دفتر رسمی و مستند آثار

سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

محمود کهنسال «سارو»|پیکرتراش و مجسمه‌ساز — طراح المان‌های شهری و فضای سبز

The Register of Designs & Modelings of Ancient Iranian Myths — Master Sculptor Mahmoud Kahnassal “Saro”

این مجموعه تماماً زاییدهٔ تفکر، تحقیق و تفحص من است و هیچ کپی‌برداری در آن نیست؛ و اگر هر جا هر میزان الهامی صورت بگیرد، با ذکر منبع الهام منتشر می‌شود.“This collection is entirely the fruit of my own thinking, research and investigation, with no copying in it; and wherever any amount of inspiration occurs, it is published with its source of inspiration stated.”

یادداشت سلسله — به گفتهٔ هنرمند: «در این میان مفاخر و قهرمانانی هم هستند که از دید ما اسطوره‌اند، هرچند خیلی‌ها آنان را اسطوره نمی‌دانند.» در فرهنگ ایران مرزِ اسطوره و تاریخ نرم است؛ این دفتر همهٔ این چهره‌ها را زیر نامِ رسمی «سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال» گرد آورده است.Series note — in the artist's words: some figures here are national heroes whom many would not call myths, yet in our view they are legends too; in Iran’s culture the border between myth and history is soft, and this register gathers them all under the official name “The Designs & Modelings of Ancient Iranian Myths”.

  • متولد ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ — قائم‌شهر (شاهی) · b. 20 June 1981, Qaem Shahr (Shahi)
  • ساکن مشهد · based in Mashhad
  • خودآموخته — بیش از دو دهه تجربه · self-taught, 20+ years of practice
  • عضو پیوسته انجمن مجسمه‌سازان · continuous member of the Sculptors’ Association
  • مدرک ممتاز تراش سنگ‌های سنتی و تزئینی — سازمان فنی و حرفه‌ای کشور · distinction grade in traditional & decorative stone carving
  • مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی · official license, Ministry of Culture & Islamic Guidance
مدل سلسلهٔ اساطیر — و ادامه دارد
۳۷

مدل سلسلهٔ اساطیر — و ادامه داردMythology series models — and counting

سال تجربهٔ پیکرتراشی
+۲۰

سال تجربهٔ پیکرتراشی20+ years of stone sculpting

شهرِ میزبان آثار و المان‌ها
۹

شهرِ میزبان آثار و المان‌ها9 cities hosting works & installations

موزهٔ نگهدارندهٔ آثار
۳

موزهٔ نگهدارندهٔ آثار3 museums holding the works

عکس استودیویی مجسمهٔ «نبرد سام و اژدهای کشف‌رود» — جنگاور پهلوان با چکش برافراشته بر اژدهای عظیم، اثر محمود کهنسال سارو
نبرد سام و اژدهای کشف‌رود — مدل ۳۱ سلسله◆خمیر مجسمه‌سازی دست‌ساز◆عکس استودیویی اثر

آثار هنرمند در موزهٔ توس (در جوار آثار استاد ابوالحسن صدیقی)، موزهٔ هنرهای آیینی خراسان و موزهٔ شهدای ساری نگهداری می‌شود و المان‌هایش در مشهد، طرقبه، قائم‌شهر، سرخس، تربت، بندرعباس، هادی‌شهر، دامغان و کرج نصب شده است.

The artist’s works are held in the Museum of Tus (beside the works of Master Abolhassan Sadighi), the Museum of Ritual Arts of Khorasan and the Museum of Martyrs of Sari; his urban installations stand in Mashhad, Torqabeh, Qaem Shahr, Sarakhs, Torbat, Bandar Abbas, Hadi Shahr, Damghan and Karaj.

◆ منشور ◆

منشور اصالت سلسله

THE CHARTER OF AUTHENTICITY

این منشور پیش از ساختِ آثارِ پیشِ رو اعلام شد. بنابراین هر اثری که با ذکر منبعِ الهام همراه نباشد، اصیل است — شفافیتِ از پیش‌اعلام‌شده، سند اصالت کل مجموعه است.

This charter was declared before the making of the works that followed; therefore every work presented without a stated source of inspiration is original. Transparency declared in advance is the document of authenticity for the whole collection.

بند نخست

اصالت مطلق

«این مجموعه تماماً زاییدهٔ تفکر و تحقیق و تفحص من هست و هیچ کپی‌برداری در آن نشده است.»

هر اثر از دلِ مطالعهٔ متن اصلی — شاهنامه، جغرافیا و تاریخ — متولد می‌شود؛ نه از روی تصویر یا نقاشیِ دیگران. نمونهٔ کامل این قاعده، مدل ۳۱ سلسله است.

“This collection is entirely the fruit of my own thinking, research and investigation; no copying has taken place in it.” Every work is born of studying the primary sources — the Shahnameh, geography and history — never from another’s picture or painting. Model No. 31 of the series is the complete demonstration of this rule.

بند دوم

تعهد به ذکر منبع الهام

«اگر در جایی این اتفاق بیفتد، حتماً با ذکر منبع الهام‌گرفته‌شده منتشر می‌کنم.»

تعهدِ از پیش‌اعلام‌شدهٔ خالق: مرز «الهام» و «کپی» از حالا شفاف است و هر استعارهٔ خارجی، خودِ هنرمند اعتراف و مستندش می‌کند. از مدل چهاردهم (یوتاب) به بعد، هر کارتِ سلسله در پایان، بخش «منابع و مآخذ» دارد و منابع کارت‌های پیشین نیز یکجا به آن افزوده شده است.

“Should that ever happen, I will publish it with the source of inspiration explicitly stated.” The creator’s commitment, declared in advance: the line between “inspiration” and “copying” is transparent from now on, and the artist himself confesses and documents any external reference. From model 14 (Youtab) onward, every card carries a “Sources & References” block at its end; the earlier cards have been retrofitted in the same sweep.

◆ کاتالوگ ◆

دفتر آثار

THE WORKS REGISTER

هر اثر با نشانِ سطح سندِ خود منتشر می‌شود: «مستند در مطبوعات» یعنی رسانه‌های مستقل نام هنرمند را ثبت کرده‌اند؛ «به گفتهٔ هنرمند» یعنی خودمتن و بایگانی شخصی؛ «کاندید» یعنی ثبت پلتفرمی در انتظار تکمیل. دفتر، زنده است و با هر اثر تازه بلندتر می‌شود.

Each work is published with the badge of its own level of documentation: “Documented in the Press” means independent media have recorded the artist’s name; “By the Artist’s Account” means self-text and personal archive; “Candidate” means a platform registration awaiting completion. The register is alive and grows longer with every new work.

عکس استودیویی مجسمهٔ «نبرد سام و اژدهای کشف‌رود» — جنگاور پهلوان با چکش برافراشته بر اژدهای عظیم، اثر محمود کهنسال سارو
به گفته هنرمندمدل ۳۱ سلسله — رونمایی بهمن ۱۴۰۰

نبرد سام و اژدهای کشف‌رود

نگارخانهٔ آسمان — چهاردهمین جشنوارهٔ سراسری تجسمی فجر (خراسان رضوی)

  • متریال: خمیر مجسمه‌سازی دست‌ساز خود هنرمند — در حقیقت «ترکیب مواد»
  • ابعاد: ارتفاع ≈ ۵۰ سانتی‌متر — طول × عرض ≈ ۶۰ × ۳۰ سانتی‌متر
  • ساخت: حدود ۶ ماه مطالعه، تحقیق و فرم‌بندی — حدوداً ۷ سال پیش

پهلوانِ سام — پدر زال و پدربزرگ رستم — بر اژدهای کشف‌رود، رودِ تاریخیِ طوس که از حاشیهٔ آرامگاه فردوسی می‌گذرد. این اثر از روی هیچ تصویر یا نقاشی‌ای ساخته نشده؛ فرم نهایی حاصل شش ماه مطالعه و تحقیق است و در نگارخانهٔ آسمان رونمایی شد. نخستین عضو فیزیکی سلسلهٔ اساطیر ایران کهنسال.

Sam and the Dragon of Kashf-rud: A Shahnameh Epic

The paladin Sam — father of Zal and grandfather of Rostam — astride the dragon of Kashf-rud, the historic river of Tus that flows past the tomb of Ferdowsi. Material: the artist’s own hand-made sculpting clay — in fact a “material compound”. Dimensions: height ≈ 50 cm; length × width ≈ 60 × 30 cm. Execution: about six months of study, research and form-finding, roughly seven years ago. The work was built from no picture or painting; its final form is the fruit of that six-month research, and it was unveiled at the Asman Gallery — the fourteenth National Fajr Visual Arts Exhibition (Khorasan Razavi). The first physical member of the Asatir-e Iran-e Kohansal series.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن) — روایت سامِ نریمان در داستان منوچهر: کشتن اژدهای کشف‌رود و بازگشتنِ آب و جان به دیار؛ از جمله: «چنان اژدها کو ز رود کشف / برون آمد و کرد گیتی چو کف».
  • ۲. متن ابیات شاهنامه بر پایهٔ پایگاه گنجور (ganjoor.net)، بخش منوچهر.
  • ۳. سنت محلیِ توس و خراسان دربارهٔ رود کشف‌رود — همان رودی که از کنار آرامگاه فردوسی می‌گذرد؛ بذر پژوهشِ شش‌ماههٔ هنرمند.

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh), the Manuchehr cycle — Sam’s slaying of the Kashf-rud dragon (verses at ganjoor.net); the local tradition of Tus around the Kashf-rud river, which flows past Ferdowsi’s tomb — the seed of the artist’s six months of research.

مجسمه‌های مدلسازی «افسانه‌ٔ طهمورث دیوبند» — شاهِ پهلوان در پیشاپیش و پنج دیوِ به‌بندکشیده در پی او، اثر محمود کهنسال سارونمای ۱ · View 1
نمای دوم مدلسازی «افسانه‌ٔ طهمورث دیوبند» — طهمورثِ اندیشناک و دیوِ به‌بندکشیده که گنجینه‌ٔ خط را بر سنگ‌لوح می‌نویسد، اثر محمود کهنسال سارونمای ۲ · View 2
به گفته هنرمندمدل ۱ سلسله

افسانهٔ طهمورث دیوبند

روایتی از پیروزی دانش و اراده در شاهنامه

طهمورث، شاهی که آیین روشنایی را برپا داشت و دیوان و اهریمنان را به بند کشید. او نه با جنگ، بلکه با تدبیر، نیروهای تاریکی را مطیع خویش کرد؛ تا جایی که دیوان در ازای جان خویش، بزرگ‌ترین گنجینه را به انسان بخشیدند: خط و خطاطی. شاهنامه تنها دیوان اساطیر نیست، بلکه داستان غلبه بر تاریکی‌هاست.

Tahmurasp the Demon-Binder: A Shahnameh Epic

Tahmurasp, the legendary Shah of Persia, chained the demons and mastered the unseen forces. Rather than destroying his enemies, he bound them—forcing the dark forces to reveal their greatest secret in exchange for mercy: the gift of writing and literacy. A timeless story from Ferdowsi's masterpiece on how wisdom triumphs over chaos.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، گفتار یکم — داستان طهمورث «دیوبند»: بند کردن دیوان با تدبیر، و آموختنِ نوشتن از دیوانِ رشک.
  • ۲. «اوستا» — یادمان طهمورث (تخمورَو) در یشت‌ها؛ ترجمهٔ ابراهیم پورداوود (نشر اساطیر).
  • ۳. ژاله آموزگار، «پیکار با اژدها: جستارهایی در اسطوره‌شناسی ایرانی» (نشر چشمه) — الگوی نبرد شاهانِ روشنایی با اهریمنان.

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh), the Tahmuras the “Demon-Binder” episode; the Avesta’s memory of Takhma Urupu (trans. Pourdavoud, Asatir Pub.); Jaleh Amoozegar, “Paykar ba Azhdaha” (Dragon-Battle essays, Cheshmeh Pub.).

تندیس مدلسازی «هوشنگ و کشف فروغ ایزدی» — پیکر چندضلعی (لو‌پلی) هوشنگ با گرز در دست بر فراز صخره، اثر محمود کهنسال سارو
به گفته هنرمندمدل ۲ سلسله

هوشنگ و کشف فروغ ایزدی

دومین شخصیت از مجموعه‌ی طراحی شخصیت‌های شاهنامه

هوشنگ، پدر طهمورث و فرزند سیامک (نوهٔ کیومرث)، پادشاهی خردمند و دادگر بود که با دانش خویش، انسان را از زندگی آغازین به سوی تمدن هدایت کرد. روزی هنگام گذر از کوهی، با دیوی سیاه و ترسناک روبه‌رو شد؛ سنگی بزرگ برداشت تا بر دیو کوفت، اما سنگ بر سنگی دیگر برخورد کرد و جرقه‌ای پدید آمد. آتشی درگرفت و دیو ناپدید شد. هوشنگ این نور را «فروغ ایزدی» نامید و جشنی باستانی به نام جشن سده بنیان گذاشت تا این روز را زنده نگاه دارد.

او با این کشف، ابزارسازی، پخت‌وپز، ذوب آهن و کشاورزی را به بشریت هدیه داد و دیوان را به کوه‌ها راند. این تندیس چندضلعی (Low‑poly) با لبه‌های تیز و سطوح صاف، انعکاسی است از همان جرقه‌ی اولیه‌ی تمدن در دل سخت‌رودهای کوهستان؛ هر وجه، نمادی است از نیروهای زمختی که هوشنگ مهار کرد. قدرت او در دست گرفتن گرز، در کنار آرامش سیمایش، تضاد میان زور و خرد را به تصویر می‌کشد — بازآفرینی‌ای مدرن و هندسی از یک اسطوره‌ی باستانی.

Hoshang and the Discovery of the Divine Fire: A Shahnameh Epic

And from the sparks of two stones, a fire was born… The second figure in our Shahnameh Character Design series: Hoshang — father of Tahmurasp, son of Siyamak and grandson of Keyumars. A wise and just king who guided humankind from primitive life toward civilization through his knowledge. One day, crossing a mountain, he came upon a fearsome black demon. He raised a great stone to strike it, yet the rock struck another and a spark leapt forth; fire blazed and the demon vanished. Hoshang named this light “the Divine Radiance” and founded the ancient festival of Sadeh to keep that day alive. With this discovery he gave humanity toolmaking, cooking, the smelting of iron and agriculture, and drove the demons to the mountains. This low-poly statue — with sharp edges and smooth facets — reflects that first spark of civilization in the hard veins of the mountains; every facet a symbol of the raw forces Hoshang mastered. The power of the mace in his grip, beside the calm of his face, portrays the contrast between force and wisdom: a modern, geometric recreation of an ancient myth.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، گفتار یکم — هوشنگ، کشف آتش (فروغ ایزدی) و بنیان‌گذاری جشن سده.
  • ۲. «بندهشن» (بُندَهِش زردشتی)، گزارش آفرینش و نخستین پادشاهان؛ ترجمهٔ مهرداد بهار (نشر توس).
  • ۳. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «HŌŠANG» به قلم دکتر جلال خالقی‌مطلق.

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh) — Hushang, the discovery of fire and the founding of the Sade festival; the Bundahishn (trans. Mehrdad Bahar, Tos Pub.); Encyclopaedia Iranica, entry “HŌŠANG” by Djalal Khaleghi-Motlagh.

تندیس مدلسازی «بانو گشسب، دختر رستم دستان» — پهلوان‌بانِ لو-پولی با شمشیر برافراشته، زره فلس‌دار، شنل و تیردان بر صخره، اثر محمود کهنسال سارو
به گفته هنرمندمدل ۳ سلسله

بانو گشسب، دختر رستم دستان

حماسه‌ای از کوهستان زابل تا جاودانگی

در قلب کوهستان‌های سر به فلک کشیده‌ی زابل، آنجا که آوای حماسه در فضا طنین‌انداز است، بانو گشسب، دختر رستم دستان، مسیری فراتر از نقش‌های سنتی برگزید. او زیور و پرنیان را به کمان و شمشیر بدل کرد و با پولاد و خون، نام خود را در صف پهلوانان نامدار ثبت کرد.

او آموزگارِ رزمِ فرامرز بود؛ درهم‌شکننده‌ی طلسم‌های سهمگین شاه پریان؛ و حتی در آوردگاهِ آزمونِ پدر، رستم، یل سیستان را که در کسوت پهلوانی ناشناس آمده بود، به زخم شمشیر بنشاند و پیروز شد. آوازه‌ی دلاوری‌اش جهانگیر شد و خواستگاران بسیار به میدان آمدند؛ اما شرط بانو گشسب، تنی پولادین و اراده‌ای استوارتر از شمشیرش بود. سرانجام گیو، یل پهلوان، بر او چیره شد و از این پیوند، بیژن، نگین دیگری در تاج پهلوانی شاهنامه، متولد شد.

اما گشسب، زنی نبود که در سایه‌ی نام رستم بماند یا پس از ازدواج، میدان را ترک کند. او، خود، افسانه‌ای شد جاری در رگ‌های حماسه‌ی ایران.

Banu Goshasp, Daughter of Rostam Dastan: A Shahnameh Epic

In the heart of the sky-piercing mountains of Zabulistan, where the echo of epic resounds through the air, Banu Goshasp — daughter of Rostam Dastan — chose a path beyond traditional roles. She traded ornaments and silk for the bow and the sword, and with steel and blood inscribed her name among the legendary paladins. She was the mistress of arms who trained Faramarz, the shatterer of the dread spells of the King of the Peris; and even in the trial arena of her own father she brought Rostam — the hero of Sistan, who had arrived in the guise of an unknown warrior — down with a sword wound and emerged victorious. Her valor became world-renowned and many suitors came to the field; but Banu Goshasp’s condition was a body of steel and a will even firmer than her sword. At last Giv, the paladin, overcame her, and from this union Bijan was born — another jewel in the crown of the Shahnameh’s heroes. Yet Goshasp was not a woman to remain in the shadow of Rostam’s name, nor to leave the arena after marriage. She herself became a legend flowing in the veins of Iran’s epic. The narrative draws on Ferdowsi’s Shahnameh and the Banu Goshasp-nama.

منابع و مآخذ

  • ۱. «بانوگشسب‌نامه» — منظومهٔ حماسیِ سراینده‌ای ناشناس، در بحر متقارب و حدود ۹۸۹ بیت، به تقلید از شاهنامه؛ تنها حماسهٔ ملی ایران که پهلوانِ آن یک زن است.
  • ۲. «طومار شاهنامه» — روایت‌های گسترده از نبردهای بانوگشسب، همسری او با گیو و پرورش بیژن.
  • ۳. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «GOSHASB BANU» به قلم دکتر جلال خالقی‌مطلق.
  • ۴. نکتهٔ پژوهشی صادقانه: نام بانوگشسب در شاهنامهٔ فردوسی نیامده است؛ روایت او در حماسه‌های پساشاهنامه‌ای و طومارها زنده است — و همین، او را بر مرزِ اسطوره و تاریخ می‌نشاند.

Sources: The anonymous epic “Banu Goshasp-nameh” (~989 verses — the only Persian national epic whose paladin is a woman); the “Tomar-e Shahnameh”; Encyclopaedia Iranica, “GOSHASB BANU” by Djalal Khaleghi-Motlagh. An honest research note: her name does not appear in Ferdowsi’s Shahnameh — her story lives in the post-Shahnameh epics, right on the border of myth and history.

نمای اول مدلسازی «اسپهبد فرخان بزرگ» — پهلوانِ کلاه‌خودپوشِ فریادکشان با گرزِ برافراشته، زرهٔ آینه‌دار، شنل و سپرِ منقوشِ جانوری بر پایهٔ صخره، اثر محمود کهنسال سارونمای ۱ · View 1
نمای دوم مدلسازی «اسپهبد فرخان بزرگ» — لحظهٔ یورش؛ گردشِ گرز بر فرازِ سر و سپرِ گرد بر بازوی چپ، اثر محمود کهنسال سارونمای ۲ · View 2
نمای سوم مدلسازی «اسپهبد فرخان بزرگ» — پیش‌تاختِ پهلوان در میدان نبرد؛ گرزِ پیش‌رو و سپرِ منقوش، اثر محمود کهنسال سارونمای ۳ · View 3
به گفته هنرمندمدل ۴ سلسله

اسپهبد فرخان بزرگ؛ حماسهٔ بیداری در سپیده‌دم تنهایی ایران

چهارمین شخصیت از سلسلهٔ طراحی‌های اساطیر ایران

در روزگاری که سایهٔ تسخیر بر پهنهٔ ایران‌زمین سنگینی می‌کرد، در کوهستان‌های سرسخت و جنگل‌های مه‌آلود شمال، حماسه‌ای از جنس پایداری در حال نگارش بود. اسپهبد فرخان یکم، مشهور به «فرخان بزرگ»، فرمانروای خردمند و دلیر دودمان دابویگان تبرستان، به تنها امید بومیان برای حفظ آیین و تبار ساسانی بدل شد.

فرخان، پایتخت را به تبرستان منتقل کرد و با ذکاوت نظامی بی‌همتا، تبرستان را به دژی نفوذناپذیر تبدیل نمود. او هم‌زمان جلوی یورش ترکان از شرق و تهاجم دیلمیان از غرب را گرفت؛ اما بزرگ‌ترین آزمون او در برابر سپاهیان اموی بود. فرخان با اتکا به شجاعت سربازانش و شناخت دقیق از جغرافیا، یزید بن مهلب، سردار نامدار عرب را در نبردی سهمگین به دام انداخت و شکست داد تا نامش به‌عنوان مدافع راستین مرزهای هویت ایرانی در تاریخ جاودانه شود. او تا پایان عمر (۷۲۸ میلادی) بر زمینی فرمان راند که هرگز صلابتش در برابر بیگانه درهم نشکست.

Espahbad Farrukhan the Great: An Epic of Resilience at the Dawn of Iran’s Solitude

In an era when the shadow of conquest lay heavy across the land of Iran, in the rugged mountains and misty forests of the north, an epic of resistance was being written. Espahbad Farrukhan I, renowned as “Farrukhan the Great”, the wise and brave ruler of the Dabuyid dynasty of Tabaristan, became the sole hope of the native people for preserving the Sasanian creed and lineage. Farrukhan moved the capital to Tabaristan and, with unmatched military ingenuity, turned it into an impregnable fortress. He simultaneously held back the Turkish onslaught from the east and the Dailamite invasion from the west; yet his greatest trial was against the Umayyad armies. Relying on the courage of his soldiers and his precise command of the terrain, Farrukhan ensnared and defeated Yazid ibn al-Muhallab, the famed Arab commander, in a fearsome battle — so that his name was immortalized in history as the true defender of the frontiers of Iranian identity. Until the end of his life (728 CE) he ruled over a land whose dignity never broke before the foreigner. The narrative draws on the historical accounts of Tabaristan — Ibn Isfandiyar’s “Tarikh-e Tabaristan” and the records of the Dabuyid dynasty.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابن اسفندیار، «تاریخ طبرستان»، تصحیح عباس اقبال — مهم‌ترین منبعِ دودمان دابویان و پایداری طبرستان پس از سقوط ساسانیان.
  • ۲. محمد بن جریر طبری، «تاریخ طبری» — روایات سده‌های نخستین اسلامی از جبههٔ شمال ایران.
  • ۳. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «DABUYIDS» (دودمان دابویگان).

Sources: Ibn Esfandiyar, “Tarikh-e Tabaristan” (ed. Abbas Eqbal) — the primary source on the Dabuyid house and Tabaristan’s resistance after the fall of the Sasanians; al-Tabari’s History; Encyclopaedia Iranica, entry “DABUYIDS”.

مدلسازی «کاوه آهنگر» — آهنگرِ پتک‌به‌دستِ لو-پولی با پتکِ برافراشته بر فراز سر، پیش‌بندِ چرمین بلند و پارچه‌ای در دستِ چپ بر سنگ‌بسترِ چندوجهی؛ به‌همراه دو نمای جانبی (پشت و سه‌رخ) در قاب، اثر محمود کهنسال سارو
به گفته هنرمندمدل ۵ سلسله

کاوه آهنگر؛ پتکِ آهنگری و پرچمی ماندگار

پنجمین شخصیت اسطوره‌ای ایران کهنسال

وقتی پتکِ آهنگری به سلاحی ویرانگر و چرمینِ پیش‌بندش به پرچمی ماندگار تبدیل می‌شود؛ کاوه دیگر تنها قهرمانِ اساطیری نیست — او صدای خشمِ فروخوردهٔ ملتی است که در برابر ظلمِ ضحاک به پا خاست.

در این مدلسازی سعی کردم نگاهی متفاوت به این اسطوره داشته باشم؛ البته یک مدل دیگر هم کار کرده‌ام که به‌زودی بارگذاری خواهم کرد.

در شاهنامهٔ فردوسی، کاوه آهنگر پیش‌بندِ چرمینِ خویش را بر نیزه برافراشت و آن، درفشِ کاویانی شد؛ درفشی که مردمِ به بند کشیده را گرد او جمع کرد و فریدون را بر تختِ ایران نشاند. پتکی که روزی بر سندان می‌کوفت، این بار بر بنیانِ ظلم فرود آمد و نامِ درفشِ کاویانی بر پرچمِ ایران جاودانه شد.

Kaveh the Blacksmith: The Smith’s Hammer and the Eternal Banner

When the blacksmith’s hammer becomes a devastating weapon and his leather apron an everlasting banner, Kaveh is no mere mythic hero — he is the voice of a people’s long-swallowed wrath, risen against the tyranny of Zahhak. In this model I have sought a different perspective on this legend; another model is also in the works and will be uploaded soon.

In Ferdowsi’s Shahnameh, Kaveh raised his leather apron upon a spear, and it became the Derafsh-e Kaviani — the banner that rallied a people in chains around him and seated Fereydon upon the throne of Iran. The hammer that once rang on the anvil now struck the foundations of tyranny, and the name of the Kaviani banner became eternal. The narrative draws on Ferdowsi’s Shahnameh — the uprising of Kaveh and the Derafsh-e Kaviani.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، گفتار سوم — کاوهٔ آهنگر، درفش کاویانی، برآمدن فریدون و بند کردن ضحاک؛ ابیات عیناً از گنجور (ganjoor.net)، بخش ضحاک.
  • ۲. ژاله آموزگار، «پیکار با اژدها» (نشر چشمه) — کاوه به‌مثابهٔ الگوی قیامِ مردمی در اسطوره‌شناسی ایرانی.
  • ۳. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «KĀVEH».

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh) — Kaveh the Blacksmith, the Kaviyan banner and the rise of Fereydun (verses at ganjoor.net); Jaleh Amoozegar, “Paykar ba Azhdaha”; Encyclopaedia Iranica, entry “KĀVEH”.

به گفته هنرمندمدل ۶ سلسله

کی‌کاووس؛ عجیب‌ترین تصمیمِ یک پادشاه در شاهنامه

ششمین طراحی و مدلسازی از سلسلهٔ طراحی‌های اساطیر ایران کهنسال

یکی از عجیب‌ترین تصمیم‌های یک پادشاه در شاهنامه: کی‌کاووس پس از پیروزی‌های پیاپی، تصور کرد دیگر هیچ قدرتی توان ایستادن مقابل او را ندارد؛ اما درست از همان لحظه، مسیر سقوطش آغاز شد. او پس از آرام‌کردن ایران گفت: «وقت آن رسیده از تخت برخیزم و جهان را به فرمان خود درآورم.»

سپاه کی‌کاووس از توران و چین گذشت، مکران را فرمان‌بردار کرد و بربرستان را پس از نبردی خونین به زانو درآورد. این پیروزی‌ها غرورش را بیشتر کرد و او را به سوی سرزمینی در آن سوی دریا کشاند: هاماوران. صدها کشتی ساخته شد و سپاه ایران راهی سرزمینی شد که قرار بود بزرگ‌ترین اشتباه زندگی کی‌کاووس در آن رقم بخورد…

شاهنامه بارها هشدار می‌دهد: گاهی پیروزی‌های پیاپی، از شکست هم خطرناک‌ترند؛ چون غرور، دشمنی است که پیش از سقوط دیده نمی‌شود.

موسیقی متنِ اثر: استاد علیزاده — قطعهٔ «از پا نرفته‌ای» (فتادم از پا به ناتوانی)

Kay Kavus: The Strangest Decision of a King in the Shahnameh

One of the strangest decisions of a king in the Shahnameh: after successive victories, Kay Kavus imagined that no power could any longer stand against him; yet it was precisely from that moment that the path of his downfall began. Having pacified Iran, he said: “It is time to rise from my throne and bring the world under my command.”

The army of Kay Kavus passed through Turan and China, brought Makran to submission, and bent Barbaristan to its knees after a bloody battle. These victories swelled his pride and drew him toward a land beyond the sea: Hamavaran. Hundreds of ships were built, and the Iranian army set out for the land where the greatest mistake of Kay Kavus’s life was destined to unfold… The Shahnameh warns again and again: at times, successive victories are more dangerous than defeat — for pride is an enemy that is not seen before the fall. The narrative draws on Ferdowsi’s Shahnameh — the campaigns of Kay Kavus and the Hamavaran episode. Soundtrack: Master Alizadeh — “Az Pa Na-rafta-i” (Fatadam az Pa be Natavani).

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن) — کی‌کاووس، از تاج‌گذاری تا پرواز آسمانی؛ ابیات عیناً از گنجور (ganjoor.net)، بخش کی‌کاووس.
  • ۲. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «KAY KĀUS».

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh) — Kay Kavus, from coronation to his flying ascent (verses at ganjoor.net); Encyclopaedia Iranica, entry “KAY KĀUS”.

نمای اول مدلسازی «سیامک» — اهریمنِ شاخ‌دار با شنلِ فلس‌ونشان بر فراز سیامکِ پلنگینه‌پوش؛ دست بر گلوی جوانِ نیم‌افتاده بر سنگ‌بستر، اثر محمود کهنسال سارونمای ۱ · View 1
نمای دوم مدلسازی «سیامک» — از پشت؛ شنلِ چندوجهی و دو شاخِ اهریمن و موی فرفری سیامک بر سنگ‌بستر صخره‌ای، اثر محمود کهنسال سارونمای ۲ · View 2
نمای سوم مدلسازی «سیامک» — اهریمن از پشت بر شانه‌های سیامکِ خمیده فشار می‌آورد؛ تنِ پهلوانِ جوان بر سنگ‌بستر، اثر محمود کهنسال سارونمای ۳ · View 3
به گفته هنرمندمدل ۷ سلسله

سیامک؛ جامهٔ پلنگینه و سرآغازِ دادخواهی

هفتمین شخصیت از سلسلهٔ طراحی‌های اساطیر ایران کهنسال

در سپیده‌دمِ تاریخِ اساطیری ایران، سیامک — فرزند کیومرث — نمادِ پاکی، زیبایی و خردمندی است؛ شاهزاده‌ای که جهانداری و مهر را در آشتیِ کامل با طبیعت معنا می‌کرد. در فرم‌دهی و مدلسازی این اثر کوشیده شده وقار و آرامشِ نخستین تجلیِ فرّ کیانی در چهره و قامتِ او به تصویر کشیده شود؛ شکوهی پیش از طوفان.

آن‌گاه که کینه‌توزیِ اهریمن و دیوِ سیاه بر جهان سایه افکند، سیامک با شجاعتی بی‌مانند و تنها با جامه‌ای از پوست پلنگ — بی‌آنکه زرهی بر تن داشته باشد — به کارزار با تیرگی رفت. این پیکره‌گروه، بازآفرینیِ لحظهٔ دراماتیکِ مواجههٔ پاکی با تباهی است؛ تجسّمِ معصومیتِ حماسی در خطوط، زاویه‌های حاد و حجم‌های این پیکره.

شهادتِ سیامک پایانِ او نبود؛ سرآغازِ بیداری، دادخواهی و پیروزیِ فرزندش هوشنگ بر اهریمن شد. خونِ سیامک، ریشهٔ نخستین حماسهٔ دادخواهی در شاهنامه است. در هفتمین قدم از سلسلهٔ «اساطیر ایران کهنسال»، این حجمِ ماندگار خلق شد تا یادآورِ روحی باشد که هرگز در برابر تاریکی تسلیم نشد.

Siyamak: The Leopard Skin and the Beginning of Justice-Seeking

At the dawn of Iran’s mythic history, Siyamak — son of Keyumars — stands for purity, beauty, and wisdom: a prince who made sovereignty and love one with nature. In shaping and modeling this piece, the artist has sought to capture the serene majesty of the first manifestation of the Kavian Glory in his face and figure — a splendor before the storm.

When the malice of Ahriman and the black demon cast its shadow over the world, Siyamak went to battle the darkness with matchless courage, clad in nothing but a leopard skin, without any armor. This sculptural group re-creates the dramatic moment of the encounter of purity with corruption — the embodiment of epic innocence in its lines, acute angles, and volumes.

Siyamak’s martyrdom was not his end; it was the beginning of awakening, justice-seeking, and the victory of his son Hushang over Ahriman. The blood of Siyamak is the root of the first epic of justice-seeking in the Shahnameh. This seventh volume of the “Ancient Iranian Myths” series was created to keep alive the memory of a spirit that never yielded to darkness. The narrative draws on Ferdowsi’s Shahnameh — the story of Keyumars, Siyamak, and the rise of Hushang.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، گفتار یکم — سیامک، فرزند کیومرث، جامهٔ پلنگینه و نخستین سوگِ جهان؛ ابیات عیناً از گنجور (ganjoor.net).
  • ۲. دانشنامهٔ ویکی‌پدیا (مدخل «سیامک») برای تبارشناسی روایت در شاهنامه و متون پهلوی.

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh) — Siyamak son of Keyumars, the leopard-skin garment and the world’s first mourning (verses at ganjoor.net); the Persian Wikipedia entry for the narrative’s genealogy in the Shahnameh and Pahlavi texts.

به گفته هنرمندمدل ۹ سلسله

سهراب؛ ترنجِ نارسیدهٔ شاهنامه

نهمین طراحی از سلسلهٔ طراحی‌های اساطیر ایران کهنسال

سهراب، نهمین طراحی از سلسلهٔ طراحی‌های اساطیر ایران کهنسال است: طراحی و مدلسازی به روش لو-پولی برای اجرای نهایی در فضای شهری، با متریال فلز و روکش نهایی نانو. در ویدئوی این اثر، پیکره در چهارنمای کامل معرفی می‌شود — نمای روبه‌رو، دو نمای جانبی و نمای پشت — همان زبانی که یک طرحِ آمادهٔ اجرا می‌خواهد؛ زیرا سلسلهٔ اساطیر، مجموعه‌ای از طرح‌های آمادهٔ اجرای فضای شهری است و هر مدل می‌تواند المانِ شهریِ فردا باشد.

شعر و متن از افسانه‌نما (اینستاگرام: @afsane_nama1)

داستان و زندگی‌نامهٔ سهراب

داستان از شکار آغاز می‌شود: رستم در مرزِ توران خوابش برد و رخش، اسبِ افسانه‌ای‌اش، به دست سواران توران افتاد. رستم پیاده به سمنگان رسید؛ شاه سمنگان از او پذیرایی کرد و در دلِ شب، دخترش تهمینه — که از نام و داستانِ رستم شنیده و دل به او باخته بود — به بالینش آمد و از او فرزندی خواست. بامدادان رستم، مهره‌ای جهانی‌شناخت از بازوی خود گشود و به تهمینه سپرد: اگر دختر آمد در گیسویش ببند، اگر پسر آمد بر بازویش — که یادگارِ پدر باشد — و بر رخش به ایران بازگشت.

شاهنامه از زادنِ پسری چون ماه می‌گوید: «چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه / یکی پورش آمد چو تابنده ماه»؛ تهمینه نامش را سهراب گذاشت. تندرشدنِ او شگفتی‌برانگیز بود: «چو یک ماه شد، همچو یک سال بود / برش چون بر رستم زال بود»؛ سه‌ساله چوگان به دست گرفت، پنج‌ساله دل به تیر و پیکان داد و «چو ده ساله شد زان زمین کس نبود / که یارست با او نبرد آزمود». روزی بر مادر رفت و پرسید: از تخمِ کیم و کدامین گهرم و چه بگویم وقتی کسی از پدرم بپرسد؟ تهمینه راز را گشود: «تو پور گو پیلتن رستمی» — و نامهٔ پدر را با سه یاقوتِ رخشان در سه مهرهٔ زر به او نشان داد.

سهراب گفت چنین تبار نباید از او پنهان بماند؛ از میان ترکانِ جنگ‌آور لشکری بی‌کران برانگیخت — اما مقصودش غنیمت و تاج نبود. می‌خواست کی‌کاووس را از راه براندازد و «به رستم دهم تخت و گرز و کلاه»؛ می‌خواست پدر را بر تختِ ایران بنشاند و خود در سایه‌اش بماند: «چو رستم پدر باشد و من پسر / نباید به گیتی کسی تاجور».

کی‌کاووس از نامِ سهراب بیمناک شد و باور نکرد که این جوان پسرِ رستم باشد؛ سرانجام رستم — که از نبرد با جوانی ناشناس سر باز می‌زد — به میدان فرستاده شد. سه روز، دو تنِ بی‌همتا به کشتی گرفتند و در واپسین گرهِ کار، رستم پلنگ‌یالِ جوان را بر زمین زد و تیغش را بر دلِ شیرِ بیدار بردرید: «سبک تیغ تیز از میان برکشید / بر شیر بیدار دل بردرید». سهراب در همان خون گفت: «کاین بر من از من رسید / زمانه به دست تو دادم کلید» — این ضربت از خودم به من رسید؛ کلیدِ سرنوشتم را زمانه به دستِ تو داد.

از میان خون، مهرهٔ بازوبند برآمد — همان یادگارِ پدر — و «چو بشنید رستم سرش خیره گشت / جهان پیش چشم اندرش تیره گشت». رستم از کی‌کاووس نوشدارو خواست و درمان نیامد؛ سهراب در واپسین دم، پدرِ سوگوار را از ویران‌کردنِ خویش بازداشت. خیمه‌ها سوخت و رستم بر پیکرِ جوان سوگ خورد. فردوسی این تراژدی را با تصویری جاودان آغاز کرده است: «اگر تندبادی براید ز کنج / به خاک افگند نارسیده ترنج» — تندبادی برخاست و ترنجِ نارسیده بر خاک افتاد؛ سهراب، جوانی که هنوز به تابستانِ زندگی نرسیده بود، قربانیِ جنگی شد که خود آغازش نکرده بود.

سهراب در یک نگاه

  • پدر: رستم دستان، پهلوانِ ایران
  • مادر: تهمینه، دخترِ شاهِ سمنگان
  • زادگاه: سمنگان، در مرزِ توران
  • نشانِ شناخت: مهرهٔ بازوبند — یادگارِ پدر که پس از ضربت، راز را آشکار کرد
  • نام‌آوری: در ده‌سالگی، کسی را یارای نبرد با او نبود
  • آرزو: نشاندنِ رستم بر تختِ ایران و پیمانِ پدر و پسر
  • سرانجام: به ضربتِ پدر در نبردِ سه‌روزه؛ شناختنِ یکدیگر از مهرهٔ بازوبند
  • میراث: بنیانِ ضرب‌المثلِ «نوشدارو پس از مرگ سهراب»

داستان و زندگی‌نامه برگرفته از شاهنامهٔ فردوسی است — داستانِ رستم و سهراب؛ ابیاتِ نقل‌شده از بخش‌های ۱، ۵ و ۱۸ داستان سهراب.

Sohrab; the Unripe Orange of the Shahnameh

Sohrab is the ninth design of the “Ancient Iranian Myths” series: designed and modeled in the low-poly method for final execution in urban space, in metal with a final nano coating. In the video, the figure is introduced through four complete views — front, two side views, and back — the very language an execution-ready design requires; for the mythology series is a set of designs ready for public space, and every model can become tomorrow’s urban monument.

Poetry and text: Afsaneh-Nama (@afsane_nama1 on Instagram)

The Story and Biography of Sohrab

The story begins with a hunt: Rostam fell asleep on the border of Turan, and Rakhsh, his legendary horse, fell into the hands of Turanian riders. Rostam reached Samangan on foot; the king of Samangan welcomed him, and in the depth of night his daughter Tahmineh — who had heard of Rostam’s name and story and had given her heart to him — came to his bedside and asked for a child of him. At dawn Rostam loosened a world-known bead from his arm and entrusted it to Tahmineh: bind it in her hair if a daughter is born, on his arm if a son — a keepsake from the father — and rode back to Iran on Rakhsh.

The Shahnameh tells of a son born like a radiant moon: “When nine months had passed upon the king’s daughter, she brought forth a son like a shining moon”; Tahmineh named him Sohrab. His swift growth was wondrous: “When he was one month old, he was as a one-year-old; his form was as the form of Rostam, son of Zal.” At three he took up the mallet, at five his heart turned to bow and arrow, and “when he was ten, no one on earth was found who dared try battle with him.” One day he went to his mother and asked: of what seed and what lineage am I, and what shall I say when someone asks of my father? Tahmineh opened the secret: “You are the son of the elephant-bodied Rostam” — and showed him his father’s letter with three radiant rubies set in three golden beads.

Sohrab declared that such a lineage must not be hidden from him; he raised a boundless army from among the warlike Turks — yet his aim was neither plunder nor a crown. He wished to cast Kay Kavus from his way and “give throne, mace and crown to Rostam”; to seat his father upon the throne of Iran and himself remain in his shadow: “If Rostam be the father and I the son, none in the world should wear the crown.”

Kay Kavus grew fearful of Sohrab’s name and refused to believe the youth was Rostam’s son; in the end Rostam — who had at first declined battle with an unknown young man — was sent to the field. For three days the two unequalled warriors wrestled, and at the final lock Rostam cast the lion-maned youth to the ground and drove his sword into the heart of the waking lion: “He drew the sharp sword from his midst / and pierced the heart of the waking lion.” Sohrab, in that blood, said: “This came to me from my own self; fate gave the key into your hand” — this blow reached me from myself; time placed the key of my destiny in your hand.

From amid the blood rose the bead upon the arm — that keepsake of a father — and “when Rostam heard, his head grew motionless; the world turned dark before his eyes.” Rostam asked Kay Kavus for the healing remedy (noshdaru), and no remedy came; in his last moments Sohrab held his grieving father back from destroying himself. The tents were burned, and Rostam mourned over the young body. Ferdowsi opens this tragedy with an immortal image: “If a fierce wind arise from a corner / it casts the unripe orange to the dust” — the wind arose, and the unripe orange fell; Sohrab, a youth who had not yet reached the summer of life, became the victim of a war he himself had not begun.

Sohrab at a Glance

  • Father: Rostam Dastan, the paladin of Iran
  • Mother: Tahmineh, daughter of the king of Samangan
  • Birthplace: Samangan, on the border of Turan
  • Token of recognition: the arm-bead — a father’s keepsake that revealed the secret after the blow
  • Renown: at ten years of age, no one could try battle with him
  • Aspiration: to seat Rostam on Iran’s throne — the covenant of father and son
  • End: struck down by his father in a three-day battle; they knew one another by the arm-bead
  • Legacy: the origin of the Persian saying “Noshdarou after Sohrab’s death” — the remedy that comes too late

The story and biography are drawn from Ferdowsi’s Shahnameh — the tale of Rostam and Sohrab; quoted verses come from sections 1, 5 and 18 of the Sohrab story.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن) — داستان رستم و سهراب، از پرمایه‌ترین بخش‌های حماسی شاهنامه؛ ابیات عیناً از گنجور (ganjoor.net)، داستان رستم و سهراب.
  • ۲. بازتاب‌های فرهنگی این تراژدی در هنر و نمایش ایران — از تعزیه تا تئاتر شاهنامه‌ای.

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh) — the tale of Rostam and Sohrab, among the most powerful heroic episodes of the poem (verses at ganjoor.net); the tragedy’s later echoes in Iranian art and theatre.

به گفته هنرمندمدل ۱۰ سلسله

کیومرث؛ نخستین شهریارِ جهان

دهمین مدل از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

کیومرث، دهمین مدل از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال است؛ نخستین شهریارِ جهان. به قول هنرمند: «از دل اساطیر کهن و شاهنامه فردوسی، جایی که تمدن بشر نخستین گام‌های خود را برداشت، کیومرث برمی‌خیزد» — و این مدل، ادای احترامی است به ریشه‌ها، آغاز تاریخ و پیوند نخستین انسان با طبیعت.

در این اثر تلاش شده تا صلابت، خرد اساطیری و اصالتِ نخستین پادشاه جهان در فرم، خطوط چهره و بافت خمیر مجسمه‌سازی متجلی شود. در ویدئوی اثر، کیومرث شاهنشسته بر تختی از سنگِ کتیبه‌دار دیده می‌شود: تاجِ شاخ‌قوچ، ریشِ سترگ، پشت‌پنجهٔ خز و عصای بلندی با سرِ جمجمهٔ مرغ؛ پوستِ گرگ بر پایهٔ تخت آویخته و نشانِ سارو بر بالای قاب نشسته است — نخستین صحنهٔ شاهنامه، به کالبدی آمادهٔ اندیشیدن در فضای شهری.

نخستین پادشاه جهان کی بود؟ پاسخِ شاهنامه

شاهنامه از سخن‌گوی دهقان آغاز می‌شود که پرسید کدام نامِ بزرگ بر گیتی گذشته است، و پاسخ می‌دهد: «چنین گفت کآیین تخت و کلاه / کیومرث آورد و او بود شاه». کیومرث نخستین کسی بود که دیهیم بر سر نهاد: «کیومرث شد بر جهان کدخدای / نخستین به کوه اندرون ساخت جای»؛ بخت و تختش بر کوه برآمد و خود و همنوعانش پلنگینه پوشیدند، و در روزگار او «از او اندر آمد همی پرورش / که پوشیدنی نو بود و نو خورش» — نخستین پوشاک و خوراکِ بشر در سایهٔ او پدید آمد. سی سال بر جهان شاه بود: «به گیتی درون سال سی شاه بود / به خوبی چو خورشید بر گاه بود».

از او پسرِ فرخنده‌ای ماند: «سیامک بودش نام و فرخنده بود / کیومرث را دل بدو زنده بود» — همان سیامکی که مدل ۷ سلسله است و به دست دیوِ سیاهِ اهرمن کشته شد؛ و نوه‌اش هوشنگ (مدل ۲ سلسله) کینِ پدرش را گرفت. سه نسلِ نخستِ شاهنامه — کیومرث، سیامک، هوشنگ — همه اکنون کارتِ دوزبانهٔ خود را در دفتر آثار دارند و سرِ خاندان، با این مدلِ دهم به آنان می‌پیوندد.

یادداشت منبع: بر پایهٔ شاهنامهٔ فردوسی، بخش «کیومرث» (گفتار یکم)؛ ابیاتِ نقل‌شده عیناً از گنجور.

Keyumars: The First King of the World

Keyumars, the tenth model of the series, is the first king of the world. In the artist’s words: “Emerging from ancient Persian mythology and Ferdowsi’s Shahnameh, where human civilization took its very first steps, stands Keyumars” — and the modeling of this sculpture is a tribute to human origins, the dawn of history, and the primal connection between man and nature.

In this piece the artist has sought to capture the majesty, mythical wisdom, and authenticity of the world’s first king through expressive sculptural form, the lines of the face, and the rich clay texture. In the video, Keyumars sits enthroned upon a stone seat carved with cuneiform-like marks — crowned with great ram horns, a long beard, a fur mantle, and a tall staff topped by a bird’s skull — a wolf pelt hangs at the base of the throne, and the Saro emblem sits atop the frame: the Shahnameh’s opening scene, given a body ready to be imagined in public space.

Who was the first king of the world? The Shahnameh’s answer is clear: “Thus it is told: the throne and the crown — Keyumars brought them, and he was king.” He was the first to set the diadem upon his head: “Keyumars became the steward of the world; first of all he made his dwelling within the mountain” — his fortune and throne rose upon the mountain, and he wore the leopard skin, himself and all his people. In his time “from him came nurture: clothing was new, and food was new” — the first garments and nourishment of humankind arose under him; and “in the world he was king for thirty years, fair as the sun upon his seat.”

A blessed son followed him: “Siyamak was his name, and blessed; Keyumars’ heart lived through him” — the same Siyamak who is model 7 of the series and was slain by Ahriman’s black demon; and his grandson Hushang (model 2 of the series) avenged his father. The first three generations of the Shahnameh — Keyumars, Siyamak, Hushang — now all hold their own bilingual cards in the portfolio, and the head of the family joins them with this tenth model.

Source note: based on Ferdowsi’s Shahnameh, the “Keyumars” section (First Disc); quoted verses follow Ganjoor verbatim.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، گفتار یکم — داستان کیومرث؛ ابیاتِ نقل‌شده عیناً از گنجور (ganjoor.net).
  • ۲. «اوستا» — روایت گئومرث، نخستین انسان و نخستین شهریار؛ ترجمهٔ ابراهیم پورداوود.
  • ۳. «بندهشن»، گزارش آفرینش؛ ترجمهٔ مهرداد بهار (نشر توس).
  • ۴. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «GAYŌMART».

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh); the Avesta’s Gayō Marətan, first human and first king (trans. Pourdavoud); the Bundahishn (trans. Mehrdad Bahar); Encyclopaedia Iranica, entry “GAYŌMART”.

به گفته هنرمندمدل ۱۱ سلسله

بابک خرمدین؛ آزاده در بند

یازدهمین گام از سلسلهٔ طراحی و مدلسازی اساطیر ایران کهنسال

بابک خرمدین، مدلِ یازدهمِ سلسله است: روایتی مجسم از لحظه‌ای که جسم در بند و آسیب‌دیده است، اما اراده در اوج رهایی ایستاده است. به قول هنرمند: «در یازدهمین گام از سلسلهٔ طراحی و مدلسازی اساطیر ایران کهنسال، به سراغ چهره‌ای رفتیم که مفهوم پایداری را در سخت‌ترین آزمون تاریخ بازتعریف کرد» — و در این اثر، تضاد میان قیود فیزیکی و استواری فرم، پیام‌رسان آزادی درونی است.

در ویدئوی اثر، سه‌بخشیِ ترکیب‌بندی عیان است: بابک راست‌قامت در میانهٔ قاب، با دستانی برافراشته و زنجیرهایی که از مچ‌هایش آویخته‌اند — نه او را می‌بندند؛ در پای پیکره، اسیری نشسته و در برابرش نگهبانی زنجیربه‌دست، و زنجیری درهم‌پیچیده بر سکوی سنگی. تیرگیِ خمیرِ سیاه و سنگینیِ آهن، سنگینیِ اسارتِ ظاهری را با راست‌قامتیِ فیگور روبه‌رو می‌کند و نشانِ سارو بر لبهٔ قاب نشسته است.

سه‌گانهٔ معنایی اثر

تضاد سنگینی و رهایی: تیرگی خمیر سیاه و سنگینی آهن نماد اسارت ظاهری است، در حالی که راست‌قامتی و ژست حماسی فیگور، نشان‌دهندهٔ رهایی مطلق ذهن و روح اوست.

اراده در اوج بی‌دفاعی: بر اساس روایات تاریخی، او حتی در سخت‌ترین لحظات حاضر نشد زردی چهره‌اش فتحی برای دشمن باشد؛ رفتاری که نشان می‌دهد در همان غل و زنجیر هم فرمانروای مطلق ارادهٔ خود بود.

دگرگونی نمادین زنجیر: زنجیر در این فرم، دیگر نشان‌دهندهٔ شکست نیست؛ گواهی است بر پایداری و مدرکی بر این‌که دشمن برای مهار چنین اراده‌ای، چاره‌ای جز متوسل‌شدن به خشن‌ترین ابزارها نداشته است.

بابک در تاریخ؛ حکایتِ چهرهٔ سرخ

بابک خرمدین (۷۹۵ یا ۷۹۸ – ژانویهٔ ۸۳۸ میلادی)، زادهٔ اردبیل و رهبر جنبش خرمدینان، بیش از بیست سال از دلِ دژِ کوهستانی بَذ در آذربایجان در برابر خلافت عباسی ایستاد؛ قیامی که از سال ۲۰۱ هجری آغاز شد و سپاهیان خلافت را بارها در هم شکست. سرانجام معتصم در سال ۲۲۰ قمری افشین را برای سرکوب او گماشت؛ در ۲۲۲ قمری دژ بَذ سقوط کرد، بابک گریخت و در راه ارمنستان گرفتار آمد؛ او را به سامرا بردند، سوار بر فیل به نمایش گذاشتند و در ژانویهٔ ۸۳۸ اعدامش کردند.

ماندگارترین روایت، واپسین لحظات اوست: چون یکی از دست‌هایش را بریدند، بابک با خونِ جاری از بازویش چهره‌اش را سرخ کرد. وقتی پرسیدند چرا، پاسخ داد تا کسی نگوید رویِ او از ترس زرد شده است — همان «اراده در اوج بی‌دفاعی» که این پیکره آن را مجسم می‌کند.

یادداشت منبع: بر پایهٔ روایات تاریخی سرگذشت بابک خرمدین؛ حکایتِ سرخ‌کردنِ چهره با خون، از مشهورترین نقل‌های واپسین لحظات اوست.

Model XI: Babak Khorramdin – The Unbroken Spirit in Bondage

A sculptured narrative of a moment where the body is bound, yet the spirit stands entirely free...

In the 11th entry of the “Ancient Iranian Mythology Series,” we capture a figure who redefined resilience at history’s most tragic crossroads. In this sculpture, the contrast between physical restraint and structural poise conveys inner liberation.

Three Pillars of the Composition:

Contrast of Weight & Freedom: the darkness of the black clay and the heaviness of iron symbolize the outward captivity, while the upright bearing and heroic gesture of the figure declare the absolute freedom of his mind and spirit.

Willpower at the Peak of Defenselessness: according to historical accounts, even in his hardest moments he refused to let the paleness of his face become a victory for the enemy — a conduct showing that even in irons he remained the absolute ruler of his own will.

The Symbolic Transformation of the Chain: in this form the chain no longer signifies defeat; it is testimony to perseverance and proof that to harness such a will, the enemy had no recourse but the cruelest of instruments.

In the video, the three-part composition reveals itself: Babak stands upright at the center of the frame with both hands raised, chains hanging from his wrists — no longer binding him; at the base of the figure sits a captive and facing him a guard with a chain in hand, while a tangled chain lies on the stone platform. The darkness of the black clay and the weight of iron set the heaviness of outward captivity against the figure’s upright poise, and the Saro emblem sits at the edge of the frame.

Babak Khorramdin (795 or 798 – January 838 CE), born in Ardabil and leader of the Khurram-Dinān movement, stood for more than twenty years against the Abbasid caliphate from the mountain fortress of Badd in Azerbaijan — a revolt that began in 201 AH (816/817 CE) and repeatedly shattered the caliphate’s armies. Finally, in 220 AH (835 CE), Caliph al-Mu’tasim sent Afshin to crush him; the fortress fell in 222 AH (837 CE), Babak fled and was captured on the way to Armenia; he was taken to Samarra, paraded on an elephant, and executed in January 838.

The most enduring account belongs to his final moments: when one of his hands was severed, Babak stained his face with the blood gushing from his arm. Asked why, he answered so that no one would say his face had turned pale with fear — the very “willpower at the peak of defenselessness” that this figure embodies.

Source note: based on historical accounts of the life of Babak Khorramdin; the story of staining his face with blood is among the best-known narrations of his final hours. Caption and English title by the artist.

منابع و مآخذ

  • ۱. محمد بن جریر طبری، «تاریخ الرسل و الملوک (تاریخ طبری)» — روایت جنبش خرمدینان، دژ بذ و سرانجام بابک.
  • ۲. علی بن حسین مسعودی، «مروج‌الذهب»؛ ترجمهٔ ابوالقاسم پاینده — گزارش‌های تاریخی از روزهای واپسین.
  • ۳. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «BABAK KHORRAMI» به قلم ویلفر مادلونگ.
  • ۴. حکایتِ سرخ‌کردنِ چهره با خون — مشهورترین نقلِ واپسین لحظات او، در ادبیات تاریخی و داستانی ایران.

Sources: Al-Tabari’s History — the Khurramite movement, the fortress of Badhdh and Babak’s end; al-Mas’udi’s “Muruj al-Dhahab” (trans. Payandeh); Encyclopaedia Iranica, “BABAK KHORRAMI” by Wilferd Madelung; the famous blood-stained-face episode of his last moments, recorded across historical and narrative literature.

به گفته هنرمندمدل ۱۲ سلسله

اژی‌دهاک (ضحاک ماردوش)؛ خشمِ بر دوش، صلابتِ بر اورنگ

دوازدهمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

اژی‌دهاک؛ روایتی جاودان از تیرگی، قدرت و شاهنامه‌پژوهی در قالب خمیر و پیکره. اژی‌دهاک، نماد سلطه و خوی اژدهایی، دوازدهمین ایستگاه از سفر حجمی من در اعماق اساطیر کهن پارسی است.

جزئیات چهره‌پردازی، خشم مارهای رسته بر دوش و صلابت نشسته بر اورنگ، همگی در جستجوی تجسم‌بخشی به اصالت این افسانهٔ تاریخی شکل گرفته‌اند. در ویدئوی اثر، صفحهٔ کامل معرفی دیده می‌شود: ضحاکِ شاهنشسته بر اورنگ با شمشیر و شنل، دو ماری که از دوش برخاسته و سر بلند کرده‌اند، جزئیات چهرهٔ سه‌رخ، پیکرهٔ خودِ مارها و دو تنِ ایستادهٔ رداپوش با نقشِ مار بر کلاه — با حروف‌نگاری «AZIHIDEHAK» و نشان سارو در قاب.

خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند و برخاسته از شاهنامهٔ فردوسی است؛ صدای روایتِ ویدئو، برداشت از صفحهٔ شاهنامه با نیلوفر (@shahname.ba.niloofar) است.

داستان ضحاک؛ هزار سال سلطه و یک عمر در بند

ضحاک پسرِ مرداس، شاهِ عرب بود؛ در شاهنامه، اهریمن در پیکرهٔ جوانی به نامِ آشپز به درگاه او راه یافت و خورش‌های خون‌آلود آورد — و آن‌گاه که از پاداش خواسته‌اش چیزی نپذیرفت جز بوسه‌ای بر دوش‌ها، از هر بوسه ماری سیاه رویید. بریدنِ مارها کار نساخت و جُرّاح گفت: جز به مغزِ سرِ انسان آرام نمی‌گیرند. از آن روزگار، ضحاک پدرش مرداس را کشت و بر تخت نشست و — چنان‌که آغازِ روایت شاهنامه می‌گوید — «چو ضحاک شد بر جهان شهریار»: هزار سال فرمان راند و جهان را به ستم گرفت.

هر شب دو نوجوان از شهریان به خوراک مارها برده می‌شد؛ اما آشپزانِ دربار، ارمایل و گرمایل، رحمت آوردند: هر شب یکی را رها می‌کردند و مغزِ گوسفند می‌آمیختند — و فردوسی نژاد کردان را از نسل همین دو رحمت‌پیشگان می‌داند. کابوسِ ضحاک و پیشگوییِ موبدان، خواب از چشم او ربود؛ کاوهٔ آهنگر پیش‌بندِ چرمینش را بر نیزه برافراشت — درفشِ کاویانی — و فریدونِ جوان، که با شیرِ گاوِ برمایه پرورده شده بود، با گرزِ گاوسر به میدان آمد. در واپسین نبرد فریدون گرز بر سرِ او کوفت: «بر آن گُرزهٔ گاوسر دست برد / بزد بر سرش، ترگ بشکست خرد».

فریدون گرز فروآورد که بکشد، اما سروش درآمد: «مزن گفت کاو را نیامد زمان». پس کمندی از چرم شیر آورد و «به تندی ببستش دو دست و میان / که نگشاید آن بند پیل ژیان»؛ ضحاک را «بسته خوار» بر پشت هیون نهادند و به فرمانِ سروش راهی کوه کردند: «که این بسته را تا دماوند کوه / ببر همچنان تازیان بی‌گروه». در غاری بن‌ناپدید، «مسمارهای گران» آوردند و چنان بستند که «فرو بست دستش بر آن کوه باز / بدان تا بماند به سختی دراز».

و ضحاک هنوز زنده است و در بند است. شاهنامه کار او را با مرگ نمی‌بندد، با زنجیر می‌بندد: «گسسته شد از خویش و پیوند او / بمانده بدان گونه در بند او». در شرح‌های شاهنامه (چون شرح دکتر محجوب) و روایت‌های تاریخی چون تاریخ سیستان آمده که او تا فرجامِ کارِ جهان در دماوند دربند است و آن‌گاه که زنجیرش در پایانِ زمان می‌گسلد، پایانِ کارش به دست گرشاسب — جدِ رستم — گرزبه‌دست خواهد بود. برای همین است که دماوند در ادبیات ما هم قهرمانِ سرمای است و هم زندانِ ستم؛ و برای همین است که در این پیکره، مارهای دوشِ او خشم را نشان می‌دهند، اما اورنگ و سکوتِ فرم، صلابتِ یک افسانهٔ ناتمام را.

اژی‌دهاک در یک نگاه

  • نام در اوستا: اژی‌دهاک — در شاهنامه: ضحاک ماردوش (اژدهادوش)
  • پدر: مرداس، شاهِ عرب — به دست خودِ پسر کشته شد
  • نشانِ لعنت: دو مارِ سیاه روییده از دوش، خوراکشان مغزِ سرِ انسان
  • فرمانروایی: هزار سال بر جهان — «چو ضحاک شد بر جهان شهریار»
  • خیزش: کاوهٔ آهنگر و درفشِ کاویانی
  • شکست: به دست فریدون با گرزِ گاوسر — «ترگ بشکست خرد»
  • سرنوشت: در غاری در دماوند به بند کشیده شد — «فرو بست دستش بر آن کوه باز»
  • فرجام: زنده و در بند تا پایانِ جهان؛ در فرجامِ زمان، به دست گرشاسب جدِ رستم

یادداشت منبع: بر پایهٔ شاهنامهٔ فردوسی، گفتار سوم — بخش ضحاک؛ ابیاتِ نقل‌شده عیناً از گنجور (بخش ۱۲، «بند کردن فریدون ضحاک را»؛ چاپ مسکو/خالقی مطلق). روایتِ زنده‌ماندنِ ضحاک در بند و فرجامِ گرشاسب: شرح شاهنامهٔ دکتر محجوب و تاریخ سیستان. صدای روایتِ ویدئو: برداشت از صفحهٔ شاهنامه با نیلوفر (اینستاگرام: @shahname.ba.niloofar).

Azhi Dahak (Zahhak-e Mardoush): Wrath on the Shoulders, Majesty on the Throne

Azhi Dahak — an immortal narrative of darkness, power and Shahnameh scholarship, shaped in clay and figure. Azhi Dahak, the symbol of domination and of the draconic nature, is the twelfth station of my volumetric journey into the depths of the ancient Persian myths.

The details of the face, the wrath of the serpents risen upon the shoulders, and the majesty seated upon the throne — all were shaped in search of giving sculptural form to the authenticity of this historical legend. In the video the full presentation sheet is shown: Zahhak enthroned with sword and mantle, the two serpents risen from his shoulders, the three-quarter face study, the serpent figures themselves, and two standing robed figures wearing serpent-crested caps — with the lettering “AZIHIDEHAK” and the Saro emblem in the frame.

The tale of Zahhak: a thousand years of dominion and a lifetime in bonds. Zahhak, son of Mardas, king of the Arabs: in the Shahnameh, Ahriman entered his court in the guise of a young cook serving blood-stained dishes — and, accepting no reward but a kiss upon each shoulder, caused two black serpents to spring from those kisses. Cutting them availed nothing, and the surgeon said they would only be quieted with the brains of young men. Zahhak slew his own father, seized the throne, and — as the Shahnameh opens his tale — “when Zahhak became king of the world,” he reigned a thousand years and filled the earth with tyranny.

Every night two youths were led to the serpents; yet the two court cooks, Armail and Garmail, chose mercy: each night they freed one of the two and mixed in sheep’s brains — and Ferdowsi makes the race of the Kurds descend from these two merciful men. Zahhak’s dream and the priests’ reading of it robbed him of sleep; Kaveh the smith raised his leather apron upon a lance — the Kavi banner — and the young Fereydun, nurtured on the milk of the wondrous cow, came to the field with the ox-headed mace. In the last combat Fereydun struck him down: “He reached for the ox-headed mace and smote his head — the helm shattered to pieces.”

Fereydun brought down the mace to kill him, but Sorush appeared: “Strike not — his appointed hour has not come.” So Fereydun made a leash of lion’s hide and “swiftly bound his two hands and his waist, a bond no elephant could break”; they loaded Zahhak, bound and abased, upon a camel and drove him toward the mountain: “Carry this captive to the mountain of Damavand, driving him on without a host.” In a hidden cave they brought mighty nails and bound him so that “he fastened his hand to that mountain’s rock, to remain in long hardship.”

And Zahhak is still alive and still in bonds. The Shahnameh does not end him with death; it ends him with a chain: “Severed were his kin and all his ties; he remained, just as he was — in bonds.” The commentaries on the Shahnameh (such as Dr. Mahjub’s) and historical accounts such as the Tarikh-e Sistan relate that he remains chained in Damavand until the end of the world; and when his chain breaks at the end of time, his final end will come at the hands of Garshasp — Rostam’s ancestor — wielder of the mace. Thus Damavand in our literature is both the hero of pride and the prison of tyranny; and thus in this sculpture the serpents on his shoulders show wrath, while the throne and the silence of the form hold the majesty of an unfinished legend.

Azhi Dahak at a glance: Avestan name — Azhi Dahak; in the Shahnameh — Zahhak-e Mardoush (the serpent-shouldered). Father — Mardas, king of the Arabs, slain by his own son. Mark of the curse — two black serpents from his shoulders, fed on human brains. Reign — a thousand years over the world. Uprising — Kaveh the smith and the Kavi banner. Defeat — by Fereydun with the ox-headed mace. Fate — chained in a cave in Damavand. End — alive and bound until the end of the world, to fall at last to Garshasp.

Source note: based on Ferdowsi’s Shahnameh, Third Disc — the Zahhak section; quoted verses follow Ganjoor verbatim (Part 12, “Fereydun Binds Zahhak”; Moscow/Khaligi-Motlaq text). The account of Zahhak remaining alive in his bonds and of Garshasp’s final blow follows Dr. Mahjub’s commentary on the Shahnameh and the Tarikh-e Sistan. The narration heard in the video draws upon the readings of @shahname.ba.niloofar (“Shahnameh with Niloofar”).

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، گفتار سوم — بخش ضحاک؛ ابیاتِ نقل‌شده عیناً از گنجور (بخش ۱۲، «بند کردن فریدون ضحاک را»).
  • ۲. «اوستا» — اژی‌دهاک در یشت‌ها؛ ترجمهٔ ابراهیم پورداوود.
  • ۳. «بندهشن»؛ ترجمهٔ مهرداد بهار (نشر توس).
  • ۴. روایتِ «هنوز زنده است و در بند است»: شرح شاهنامهٔ دکتر محجوب و «تاریخ سیستان».
  • ۵. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «AŽI DAHĀKA».

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (ed. Khaleghi-Motlagh); the Avesta’s Aži Dahāka (trans. Pourdavoud); the Bundahishn (trans. Bahar); the “still alive, still chained” motif via Dr. Mojoub’s Shahnameh commentary and the Tarikh-e Sistan; Encyclopaedia Iranica, entry “AŽI DAHĀKA”.

به گفته هنرمندمدل ۱۳ سلسله

باربد؛ فخر موسیقی ایران‌زمین

سیزدهمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

باربد؛ فخر موسیقی ایران‌زمین و سیزدهمین مدل از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال. موسیقی در ایرانِ زمانِ ساسانی بسیار رواج داشت و در دربار ساسانیان معمولاً صدای موسیقی در جریان بود. باربد یکی از موسیقی‌دانان ایرانی بود که بسیار مورد توجه شاهان ساسانی بود؛ شاید بتوان او را بزرگ‌ترین موسیقی‌دان ایران باستان نامید.

در ویدئوی اثر، صفحهٔ کامل معرفی دیده می‌شود: باربدِ ایستاده با کلاهِ بلندِ ساسانی‌وار، گیسوانِ موج‌دار و جامهٔ بلند، بربت در آغوش — در چهار نما: تمام‌رخ، دو نیم‌رخ و نمای پشت — به همراه جزئیات چهرهٔ سه‌رخ و نشان سارو در قاب.

خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است؛ صدای روایتِ ویدئو، با صدای گرم امیرالاهی (@amirelaahi2) است.

داستان باربد؛ سازِ شاهان و سوگِ آهنگ

در دربار ساسانیان موسیقی جایگاهی همیشگی داشت و خسرو پرویز (۵۹۰–۶۲۸ میلادی) بزرگ‌ترین حامی آن بود؛ دورهٔ فرمانروایی او عصر طلایی موسیقی ایران شمرده می‌شود. در آن دربار خنیاگرانِ نامی فراوان بودند — نکیسا، بامشاد، سرکش، رامتین و آزادوار چنگی — اما نامِ باربد از همه برتر نشست: شاعر، خنیاگر، بربت‌نواز و ترانه‌سرا؛ و به گواهی منابع، «شاه‌رامشگرانِ» دربار. نام او در منابع عرب به شکل «فهلبد/پهلبد» آمده — عربی‌شدهٔ نامِ پهلوی‌اش؛ «بار» به معنای اجازهٔ بار یافتن و «بد» به معنای صاحب و خدایگان: کسی که اجازهٔ همیشگیِ بار یافتن به درگاه شاه را دارد.

شاهنامه صعود او را چنین روایت می‌کند: راهِ درگاه به رویش بسته شده بود، زیرا سرکش — خنیاگرِ ارشد — به دربان گفته بود: «که از من به سال و هنر برترست / نباید که در پیش خسرو شود». باربد نومید از بارگاه برگشت: «چو نومید برگشت زان بارگاه / ابا بربط آمد سوی باغ شاه». لباسِ سبز پوشید و در باغِ شاهی پنهان شد؛ باغبانی به نام مردوی یاری‌اش کرد و در نوروزِ شاه، دو هفته در جشن‌گاه باغ ماند و سه سرودِ «دادآفرید»، «پیکار گرد» و «سبز در سبز» را برای خسرو نواخت. شاه بی‌درنگ شیفته شد و او را بر سرِ سرکش نشانَد و مهترِ رامشگران کرد.

نام باربد با نظامی گره خورده که به موسیقی ایران داد: هفت «خسروانی»، سی «لحن» و سیصدوشصت «دستان» — برابرِ هفته، ماه و سالِ گاه‌شماری ایرانی؛ به روایت حمدالله مستوفی هر روزِ سال یکی از دستان‌ها را برای شاه می‌نواخت، و به روایت جرجانی «هرگز یک ترانه را دو بار در حضور شاه ننواخت». از داستان‌های ماندگارش، ماجرای شبدیز است: خسرو فرمان داده بود هر که خبر مرگ اسب محبوبش را بگوید جان بدهد؛ پس از مرگ شبدیز، باربد آهنگی سوگناک نواخت و شاه با ناله گفت: «شبدیز مرده است» — و باربد پاسخ داد: «بله، شاهنشاه؛ شما اعلام کردید». تنها بازماندهٔ مکتوب از او سه مصراعی است که ابن خردادبه در «کتاب اللهو و الملاهی» ثبت کرده و شفیعی‌کدکنی آن را کهن‌ترین نمونهٔ شعر فارسی دری می‌داند: «قیصر ماه ماند و خاقان خورشید / آن من خدای ابر ماند کامغاران / که خواهد ماه پوشد که خواهد خورشید».

فرجامِ باربد در شاهنامه نه با یک ترانه، با یک سوگ بسته می‌شود. چون خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه کشته شد، باربد «ز جهرم بیامد سوی طیسفون / پر از آب مژگان و دل پر ز خون» و در برابر تخت، شیون برآورد: «کجا آن بزرگی و آن دستگاه / کجات آن همه فر و تخت و کلاه». آن‌گاه سوگند خورد که دیگر برای شاهِ بداندیش ننوازد: «بسوزم همه آلت خویش را / بدان تا نبینم بداندیش را» — «ببرید هر چارانگشت خویش»، به خانه رفت، آتشی برافروخت و «همه آلت خویش یکسر بسوخت». این‌گونه نامش ماند: جایزهٔ باربدِ جشنوارهٔ موسیقی فجر، تالار باربدِ فرهنگستان هنر، و بربتی که در شعر فارسی نمادِ دوران طلایی موسیقی ایران شد.

باربد در یک نگاه

  • پیشه: شاعر، خنیاگر، بربت‌نواز و ترانه‌سرای دربار خسرو پرویز (۵۹۰–۶۲۸ میلادی)
  • لقب دربار: «شاه‌رامشگران» — مهترِ رامشگرانِ دربار
  • ساز: بربت — به روایت شاهمردان رازی، خودِ او مخترع این ساز؛ بعدها عود جای آن را گرفت
  • نام: عربی‌شدهٔ «پهلبد» پهلوی — صاحبِ اجازهٔ همیشگیِ بار یافتن به درگاه
  • نظام موسیقی: هفت خسروانی، سی لحن، سیصدوشصت دستان — برابرِ هفته، ماه و سال
  • صعود: سه سرودِ نهان‌آسا در باغِ نوروزی — «دادآفرید»، «پیکار گرد»، «سبز در سبز» (شاهنامه، بخش ۷۰ خسرو پرویز)
  • داستان ماندگار: خبرِ مرگ شبدیز با آهنگ، نه با سخنِ بنای اعدام
  • فرجام: شیون بر خسرو، بریدن چهار انگشت و سوزاندنِ آلاتِ موسیقی (شاهنامه، بخش ۴ پادشاهی شیرویه)

یادداشت منبع: بر پایهٔ شاهنامهٔ فردوسی؛ ابیاتِ نقل‌شده عیناً از گنجور (پادشاهی خسرو پرویز، بخش ۷۰ — «راه بستن سرکش بر باربد، نواختن سه سرود نهان بر سرو و مهتر شدن او بر رامشگران»؛ پادشاهی شیرویه، بخش ۴ — «شیون باربد بر مرگ خسرو، بریدن چهار انگشت و سوختن آلات خویش»؛ چاپ مسکو). روایات تاریخی: کتاب اللهو و الملاهی ابن خردادبه، خسرو و شیرین نظامی، غرر السیر ثعالبی و تاریخ گزیده حمدالله مستوفی. صدای روایتِ ویدئو: با صدای گرم امیرالاهی (اینستاگرام: @amirelaahi2).

Barbad: The Pride of the Music of Iran's Land

Barbad — the pride of the music of Iran's land, and the thirteenth work of my series on the myths and luminaries of ancient Iran. Music flourished in Sassanid Iran and sounded continually in the Sassanid court. Barbad was among the Iranian musicians most favored by the Sassanid shahs; he may well be called the greatest musician of ancient Iran.

In the video the full presentation sheet is shown: Barbad standing with a tall Sassanid-style cap, flowing wavy hair and a long robe, the barbat held to his chest — in four views: full-front, two profiles and the back — together with the three-quarter face study and the Saro emblem in the frame.

The tale of Barbad: the lute of kings and the elegy of strings. In the Sassanid court music held a permanent place, and Khosrow II Parviz (r. 590–628) was its greatest patron; his reign is regarded as the golden age of Iranian music. That court held famed minstrels — Nakisa, Bamshad, Sarkash, Ramin and Azadvar the harpist — but Barbad's name rose above them all: poet, minstrel, barbat-player and songwriter, and, by the testimony of the sources, the “Shah-ramshgaran” — master of the court minstrels. In Arabic sources his name appears as “Fahlbad/Pahlbad”, the Arabized form of his Middle Persian name: “bar” (leave to appear at court) and “bad” (lord, holder) — one who holds perpetual leave to appear before the king.

The Shahnameh recounts his rise thus: the court gate was closed to him, for Sarkash — the chief musician — had told the gatekeeper, “He is senior to me in years and art; he must not come before Khosrow.” Barbad turned back in despair — “in despair he returned from that court, and with his barbat came to the Shah's garden.” He dressed in green and hid in the royal garden; a gardener named Marduy helped him, and through the two weeks of the Shah's Nowruz festival he played for Khosrow the three songs “Dad-Afarid”, “Peykar-e Gerd” and “Sabz dar Sabz”. The shah was at once enchanted: he crowned Barbad above Sarkash and made him master of the minstrels.

Barbad's name is bound to the system he gave Iranian music: seven “Khosravani” modes, thirty “lahn” and three hundred and sixty “dastan” — matching the week, the month and the year of the Iranian calendar; per Hamdallah Mustawfi he played one dastan for the shah on every day of the year, and per Jorjani “he never played the same song twice before the shah.” Among his enduring tales is that of Shabdiz: Khosrow had decreed death to whoever announced the death of his beloved horse; when Shabdiz died, Barbad played a mournful air and the shah cried out, “Shabdiz is dead” — and Barbad answered: “Yes, Shahanshah; you have announced it.” The only written relic of his is a three-verse piece that Ibn Khordadbeh recorded in his Kitab al-Lahw wa-l-Malahi — which Shafi'i Kadkani calls the oldest surviving specimen of Persian (Dari) poetry: “Caesar is as our moon, the Khagan our sun; ours is the Lord of clouds, the wielder of fate — he wills the moon be veiled, he wills the sun.”

The Shahnameh ends Barbad not with a song but with an elegy. When Khosrow Parviz was murdered by his son Shiruy, Barbad “came from Jahrom toward Ctesiphon, eyes brimming with tears and heart full of blood,” and before the throne raised his lament: “Where is that greatness and that state? Where all that splendor, throne and crown?” Then he swore never to play for a tyrant: “Let me burn all my instruments, so that I see no evil-minded one” — “he cut off his four fingers,” went home, lit a fire and “burned all his instruments at once.” Thus his name has lived on: the Barbad Award of the Fajr Music Festival, the Barbad Hall of the Academy of Arts, and the barbat itself, which in Persian poetry became the emblem of the golden age of Iranian music.

Barbad at a glance: profession — poet, minstrel, barbat-player and songwriter at the court of Khosrow II Parviz (590–628 CE); title — “Shah-ramshgaran”, master of the court minstrels; instrument — the barbat, whose invention is credited to him (per Shahmardan Razi), later supplanted by the oud; name — Arabized “Pahlbad”, holder of perpetual leave to appear at court; system — seven Khosravani, thirty lahn, 360 dastan, matching week, month and year; rise — three songs sung hidden in the Nowruz garden (“Dad-Afarid”, “Peykar-e Gerd”, “Sabz dar Sabz” — Shahnameh, Khosrow Parviz, Part 70); enduring tale — announcing Shabdiz's death in song, not in the words that carried a death sentence; end — the lament for Khosrow, cutting four fingers and burning his instruments (Shahnameh, Reign of Shiruy, Part 4).

Source note: based on Ferdowsi's Shahnameh; quoted verses follow Ganjoor verbatim (Reign of Khosrow Parviz, Part 70 — “Sarkash bars Barbad's way”; Reign of Shiruy, Part 4 — “Barbad's lament for Khosrow”; Moscow edition). Historical accounts: Ibn Khordadbeh's Kitab al-Lahw wa-l-Malahi, Nizami's Khosrow and Shirin, Tha'alibi's Gharr al-Siyar, and Hamdallah Mustawfi's Tarikh-e Gozide. The narration heard in the video is in the warm voice of Amir Elahi (Instagram: @amirelaahi2).

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه» — پادشاهی خسرو پرویز (بخش ۷۰: راه بستن سرکش بر باربد) و پادشاهی شیرویه (بخش ۴: شیون باربد)؛ ابیات عیناً از گنجور (ganjoor.net).
  • ۲. ابن خردادبه، «اللهو و الملاهی» — نخستین بازتاب مکتوبِ بازمانده از سرودهای باربد.
  • ۳. نظامی گنجوی، «خسرو و شیرین» — باربد و آواز خسروانی.
  • ۴. ثعالبی، «غرر السیر» و حمدالله مستوفی، «تاریخ گزیده».
  • ۵. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «BARBAD».

Sources: Ferdowsi, Shahnameh (the Khosrow Parviz and Shiruyeh episodes, verses at ganjoor.net); Ibn Khordadbeh’s “al-Lahw wa-l-Malahi”; Nezami’s “Khosrow o Shirin”; al-Tha’alabi’s “Ghurar al-Siyar”; Hamd-Allah Mostawfi’s “Tarikh-e Gozideh”; Encyclopaedia Iranica, entry “BARBAD”.

به گفته هنرمندمدل ۱۴ سلسله

یوتاب؛ بانویِ درخشانِ دروازهٔ پارس

چهاردهمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

یوتاب، سردار زن هخامنشی و خواهر آریوبرزن، یکی از برجسته‌ترین نمادهای شجاعت و ایستادگی در تاریخ ایران باستان است که چهرهٔ او به عنوان چهاردهمین مدل از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال بازآفرینی شد. نام «یوتاب» در زبان پارسی باستان به معنای «درخشان»، «یگانه و بی‌همتا» یا «دارای روشنایی پایدار» است. او فرزند آرتابازد و خواهر کوچک‌تر آریوبرزن (ساتراپ و فرماندهٔ برجستهٔ ایالت پارس در دورهٔ داریوش سوم هخامنشی) بود. یوتاب تنها یک شاهزاده نبود، بلکه در فنون رزمی و فرماندهی آموزش دیده بود و در کارزارها بخشی از نیروهای مدافع پارس را هدایت می‌کرد.

پس از سقوط سوسا (شوش)، اسکندر مقدونی با سپاهی گران به سوی تخت جمشید تاخت. تنها راه ورود به مرکز پارس، گذرگاه کوهستانی و تنگِ «دربند پارس» (در منطقهٔ کهگیلویه و بویراحمد یا ممسنی امروزی) بود. آریوبرزن و یوتاب با سپاهی کم‌تعداد اما مصمم، در بالای تنگه سنگر گرفتند. با ورود مقدونیان، ایرانیان با پرتاب سنگ‌های غول‌پیکر و تیرباران شدید، ضربهٔ سنگینی به سپاه اسکندر زدند و آن‌ها را وادار به عقب‌نشینی کردند. اسکندر که متوقف شده بود، به کمک یک چوپان محلی (یا اسیر جنگی) از راه‌های کوهستانی و سخت‌گذر، پشت سر نیروهای ایرانی قرار گرفت و آن‌ها را محاصره کرد. با وجود محاصرهٔ کامل از جلو و عقب، یوتاب و آریوبرزن تسلیم نشدند؛ یوتاب با شمشیر و سپر در خطِ مقدم ماند و — به روایت افسانه‌های ایرانی — تا واپسین نفس سرسختانه جنگید.

در ویدئوی اثر، صفحهٔ کامل معرفی دیده می‌شود: یوتابِ زره‌پوش بر فراز توده‌سنگ، در حال گام به پیش — کلاهخودِ کریست‌دار با چهره‌پوش، گیسوانِ رها از زیر کلاهخود، سینه‌پوشِ نقش‌برجسته، دامنِ چرمیِ چین‌دار و شنل، سپرِ گرد در دستِ چپ و شمشیر در دستِ راست — در چهار نما: تمام‌رخ، دو نیم‌رخ/پشت و نمای پشت — به همراه نشان سارو در قاب.

خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است؛ صدای ویدئو، موسیقی پس‌زمینه است.

داستان یوتاب؛ دروازهٔ پارس و درخششی که ماند

زمستانِ سال ۳۳۰ پیش از میلاد؛ سوسا سقوط کرده بود و اسکندر مقدونی با سپاهی گران به سوی تخت جمشید می‌تاخت. تنها راهِ ورود به قلب پارس، گذرگاهی کوهستانی بود که «دروازهٔ پارس» خوانده می‌شود — تنگه‌ای که امروز آن را در ناحیهٔ کهگیلویه‌وبویراحمد و ممسنی (و به روایتی تنگ‌تکاب نزدیک بهبهان) نشان می‌دهند. آریوبرزن، ساتراپ پارس در دورهٔ داریوش سوم، در این تنگه سنگر گرفت و در روایت‌های ملی، بانویی کنارِ او ایستاد: یوتاب، خواهرِ کوچک‌ترش — شاهزاده‌ای که در فنون رزم و فرماندهی آموزش دیده بود و بخشی از نیروهای مدافع پارس را هدایت می‌کرد. تفاوتِ قوا حیرت‌انگیز بود: حدود ۷۰۰ تا ۲٬۰۰۰ ایرانی در برابر نزدیک به ۱۷٬۰۰۰ مقدونی؛ و نبرد به روایت منابع، ۲۰ ژانویهٔ ۳۳۰ پیش از میلاد در گرفت.

از بالای تنگه، سنگ‌های غول‌پیکر و تیربارانِ مداوم بر سر سپاه اسکندر فرو ریخت؛ یورشِ نخست شکست خورد و اسکندر — که از راهِ مستقیم نمی‌توانست بگذرد — به جست‌وجوی میان‌بر رفت. چوپانی محلی (به روایتی اسیری جنگی) راهِ کوهستانیِ سخت‌گذر را نشان داد؛ اسکندر سپاهش را بخش کرد — به روایت ویکی‌پدیا، با همراهی فیلوتاس و کراتروس — و از راهِ کوهستان به پشتِ مدافعان فرود آمد: محاصرهٔ کامل از جلو و عقب.

در روایت‌های ملی، یوتاب تسلیم نشد؛ شمشیر و سپر در خطِ مقدم، تا واپسین نفس کنار برادرش جنگید. سرنوشتِ آریوبرزن را منابع یکسان نوشته‌اند — یا در همان تنگه تا مرگ جنگید و یا پس از گریز به پارسه، در برابر دروازه‌های بسته، راهی جز نبرد نیافت — اما دربارهٔ یوتاب، روایتِ ملی یکصدا است. کاوهٔ فرخ در کتاب «سایه‌هایی در کویر: ایران باستان در جنگ» چنین آورده است: «برخی از افسانه‌های ایرانی از درخشش جنگجوی زن ایرانی، یوتاب، خواهر آریوبرزن نام برده‌اند که تا مرگ سرسختانه جنگید.» راه به تخت جمشید گشوده شد؛ چند ماه بعد، کاخ‌های پارسه در آتش رفت.

این نبرد، آخرین مقاومتِ سازمان‌یافتهٔ هخامنشیان در برابر اسکندر شمرده می‌شود و جایِ آن هنوز در حافظهٔ ایران زنده است: تندیسِ آریوبرزن در یاسوج، و نامِ یوتاب که به نامِ دختران و نمادِ شجاعت و ایستادگیِ زن ایرانی بدل شده است — همان «درخشان و بی‌همتایی» که نامش وعده می‌داد. و اکنون قلمِ سارو این بانو را از حافظهٔ ملی به پیکره بازگردانده است: نخستین بانویِ جنگجوی سلسله، مدلِ چهاردهم.

یوتاب در یک نگاه

  • نام: یوتاب — «درخشان، یکتا و بی‌همتا»؛ و به روایتی «همیشه‌تابنده»
  • خانواده در روایت ملی: خواهرِ کوچک‌ترِ آریوبرزن ساتراپ پارس (دورهٔ داریوش سوم) — فرزند آرتابازد
  • آموزش: فنون رزم و فرماندهی — هدایت بخشی از نیروهای مدافع پارس در کارزارها
  • میدان: نبرد دروازهٔ پارس (دربند پارس)، ۲۰ ژانویهٔ ۳۳۰ پیش از میلاد
  • قوای دو طرف: ۷۰۰–۲٬۰۰۰ ایرانی در برابر حدود ۱۷٬۰۰۰ مقدونی
  • تاکتیک دفاع: سنگر در بالای تنگه و بارانِ سنگ و تیر — وادارکردن اسکندر به عقب‌نشینی
  • دگردیسی نبرد: نشان‌دادن راهِ کوهستانی به اسکندر توسط چوپانی محلی و محاصرهٔ مدافعان از پشت
  • میراث: نماد شجاعت زن ایرانی؛ تندیسِ آریوبرزن در یاسوج؛ و نخستین بانوی جنگجوی سلسلهٔ سارو (مدل ۱۴)

یادداشت منبع: نبرد دروازهٔ پارس (۲۰ ژانویهٔ ۳۳۰ پ.م) در منابع کلاسیک — آرین (آناباسیس اسکندر)، دیودور سیسیلی و کوینتوس کورتیوس روفوس — به‌تفصیل روایت شده و آریوبرزن ساتراپ پارس در آن شناخته‌شده است؛ اما در این منابع نامی از یوتاب نرفته است. نخستین بازتاب مکتوبِ روایتِ او، کتاب کاوهٔ فرخ، «سایه‌هایی در کویر: ایران باستان در جنگ» است که با ارجاع به «برخی افسانه‌های ایرانی» از یوتابِ خواهر آریوبرزن یاد می‌کند. در منابع دورهٔ اشکانی نیز «یوتاپا» خواهرِ آریوبرزن دوم فرمانروای ماد آترپاتن است (که به همسری مهرداد سوم کماژن درآمد) و برخی پژوهشگران خاستگاه خلطِ دو روایت را همین هم‌نامی می‌دانند. معنای نام: «درخشان، یکتا و بی‌همتا» (دیکشنری‌های فارسی). صدای ویدئو: موسیقی پس‌زمینه، بدون روایت گفتاری. مجسمه: قلمِ خودِ هنرمند.

Youtab: The Shining Lady of the Persian Gate

Youtab — the Achaemenid woman commander and sister of Ariobarzanes — is one of the most prominent emblems of courage and steadfastness in the history of ancient Iran; her likeness has been recreated here as the fourteenth work of my series on the myths and heroes of ancient Iran. In Old Persian, “Youtab” means “shining”, “unique and peerless”, or “possessing a lasting radiance”. She was the daughter of Artabazos and the younger sister of Ariobarzanes (satrap and celebrated commander of Pars in the reign of Darius III of the Achaemenids). Youtab was no mere princess: she was trained in the arts of war and command, and in campaigns she led part of the forces defending Pars.

After Susa fell, Alexander of Macedon marched with a great army upon Persepolis. The only way into the heart of Pars was a mountain pass — the “Persian Gate” (in the region of today's Kohgiluyeh and Boyer-Ahmad or Mamasani). Ariobarzanes and Youtab, with a small but resolute force, fortified themselves atop the gorge. When the Macedonians advanced, the Iranians hurled colossal boulders and dense volleys of arrows, striking Alexander's army so hard that it was driven back. Blocked, Alexander — guided by a local shepherd (or a prisoner of war) through rugged mountain trails — fell upon the Iranians from behind and surrounded them. Beset from front and rear, Youtab and Ariobarzanes refused to yield; Youtab held the front line with sword and shield and — as the Iranian legends tell — fought stubbornly to her last breath.

The video shows the full presentation sheet: Youtab in armour atop a crag, advancing — a crested helmet with face-guard, hair flowing from beneath it, an embossed cuirass, a pleated leather skirt and cloak, a round shield on her left arm and a sword in her right hand — in four views: full-front, two profiles/back views and the back — together with the Saro emblem in the frame.

Winter, 330 BCE: Susa had fallen and Alexander was racing toward Persepolis. The only way into the heart of Pars was the mountain pass known as the “Persian Gate” — a gorge today located in the region of Kohgiluyeh and Boyer-Ahmad and Mamasani (and, in one account, Tang-e Takab near Behbahan). Ariobarzanes, satrap of Pars under Darius III, fortified the pass, and in the national narratives a woman stood beside him: Youtab, his younger sister — a princess trained in war and command who led part of the defending forces. The disparity was staggering: some 700 to 2,000 Iranians against nearly 17,000 Macedonians; the battle, by the sources, was joined on 20 January 330 BCE.

From above the gorge, colossal boulders and ceaseless volleys of arrows rained down on Alexander's army; the first assault failed, and Alexander — unable to pass directly — went looking for a bypass. A local shepherd (or, in one telling, a war captive) showed him a rugged mountain trail; Alexander split his force — per Wikipedia, accompanied by Philotas and Craterus — and descended behind the defenders: complete encirclement, front and rear.

In the national narratives Youtab did not yield: sword and shield on the front line, she fought to her last breath beside her brother. The sources write Ariobarzanes' end variously — he either fought to the death in the gorge itself, or, escaping toward Persepolis, found only closed gates and no way but battle — but about Youtab the national account is unanimous. Kaveh Farrokh records in “Shadows in the Desert: Ancient Persia at War”: “Some Iranian legends speak of the brilliance of the Iranian woman warrior, Youtab, sister of Ariobarzanes, who fought stubbornly to the death.” The way to Persepolis lay open; months later the palaces of Parsa went up in flames.

This battle is counted as the Achaemenids' last organized resistance to Alexander, and its place is still alive in Iran's memory: the statue of Ariobarzanes in Yasuj, and the name Youtab, which has become a girl's name and an emblem of Iranian women's courage and steadfastness — the very “shining, peerless” light her name promised. And now Saro's hand has returned this lady from national memory to sculpted form: the first woman warrior of the series, model fourteen.

Youtab at a glance: name — “shining, unique and peerless”, or per one account “ever-radiant”; family in the national narrative — younger sister of Ariobarzanes, satrap of Pars under Darius III, daughter of Artabazos; training — the arts of war and command, leading part of the forces defending Pars; battlefield — the Battle of the Persian Gate, 20 January 330 BCE; forces — 700–2,000 Iranians against some 17,000 Macedonians; defence — fortifying the top of the gorge with volleys of rock and arrow, driving Alexander back; reversal — a local shepherd showing Alexander the mountain trail and the encirclement of the defenders from behind; legacy — an emblem of Iranian women's courage, the statue of Ariobarzanes in Yasuj, and the first woman warrior of Saro's series (model 14).

Source note: the Battle of the Persian Gate (20 January 330 BCE) is recounted in detail in the classical sources — Arrian (The Anabasis of Alexander), Diodorus Siculus and Quintus Curtius Rufus — where Ariobarzanes, satrap of Pars, is well attested; but no Youtab is named in those sources. The earliest written reflection of her story is Kaveh Farrokh's “Shadows in the Desert: Ancient Persia at War”, which, citing “some Iranian legends”, speaks of Youtab the sister of Ariobarzanes. In Parthian-era sources “Iotapa” is the sister of Ariobarzanes II, ruler of Media Atropatene (married to Mithridates III of Commagene), and some researchers take this shared name as the origin of the conflation of the two accounts. Name meaning: “shining, unique and peerless” (Persian dictionaries). The video's sound is background music, without spoken narration. Sculpture: the artist's own hand.

منابع و مآخذ

  • ۱. آریان، «آناباسیس اسکندر»، کتاب سوم — شرح نبرد دروازهٔ پارس و پایداری آریوبرزن؛ ترجمهٔ فارسی: «لشکرکشی اسکندر به ایران».
  • ۲. دیودور سیسیلی، «کتابخانهٔ تاریخ» (کتاب ۱۷) و کوینتوس کورتیوس روفوس، «تاریخ اسکندر».
  • ۳. کاوهٔ فرخ، «سایه‌هایی در کویر: ایران باستان در جنگ» — نخستین بازتاب مکتوبِ روایت یوتاب، با ارجاع به «برخی افسانه‌های ایرانی».
  • ۴. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «ARIOBARZANES» و ویکی‌پدیا (نبرد دروازهٔ پارس).
  • ۵. نکتهٔ پژوهشی صادقانه: نام یوتاب در منابع کلاسیک نیامده است؛ روایت او میراث حماسی-تاریخی ایران است — و کارتِ این مدل، لایه‌های افسانه و تاریخ را جداگانه روایت می‌کند.

Sources: Arrian, “The Anabasis of Alexander”, Book 3 — the Persian Gate campaign (Persian translation: “Lashkarkashi-ye Eskandar be Iran”); Diodorus Siculus, “Library of History”, Book 17; Quintus Curtius Rufus, “History of Alexander”; Kaveh Farrokh, “Shadows in the Desert” — the earliest written reflection of Youtab’s story; Encyclopaedia Iranica, “ARIOBARZANES”. An honest research note: Youtab is not named in the classical sources; her account is Iran’s heroic-historical memory, and this card keeps the layers of legend and history apart.

به گفته هنرمندمدل ۱۵ سلسله

زال و سیمرغ؛ پیمانِ پر

پانزدهمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

داستان جدایی زال و سیمرغ یکی از عاطفی‌ترین و کلیدی‌ترین روایات شاهنامهٔ فردوسی است که صحنهٔ اوج آن به عنوان پانزدهمین مدل از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال بازآفرینی شده است. زال، فرزند سامِ نریمان — پهلوان بزرگ ایران و نوهٔ گرشاسب — سپیدمو به دنیا آمد؛ سرِ نوزاد از موی سپید پوشیده بود و سام آن را نشانِ آفت و مایهٔ شرمِ خاندان انگاشت و بی‌راضی، نوزاد را در پای کوهِ البرز رها کرد. اما همان شب، آوای نوزاد به آشیانهٔ سیمرغ رسید — مرغی افسانه‌ای که بر بلندای البرز آشیانه داشت. سیمرغ که خداوند مهر را در دلش نهاده بود، بال به خاک زد، زال را چون چنگاله‌های خود به آشیانه برد و از آن پس شیر داد، پروراند و مادرِ او شد.

پس از آنکه سام، پهلوان بزرگ ایران، در خواب از زنده بودن فرزند سپیدموی خود آگاه شد، با پشیمانی فراوان به پای کوه البرز آمد تا زال را پس بگیرد. سیمرغ که زال را از نوزادی مهر پرورده و در آشیانه خود بزرگ کرده بود، دریافت که وقت بازگشت زال به دنیای آدمیان فرا رسیده است. زال که سیمرغ را تنها مادر و پناه خویش می‌دانست، از جدایی سخت اندوهگین شد و اشک ریخت. سیمرغ او را دلداری داد و یادآور شد که سرنوشت او فرمانروایی و پهلوانی در میان انسان‌هاست.

سیمرغ برای حفظ پیوند خویش با زال و اطمینان دادن به او، پر خود را کند و به زال سپرد. او پیمانی ابدی با زال بست: هرگاه در سختی، بیماری یا نبردی گره‌ناگشودنی گرفتار شدی، تکه‌ای از این پر را در آتش بپراکن؛ با برخاستن دودِ پر در آسمان، سیمرغ همچون ابری تیره در میان باد و غرش حاضر خواهد شد تا بلا را از تو و خاندانت دور کند.

این پر در طول تاریخ اساطیری ایران، دو بار در بحرانی‌ترین لحظات به داد دودمان زال رسید. نخستین بار هنگام زایش رستم بود: نوزاد چنان درشت‌جثه بود که جان رودابه در خطر افتاد. زال پر را در آتش افروخت؛ سیمرغ فرود آمد و به زال آموخت که به رودابه باده بنوشانند تا به خوابی عمیق رود، آنگاه پهلِ او را بشکافند و نوزاد را بیرون آورند و زخم را با مرهمی شفابخش درمان کنند. بدین‌سان رستم، پهلوانِ پهلوانان، از چاکِ پهلِ مادر به دنیا آمد و رودابه سلامت ماند — از نخستین روایت‌های سزارین در ادبیات حماسی جهان.

بار دوم در نبرد رستم و اسفندیار بود: تیر و شمشیر بر تنِ اسفندیار — که جسمی استوار و شگفت داشت — اثر نمی‌کرد و کار رستم به بن‌بست رسیده بود. زال بار دیگر پر را بر آتش انداخت؛ سیمرغ آمد و راز را گشود: هیچ سلاحی بر اسفندیار کارساز نیست مگر تیری که از شاخهٔ درخت گزان‌ترین — درختی شگفت کنار شوره‌زار و دریا — ساخته شود، و هدف، چشمِ اوست. رستم تیرِ گزان‌ترین را ساخت و اسفندیار بر خاک افتاد. بدین‌گونه، پیمانِ پر دو نسلِ پیاپی را از نابودی رهانید.

در ویدئوی اثر، صفحهٔ کامل معرفی دیده می‌شود: زال — با گیسوانِ رها و جامهٔ کهنه — بر فراز توده‌سنگ دست به بلندا برداشته، و چنگالِ سیمرغ با دُم‌پَرهای موّاج از فراز آشیانه به سوی او فرود می‌آید؛ لحظهٔ وداعِ آشیانه و پیمانِ پر، در سه نما به همراه نشان سارو در قاب.

خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است؛ صدای ویدئو، موسیقی پس‌زمینه است.

داستان زال؛ از رهاسازی تا پیمانِ پر

سام، پهلوانِ بزرگِ ایران، سال‌ها چشم به راهِ فرزندی نشسته بود؛ سرانجام نوزادی یافت اما سپیدمو — سر تا پا سفید. در آن هنگام، سپیدیِ مو را شگونِ نیک نمی‌دانستند؛ مردانِ آیین و سرداران آن را نشانِ آفت خواندند و سام — که شرمِ مردم را بر خود سنگین‌تر می‌دید — دل را به سنگ بست و کودک را در پای کوهِ البرز افکند تا یا دِیو و درنده بخورد و یا کسی بیابدش. اما آوای گریهٔ نوزاد در دلِ کوه پیچید و به آشیانهٔ سیمرغ رسید؛ سیمرغ به مهری که خداوند در نهاد او گذاشته بود، نوزاد را برداشت و در کنار چنگاله‌های خود خواباند.

زال در آشیانه بزرگ شد؛ با چنگاله‌های سیمرغ هم‌بازی بود، از او آموخت و جز آشیانه خانه‌ای و جز او مادری ندید. سال‌ها گذشت؛ رهگذرانِ کوه‌راه از دیدنِ جوانی سروقامت در بلندای البرز شگفت‌زده می‌شدند و خبر، از دهان به دهان رفت — تا سام در خواب پیکی دید که آگاهش کرد پسرش زنده است. پشیمان و شرمنده، با هدایا و آیینی بزرگ به البرز آمد و در آنجا جوانی دید چون سروِ آزاده، و سیمرغ بر فرازش بال گشوده بود.

وداع دشوارترین لحظه بود: زال در آغوشِ سیمرغ اشک ریخت و سیمرغ با بوسه و سخنِ نیک دلداری‌اش داد — «تو برای فرمانروایی میان مردمان آفریده شده‌ای» — و شاخه‌ای از پرِ خویش به او سپرد. زال به خانهٔ سام بازگشت و بر تختِ پدری نشست؛ و همان زال، پدرِ رستم شد — پدری که نامش در شاهنامه با قید «زالِ زَر» جاودانه است.

در راهِ بازگشت به سیستان، از کنارِ کابل گذشت؛ کاخِ مهراب و آوازهٔ رودابه — دخترِ کمال — دلش را گرفت. خواستگاری و پاسخ، و آن صحنهٔ مشهور: رودابه گفت گیسوانش را از سرِ دیوار بند کند تا زال بر آن بالا رود؛ زال نپذیرفت که پایِ مهرِ او به خفت ماند — طنابِ هفتاد ذرع فرمود و بر دیوار رفت. سرانجام به داوریِ ستارگان و رضایتِ منوچهر، زال و رودابه به هم رسیدند — و حاصلِ آن پیوند، رستم بود.

در این داستان، سیمرغ صورتِ مهرِ آسمانی است و پر، رشتهٔ پیوندِ زمین و آسمان؛ زال حلقهٔ پیوندِ نسل‌ها شد — از سام تا رستم — و آنچه این نسل را در دو بحرانِ مرگ‌آور نجات داد، نه تیغ بود و نه زور؛ مهرِ نگه‌داری‌شده‌ای بود که یک روز به دادش رسید. شاید از این روست که فردوسی، داستانِ زال و سیمرغ را در همان آغازِ کارنامهٔ ایران می‌نهد: تا بگوید پهلوانیِ رستم از یک پیمانِ مادرانه آغاز شد.

زال در یک نگاه

  • نام: زال — به سبب سپیدمویی؛ در شاهنامه «زالِ زَر» نیز خوانده شده
  • پدر: سامِ نریمان، پهلوان بزرگ ایران — فرزندِ نریمان و نوهٔ گرشاسب
  • پرورنده: سیمرغِ البرز — مادری که زال را از نوزادی به آشیانه برد و بزرگ کرد
  • همسر: رودابه، دختر مهرابِ کابلی — از تبار اژی‌دهاک، اما ستاره‌بختِ نیک
  • فرزندان: رستم، پهلوانِ پهلوانان — و زواره
  • پیمانِ پر: دو سوختنِ پر — زایش رستم و نبردِ رستم و اسفندیار
  • رازِ گزان‌ترین: تنها چوبِ آن درخت بود که تیرش بر اسفندیار کارساز شد
  • جایگاه در شاهنامه: حلقهٔ پیوندِ سام و رستم؛ نمادِ مهرِ بی‌دریغ و پیمانِ جاودان

Zal & Simorgh: The Covenant of the Feather

The story of Zal’s parting from the Simorgh is among the most tender and pivotal narratives of Ferdowsi’s Shahnameh; its climactic scene has been recreated here as the fifteenth model of the Persian Myths design & modeling series. Zal, son of Sam-e Nariman — the great paladin of Iran and grandson of Garshasp — was born with white hair. Sam read the white hair as an omen of blight and a mark of shame, and — against his own heart — abandoned the infant at the foot of Mount Alborz. That night the child’s cry reached the eyrie of the Simorgh, the mythical bird nesting high on Alborz. Filled with the mercy God had placed in her, the Simorgh swept down, carried Zal to her nest beside her own chicks, nursed and raised him, and became his mother.

When Sam learned in a dream that his white-haired son was alive, he came to the foot of Alborz in deep repentance to take Zal back. The Simorgh, who had raised Zal with love from infancy, knew that the time had come for him to return to the world of men. Zal, who knew the Simorgh as his only mother and refuge, wept bitterly at the parting. She comforted him and reminded him that his destiny was kingship and heroism among humans.

To keep her bond with Zal and to give him assurance, the Simorgh plucked a feather from her wing and gave it to him, sealing an eternal covenant: whenever you are caught in hardship, illness or a battle whose knot cannot be untied, cast a piece of this feather into the fire; when its smoke rises to the sky, I shall come like a dark cloud amid wind and thunder, and drive calamity from you and your house.

Twice in Iran’s mythic history the feather saved Zal’s line at the darkest hour. First, at Rostam’s birth: the infant was so large that Rudabeh’s life was in danger. Zal burned the feather; the Simorgh descended and taught him to let Rudabeh drink wine until she fell into deep sleep, then open her flank, deliver the child, and heal the wound with a healing balm. Thus Rostam, the paladin of paladins, was born through his mother’s opened flank while she lived — among the earliest caesarean accounts in world heroic literature.

The second time came in the war of Rostam and Esfandiyar: arrow and sword had no effect on Esfandiyar’s wondrously hardened body, and Rostam’s cause was at a dead end. Zal again cast the feather into the fire; the Simorgh came and unlocked the secret: no weapon prevails against Esfandiyar except an arrow cut from the branch of the gazan-tin tree — a marvelous tamarisk by the salt waste and the sea — and the target is his eye. Rostam made the gazan-tin arrow, and Esfandiyar fell. Thus the covenant of the feather delivered two successive generations from destruction.

The video shows the full presentation sheet: Zal — with flowing hair and worn garments — standing atop a crag, hands raised to the sky, while the Simorgh’s talon descends toward him from the eyrie, her wave-like tail-feathers streaming in the wind: the moment of parting from the nest and the covenant of the feather — in three views, with the Saro emblem in the frame.

Zal at a glance: name — for his white hair; also called “Zal-e Zar” (the golden Zal) in the Shahnameh; father — Sam-e Nariman, paladin of Iran, son of Nariman and grandson of Garshasp; foster-mother — the Simorgh of Alborz; wife — Rudabeh, daughter of Mehrab of Kabul (of Zahhak’s line, yet blessed by the stars); sons — Rostam, the paladin of paladins, and Zavareh; the covenant — the feather burned twice, at Rostam’s birth and in the Esfandiyar war; the gazan-tin — the only wood whose arrow could pierce Esfandiyar; place in the Shahnameh — the link between Sam and Rostam, an emblem of selfless love and an eternal covenant.

Sculpture: the artist’s own hand. The video’s sound is background music, without spoken narration.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، گفتار یکم — داستان سام و زالِ سپیدمو، رهاسازی در پای البرز، پرورش در آشیانهٔ سیمرغ، خوابِ سام و بازگشتِ زال.
  • ۲. همان، پایان گفتار یکم — خواستگاری زال از رودابه و زایش رستم: سوختنِ پرِ سیمرغ و راهنماییِ شکافتنِ پهل (از نخستین روایت‌های سزارین در ادبیات جهان).
  • ۳. همان — بخش نبرد رستم و اسفندیار: رازِ تیرِ گزان‌ترین و راهنماییِ دوبارهٔ سیمرغ.
  • ۴. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل‌های «ZĀL» و «SĪMORĠ» — سیمرغ در اسطوره و نمادشناسی ایران.
  • ۵. یادآوری صادقانه: در شاهنامه، پرِ سیمرغ دو بار به کار افتاد؛ روایت‌های عامیانهٔ پسینی شمارش را بیشتر گفته‌اند — این کارت به متنِ شاهنامه پایبند است.

Sources: Ferdowsi, “Shahnameh”, ed. Khaleghi-Motlagh (Sokhan) — Talk 1: Sam and the white-haired Zal, the abandonment at Alborz, life in the Simorgh’s nest, Sam’s dream and Zal’s return; the courtship of Rudabeh and Rostam’s birth — the burning of the feather and the flank incision (among the earliest caesarean accounts in world literature); the war of Rostam and Esfandiyar — the gazan-tin arrow; Encyclopaedia Iranica, entries “ZĀL” and “SĪMORĠ”. An honest note: in the Shahnameh the feather is used twice; later folk retellings add more — this card keeps to the Shahnameh.

به گفته هنرمندمدل ۱۶ سلسله

گردآفرید؛ تیر و گیسوان

شانزدهمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

داستان گردآفرید یکی از شورانگیزترین، حماسی‌ترین و محبوب‌ترین روایات شاهنامهٔ فردوسی است که صحنهٔ اوج آن به عنوان شانزدهمین مدل از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال بازآفرینی شده است. پس از آنکه لشکر توران به رهبری سهرابِ جوان به مرزهای ایران تاخت، نخستین گسترهٔ نبرد، «دژ سپید» بود. هژیر، سپهسالار دژ، به جنگ سهراب رفت اما به دست او اسیر شد. با افتادن هژیر و بیمِ خفت و شکست دژ، میان ایرانیان هراس افتاد. در این میان، گردآفرید، دختر گژدهمِ کدخدای دژ، ننگِ شکست و زاری را برنتافت؛ خشمگین لباس رزم بر تن کرد، زره پوشید و گیسوانِ دلفریب خود را زیر کلاه‌خود پنهان ساخت تا هیچ‌کس از جنسیت او آگاه نشود. سپس سوار بر اسب شد و چون شیری ژیان از دژ بیرون آمد و در برابر لشکر توران فریاد زد: گردانِ جنگ‌آور کجایند؟ — و سهراب را به مبارزه طلبید.

گردآفرید با استادیِ تمام کمان کشید و تیرهای پیاپی بر سهراب بارید. سهراب که از جسارت و چابکیِ این پهلوانِ ناشناخته شگفت‌زده شده بود، با خشم به او تاخت. نبردی سخت درگرفت؛ نیزهٔ سهراب بر کمربندِ گردآفرید نشست و زره‌اش را درید، اما گردآفرید تیغی تیز از میان برداشت و نیزهٔ سهراب را دو نیم کرد. اسب را با مانوری ماهرانه چرخاند و به سوی دژ تاخت؛ سهراب به دنبالش رهسپار شد و در تنگِ راه، با ضربه‌ای کلاه‌خودِ گردآفرید را از سرش برگرفت. در همین لحظه، گیسوانِ بلند و زلفینِ سیاه از بندِ زره رها شد و چهرهٔ خورشیدگونِ گردآفرید آشکار گشت.

رزمگاه یکباره خاموش شد. سهراب دریافت که این پهلوانِ چابک، دختری است — و از این‌که در سپاه ایران، دختری چنین به آوردگاه می‌آید، در شگفتی فرو ماند. از اسب فرود آمد و با نرمی گفت: دیگر با تو نمی‌جنگم؛ از من رهایی مجوی — با من بیا، ایران و توران را با بازوی خویش می‌گیرم و تاج و گنج و فرمانرواییِ آن دو را به تو می‌بخشم.

گردآفرید دانست که از این جوان جز با چاره نمی‌توان گریخت. پس چهره در نقش آورد و با زبانِ خوش، دلیریِ او را ستود و بهانه جست تا به درون دژ بازگردد؛ دروازه باز شد، او درآمد و درِ باره بسته شد. مردمان دژ به استقبالش آمدند و گفتند: ای نیکدلِ شیرزن، هم رزمیدی و هم چاره کردی — از کار تو بر خانهٔ ما ننگی نیامد.

همان شب، دژ سپید از مردمان خالی شد. نامهای به کیکاوس نوشتند — کدام دشمن از راه رسیده است، جوانی که هژیر را چنین به بند کشید — و پیکی پیش از سپیده، از کنار لشکر توران گذرانند. چون روز برآمد و سهراب به دژ درآمد، دروازه‌ها گشوده بود و جز باد و دیوار، کسی در دژ نبود. بدین‌سان یک پهلوان‌زن، با رزم و خرد، مردمانِ دژ را از مرگ رهاند و نام و پیامِ سهراب را به دربار ایران رساند — پیش از آن‌که تیغِ او به جانِ ایرانیان افتد.

گردآفرید نخستین شیرزنِ حماسهٔ ملی ایران است؛ در روایتی که سرانجامش تراژدیِ سهراب است، او تنها کسی است که سهراب را در رزم از پا درآورد و به درنگ واداشت — و همان درنگ، فرصتی شد برای ایران. سرنوشت سهراب — و رستمِ پدر که بی‌خبر از پسر، تیر بر او فرود آورد — در کارنامهٔ جداگانه‌ای از همین سلسله بازآفرینی شده است.

در ویدئوی اثر، نخست کوتاه‌آغازینی می‌بینید: بانویی در کاخ، خبر می‌دهد که سهراب فردا به دژ سپید می‌رسد؛ آنگاه صفحهٔ کامل معرفی: گردآفرید با کلاه‌خود و زره و شنل، نیزه به بلندا برده و سپرِ شیرنشان به دست — در سه نما به همراه نشان سارو در قاب.

خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است؛ صدای ویدئو، موسیقی پس‌زمینه است.

گردآفرید؛ آن‌سوی رزم

گردآفرید یعنی «پهلوانِ آفریده» — نامش با همان «گرد»ی آغاز می‌شود که در گردان و سپهدار، نشانهٔ پهلوانی است. حضورش در شاهنامه کوتاه است — چند صد بیت از داستان سهراب — اما چنان برجسته که پس از هزار سال، در نقاشی و نمایش و ادبیات، همیشه زنده بوده است. فردوسی او را با دو صفت می‌سازد: رزم و چاره — او هم شمشیر می‌زند و هم می‌اندیشد، و این دومین، کارسازتر است.

نبرد گردآفرید و سهراب از مضمون‌های محبوب نگارگری ایرانی است؛ شاهنامهٔ شاه تهماسب نیز نگاره‌ای مشهور از این رزم دارد. در این نگاره‌ها معمولاً لحظهٔ آشکار شدنِ گیسوان انتخاب شده است — همان لحظه‌ای که رزم به شگفتی، و شگفتی به سخن می‌رسد.

در فرهنگ امروز ایران، نام گردآفرید برای زنان، نشانِ ایستادگی و خرد است؛ او نمادِ آن‌گونه‌ای است که در حماسه، زن می‌تواند هم پهلوان باشد و هم خردورز — و سرنوشتِ یک لشکر را با هر دو دگرگون کند.

گردآفرید در یک نگاه

  • نام: گردآفرید — به چمِ «پهلوانِ آفریده»؛ «گرد» در حماسه، نشانهٔ پهلوانی است
  • پدر: گژدهم، کدخدای دژ سپید
  • زمان و مکان: روزگار کیکاوس — دژ سپید، در مرزِ ایران و توران
  • رقیب: سهراب، فرزندِ جوانِ رستم و تهمینه — سردارِ لشکر توران
  • رزم: کمان‌داریِ چابک؛ نیزهٔ سهراب را دو نیم کرد — و او را به درنگ واداشت
  • رازِ گیسوان: زلفین زیر کلاه‌خود؛ با فرودِ ضربهٔ سهراب آشکار شد و نبرد به سخن بدل گشت
  • چاره: بهانه و بازگشت به دژ، نامه به کیکاوس، شب‌کوچِ مردم — دژ خالی، تیغ بی‌نشان
  • جایگاه: نخستین شیرزنِ شاهنامه؛ نمادِ شجاعت و خرد — و حلقهٔ پیوندِ خبرِ سهراب به دربار ایران

Gordafarid: The Arrow and the Hair

The story of Gordafarid is among the most thrilling and beloved narratives of Ferdowsi’s Shahnameh; its climactic scene has been recreated here as the sixteenth model of the Persian Myths design & modeling series. When the Turanian army, led by the young Sohrab, swept toward Iran’s borders, the first battleground was the White Fortress. Hajir, the fortress champion, rode out against Sohrab but fell into his hands. With Hajir captured and the fortress trembling with fear of disgrace, Gordafarid, daughter of Gazhdaham, lord of the fortress, could not bear the shame of defeat. Furious, she donned a suit of armor, hid her lovely hair beneath a helmet so that none would know her sex, mounted her steed, and — like a ravening lion — rode out of the fortress, crying to the Turanian host: where are your champions and battle-tested chiefs? — and challenged Sohrab to single combat.

Gordafarid drew her bow with perfect skill and rained arrow after arrow upon Sohrab. Astonished at the daring and agility of this unknown warrior, Sohrab charged in fury. A hard battle ensued: Sohrab’s spear struck her girdle and tore her armor apart — but Gordafarid drew a keen sword and cut his spear in two. She wheeled her horse in a masterly maneuver and raced toward the fortress; Sohrab galloped after her and, in the narrow way, with one blow swept the helmet from her head. At that instant her long black tresses were freed from the armor’s bonds, and Gordafarid’s sun-like face was revealed.

The battlefield fell silent at once. Sohrab realized that this agile champion was a girl — and he marveled that a woman such as this should come to the arena from the Iranian host. He dismounted and said gently: I will fight you no more; seek no release from me — come with me, I will take Iran and Turan by my own arm and give you the crown, the treasure, and the lordship of both.

Gordafarid knew there was no escape from this youth save by stratagem. So she composed her face, praised his lion-like valor with winsome words, and found a pretext to return inside the fortress; the gate was opened, she entered, and the gate was shut. The people came to meet her and said: O kind-hearted lion-woman, you have both fought and contrived — no disgrace has come upon our house from what you have done.

That very night the White Fortress was emptied of its people. A letter was written to Kay Kavus — what enemy has come, this youth who bound Hajir thus — and a courier slipped past the Turanian camp before dawn. When day broke and Sohrab entered the fortress, the gates stood open, and nothing remained but wind and walls. Thus a single warrior-woman, with battle and with wisdom, delivered the fortress folk from death and carried Sohrab’s name and message to the court of Iran — before his sword could taste Iranian blood.

Gordafarid is the first lion-woman of Iran’s national epic. In a tale whose end is the tragedy of Sohrab, she is the only one who overpowered Sohrab in combat and forced him to pause — and that pause became Iran’s respite. Sohrab’s fate — and that of his father Rostam, who unknowingly slew his own son — is recreated in a separate piece of this series.

The video opens with the artist’s cinematic prologue: a woman in a palace announcing that Sohrab will reach the White Fortress tomorrow; then the full presentation sheet: Gordafarid in helmet, armor and cloak, spear raised high and the lion-emblazoned shield in hand — in three views, with the Saro emblem in the frame.

Sculpture: the artist’s own hand. The video’s sound is background music, without spoken narration.

منابع و مآخذ

  • ۱. ابوالقاسم فردوسی، «شاهنامه»، ویرایش دکتر جلال خالقی مطلق (نشر سخن)، داستان سهراب، بخش هفتم — اسارت هژیر، برآمدنِ گردآفرید از دژ سپید، تیربارانِ سهراب، شکستنِ نیزه با تیغ و آشکار شدنِ چهره: «رها شد ز بندِ زره موی اوی / درفشان چو خورشید شد روی اوی».
  • ۲. همان — سخنِ سهراب («چرا جنگ جویی تو ای ماه‌روی»)، چارهٔ گردآفرید، بازگشت به دژ و ستایشِ مردمان: «ای نیکدلِ شیرزن… نیامد ز کار تو بر دوده ننگ».
  • ۳. همان، بخش هشتم داستان سهراب — نامه به کیکاوس و شب‌کوچِ مردم؛ ورودِ سهراب به دژِ خالی و رسیدنِ خبر به دربار ایران.
  • ۴. دانشنامهٔ ایرانیکا، مدخل «GORDĀFARID» — گردآفرید در حماسهٔ ایران: به‌درنگ‌انداختنِ لشکر توران و جایگاه پهلوان‌زنان.
  • ۵. یادآوری صادقانه: در شاهنامه، ماجرای گردآفرید عاشقانه نیست؛ پیشنهادِ سهراب، رزمِ روانی است و پاسخِ او، چاره‌جوییِ زیرکانه — برخی بازگویی‌های پسینی این نبرد را عاشقانه کرده‌اند؛ این کارت به متنِ شاهنامه پایبند است.

Sources: Ferdowsi, “Shahnameh”, ed. Khaleghi-Motlagh (Sokhan), the Sohrab tale, section 7 — the capture of Hajir, Gordafarid’s ride from the White Fortress, her arrow-volley, cutting Sohrab’s spear with her sword, and the revelation of her face (“her hair was freed from the armor’s bonds; her face shone like the sun”); Sohrab’s words (“why do you seek war, O moon-faced one”), her stratagem and the people’s praise (“O kind-hearted lion-woman…”); section 8 — the letter to Kay Kavus and the night exodus, Sohrab’s entry into the empty fortress; Encyclopaedia Iranica, entry “GORDĀFARID”. An honest note: in the Shahnameh the tale is not a romance; Sohrab’s offer is psychological warfare and Gordafarid’s answer is cunning prudence — later retellings made it a love story; this card keeps to the Shahnameh.

به گفته هنرمندمدل ۲۶ سلسله

سپندارمذ؛ ایزدبانوی زمین، فروتنی و باروری

بیست‌وششمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

بیست‌وششمین اثر سلسله در پیشگاه یکی از بنیادی‌ترین چهره‌های هستی‌شناسیِ ایران می‌ایستد: سپندارمذ — سپَنتا آرمَئیتیِ اوستا، «دین‌داری/فروتنیِ مقدس و بخشنده». او یکی از شش امشاسپند بزرگ است و زرتشت در گاهان او را «دخترِ» اهورامزدا می‌خواند (یسنا ۴۵.۴). سهمِ او از آفرینش، زمین است — و در گاهان، در حالی که شهریور پاسبانِ مردان است، آرمئیتی پاسبانِ زنانی است که «مانند زمین زندگی می‌بخشند و می‌پرورند»: «این زمین را می‌ستاییم، او را که ما را می‌پرورد، همراه با زنان» (یسنا ۳۸.۱).

درون‌مایهٔ گاتیکِ او با تندیس هم‌آوا است: «آرمئیتیِ استوار، تن و جان بخشید» (یسنا ۳۰.۷)؛ «مازدا به فرمانِ اَشَه، گیاهان را برای او رویاند» (یسنا ۴۸.۶). و چون خودِ زمین است، مادرِ آدمیان هم هست: بخشی از تخمهٔ گیومرث را در خاک پذیرفت تا گیاهِ ریواس رویید و نخستین مرد و زن — مشی و مشیانه، اثر ۲۴ همین سلسله — برآمدند. اعترافِ کهن: «مادرم سپندارمذ است، پدرم اورمزد» (چیدگ اندرز پوریوتکشان). بندهش نیز می‌گوید: «کاری که سپندارمذ دارد، پروراندنِ آفریدگان است... بخشندگی‌اش چنان است که همهٔ آفریدگان به او زنده‌اند» (۲۶.۷۸).

و پنجم اسفند، روزِ اوست: سپندارمذگان. بیرونی در «آثارالباقیه» (ص ۲۲۹) جشن را چنین ثبت کرده: «اسفندارمذ زمین را پاسد و زنِ نیک و پاک‌دامن را. این جشن ویژهٔ زنان بود و مردان به آنان بخشش‌های گران می‌دادند؛ این رسم هنوز در اصفهان، ری و نواحیِ فهل رونق دارد» — و در این روز دوشیزگان برای خود همسر برمی‌گزیدند؛ جشنی برای زمین، زن و عشق که به سبب پیوندش با خاک، «جشن برزگران» هم خوانده می‌شد. تاریخ حتی از دربار هخامنشی گواه است: پلوتارک می‌گوید اردشیر دوم برای سلامتِ آتوسا پیش این ایزدبانو — که یونانیان به هرا برگرداندندش — «زمین را می‌فشرد و سجده می‌نمود» (زندگانی اردشیر ۲۳.۵).

در تندیس، بانویی چشم‌بسته با کفِ دو دستِ به‌هم‌چسبیده در برابر سینه — نمادِ کهنِ نیایش — در پیشگاه آتشدانی چهارستونی بر سکوی پله‌دار ایستاده است: آتشِ اردیبهشت بر خاکِ سپندارمذ؛ دو امشاسپند در یک قاب. تاجِ مرصّع با آویزِ گوهری بر پیشانی، نقابِ بلندِ نقش‌بسته با جانوران بالدار، گیسِ موّاج و دامنِ مدالیون‌دار — و زیر همه، فرشی از سنگ‌های چیده: دقیق‌ترین جملهٔ کلِ اثر، ایزدبانوی زمین بر خودِ زمین ایستاده است. در آیین زرتشتی زمینِ محرابِ تقدیس‌شده، حاضرِ خودِ سپندارمذ است و موبدان چهارزانو بر آن می‌نشینند (بویس، ایرانیکا). نقوشِ نقاب و مدالیون‌ها و فرمِ شعله‌ها، اختیارِ هنریِ اعلام‌شدهٔ پیکرتراش است.

مستند به: دانشنامهٔ ایرانیکا (مدخل ARMAITI، مری بویس)، اوستا (یسنا/وندیداد/یشت)، بندهش (ترجمهٔ وست)، بیرونی (آثارالباقیه، ص ۲۲۹)، شایست ناشایست افزوده ۱۵.۲۰ (Kotwal)، پلوتارک و چیدگ اندرز. گونه‌های نام در منابع: سپَنتا آرمَئیتی (اوستایی)، سپندارمَد (پهلوی)، اسفندارمذ/سپندارمذ (فارسی). خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

سپندارمذ؛ مادرِ آدمیان از خاک

Sepandarmaz — Avestan Spəntā Ārmaiti, “holy devotion” — one of the six great Amesha Spentas, daughter of Ahura Mazda, guardian of the earth and of faithful women. The Gathas say she gave body and breath (Y 30.7); as the Earth herself she nurtured Gayomard’s seed until Mashya & Mashyana arose from the rhubarb plant. Her name-day feast, Sepandarmazgan (5 Esfand), was — per Biruni — a festival of women, love and the farmer’s earth. Episode 26 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۲۷ سلسله

شهناز و ارنواز؛ دو بانو در دلِ شبِ ضحاک

بیست‌وهفتمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

بیست‌وهفتمین اثر سلسله در تاریک‌ترین دوران اسطورهٔ ایران می‌نشیند: روزگار ضحاکِ ماردوش، وقتی که «نهان گشت کردار فرزانگان / پراگنده شد کام دیوانگان» و داد و دادگری به بند کشیده شده بود. جمشید سقوط کرده بود و دژخیمان دو بانو — شهناز و ارنواز — را از خانهٔ جم به ایوان ضحاک بردند. فردوسی می‌گوید ضحاک خود آن‌ها را «از ره جادویی» پروراند و کژی و بدخویی به آن‌ها آموخت؛ اما این دو در دلِ آن دربار اهریمنی تسلیم نشدند — حضورشان مقاومتی خاموش و نفوذی پنهان بود.

و نفوذشان سند دارد: چون فریدون با یاری کاوه آهنگر و درفش کاویانی قیام کرد، این دو بانو بودند که به او گفتند ضحاک در هندوستان است و رازِ کاخ و دشمن را نمایاندند — همان «حقیقتی» که سرنوشت جنگ را برگرداند. فریدون ضحاک را با کمندی از چرمِ شیر بست و به دماوند برد؛ در مهرماه تاج گذاشت — از آن روز جشن مهرگان برپاست — و با این دو بانو پیوند زد.

از این پیوند، نسل‌ها برخاستند: سلم و تور از شهرناز (ضبطِ چاپ‌های معتبر شاهنامه) و ایرج از ارنواز — نیایِ مادریِ شاهان ایران تا منوچهر و پس از آن، و ریشهٔ نزاعِ روم و چین و ایران. دختران جمشید مشعل‌دار آزادی نبودند مگر تا رگِ مادریِ تاریخِ آیندهٔ ایران را از دلِ تاریکی بیرون بکشند. (صداقت علمی: در سنت اوستایی ایشان خواهرانِ جم — Arənauuāčī و Savanghavāčī — خوانده می‌شوند؛ هر دو روایت گفته می‌شود.)

در تندیس، دو بانو دست در دستِ هم گام برمی‌دارند: بانوی تاجدار با نقابِ صورت، ابروهای گره‌خورده، پیراهنِ شیرنشان و مشتی که زنجیر را می‌فشارد؛ و بانوی نقاب‌بافی با شبکِ چشم‌بستِ بافته و دستِ بر دهان — می‌بیند بی‌آنکه دیده شود، خاموش است بی‌آنکه راضی باشد. فردوسی شهرناز را «ز پوشیده‌رویان» می‌خواند و ارنواز را «پاکدامن» — پرده‌های این تندیس ترجمهٔ بصری همین دو صفت است. شبک چشم‌بست، زنجیر، نقش شیرها و نمای پایانیِ تاجدارِ بی‌نقاب، اختیار هنریِ اعلام‌شدهٔ پیکرتراش است.

مستند به: شاهنامهٔ فردوسی (به تصحیح خالقی مطلق)، دانشنامهٔ ایرانیکا (مدخل ARNAVĀZ)، خالقی مطلق «زنان در شاهنامه» و پژوهش‌های پایگاه SID. خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است؛ صدای ویدئو، موسیقی پس‌زمینه است.

شهناز و ارنواز؛ مادرانِ سه نژاد

Shahnaz & Arnavaz — the two women of Jamshid’s house in Zahhak’s palace. Ferdowsi calls them Jamshid’s daughters; the Avestan tradition (Arənauuāčī & Savanghavāčī) calls them his sisters. They quietly resisted, revealed Zahhak’s whereabouts to Fereydun, and became the ancestral mothers of Salm, Tur and Iraj — the maternal line of Iran’s kings. Episode 27 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۲۸ سلسله

پشنگ؛ شاهِ توران، خاستگاهِ طوفان

بیست‌وهشتمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

بیست‌وهشتمین اثر سلسله به سرِ شاخهٔ دیگرِ حماسه می‌رود: پشنگ — شاهِ توران و پدرِ افراسیاب. مدخل «افراسیاب» دانشنامهٔ ایرانیکا (ا. یارشاطر، ج۱، صص ۵۷۰-۵۷۶) تصریح می‌کند: «همهٔ منابع بر نامِ پدرِ او، پشنگ، توافق دارند.» شجرهٔ بنددهشن (۳۵.۱۷) او را ششمین نسلِ تبارِ تور می‌شمارد: افراسیاب پسرِ پشنگ، پسرِ زادشَم، پسرِ تورَگ... تا فریدون. در متون عربی نامش «فَشَنْج» ثبت است (طبری، ج۱، ص ۴۳۴) و بزرگ‌ترین دشمنِ حماسه — خودِ افراسیاب — با نامِ ابیِ «پورِ پشنگ» خطاب می‌شود؛ دهخدا برایش مدخل مستقل دارد.

شاهنامه سه صحنه از او ثبت کرده است. نخست، روزگارِ نوذر: «چون پشنگ سستیِ ایران را حس کرد، پسرش افراسیاب را بر سرِ سپاهی بزرگ نهاد که در داهستان و آمل به ایران تاخت» (مسکو، ج۲²، صص ۵ به بعد) — هزار و دویست پهلوانِ ایران اسیر شدند و اغریرث، پسرِ دیگرِ پشنگ، با شفاعت جانِ همه را نجات داد. دوم، پس از مرگِ زاو: پشنگ دوباره به حمله برانگیخت (ج۲²، ص ۴۲). سوم، تاریخی‌ترین لحظه: پس از شکستِ افراسیاب از رستم در روزگارِ کی‌قباد — که خودِ افراسیاب ماجرا را نزدِ پدر می‌برد: «به پیش پدر رفت پورِ پشنگ» — «به اصرارِ افراسیاب، پشنگ درخواستِ صلح کرد و جیحون بارِ دیگر مرز شد» (ج۲²، صص ۵۷ به بعد). هم فرمانِ یورش، هم امضای صلح.

و نامش نمرد: در «جنگِ بزرگِ کیخسرو» نامِ پشنگ دوباره بر میدان است (گنجور، بخش ۴) — شیده، پسرِ افراسیاب، به گواهی فرهنگِ نام‌های خاصِ شاهنامه «نامِ دیگرش پشنگ است»؛ همان گفت‌وگو پندِ مشهور را دارد: «هر آن کس که نیکی فرامش کند / همی رای جانِ سیاوش کند». عنوانِ «خاستگاهِ طوفان» نیز سند دارد: افسانه‌های توران بازتابِ حمله‌های کوچندگانِ استپ‌های آسیای مرکزی است (ایرانیکا) و افراسیاب بارانِ ایران را می‌بندد تا زاو «بارانِ نو» بیاورد (بندهش ۳۳.۶؛ آبانگانِ طبری) — طوفانِ استپ و طوفانِ خشکی، و پشنگ خاستگاهِ این خاندان.

در لایهٔ کهن‌تر، پیوندی شگفت با اثر ۲۶ همین سلسله: متون پهلوی «شهرستان‌های ایرانشهر» (بند ۳۵) و روایتِ تئودور بار کونای — به بازخوانیِ بنونیست — از اسطوره‌ای می‌گویند که در آن افراسیاب با ایزدبانوی زمین، سپندارمذ، هم‌پیمانِ زناشویی است: «زمین دوشیزه‌ای بود نامزدِ پاریسَگ» و پاریسَگ همان افراسیاب است. و تیرِ آرش — مرزکشِ ایران — به فرمانِ فرشتهٔ زمین، اسفندارمذ، پرتاب شد (بیرونی، ص ۲۲۰). زمینی که پشنگ‌زادگان می‌خواستند، خودش مرز را ترسیم کرد.

در تندیس، شاه-پهلوان تمام‌قد بر صخرهٔ بریدهٔ کوهی ایستاده است — با امضای حروف‌نگارانهٔ پیکرتراش بر سنگ. کلاهخودِ مخروطی‌نوک، گیسوان و ریشِ بافته، زرهِ پولکیِ دولایه (سینه‌پوشِ پولک‌ریز و دامنِ چهارپاره)، کمربندِ سگک‌گرد و بندِ تنیدهٔ سینه؛ شنلی بلند که لبه‌هایش دریده و الیاف‌باز است — «شنلی که از طوفانِ قرن‌ها عبور کرده»؛ شمشیرِ نوک‌به‌پایین در دستِ راست و مشتِ گشودهٔ چپ به سوی افق: فرمانِ یورش. مونتاژِ سه‌قابیِ ویدیو (پولک‌ها، بندِ پوتین، دنبالهٔ شنل) جزئیاتِ «مینیاتوریِ» متنِ هنرمند را می‌گشاید. فرمِ کلاهخود، دریدگیِ شنل و صخرهٔ پایه، اختیارِ هنریِ اعلام‌شده است.

مستند به: دانشنامهٔ ایرانیکا (مدخل AFRĀSĪĀB، ا. یارشاطر)، بنددهشن ۳۵.۱۷ و ۳۳.۶، شاهنامهٔ خالقی مطلق (مسکو)، گنجور (نوذر ۷ و ۱۱؛ کی‌قباد؛ جنگِ بزرگ بخش ۴)، طبری، مسعودی، بیرونی، دهخدا («افراسیاب پور پشنگ»)، شهرستان‌های ایرانشهر ۳۵، بنونیست (Monde Oriental ۲۶-۲۷) و نام‌های خاصِ شاهنامه (مرتضوی). خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

پشنگ؛ پدرِ افراسیاب، خاستگاهِ طوفانِ توران

Pashang — king of Turan and father of Afrasiyab. Encyclopaedia Iranica: “all sources agree on the name of his father, Pašang.” The Bundahishn genealogy counts seven generations from Fereydun through Tur; in Arabic sources he is “Fashanj,” and Afrasiyab himself is styled “Pur-e Pashang” — son of Pashang. In the Shahnameh he launches the invasions of Nowzar’s era, renews the war after Zav, and — after Rostam defeats Afrasiyab — it is Pashang who signs the peace at the Oxus. The “origin of the storm” is documented: steppe-lander invasions and the drought motif; his dynasty even appears in myth as the bridegroom of the earth goddess Spandarmat. Episode 28 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۲۹ سلسله

بهرام گور؛ شکارچیِ افسانه‌ای ساسان

بیست‌ونهمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

بیست‌ونهمین اثر سلسله به اوجِ تاریخِ ساسانی می‌رود: بهرام پنجم، مشهور به «بهرام گور» — شاهی که سلَطنتش از ۴۲۰ تا ۴۳۸ میلادی بود (ایرانیکا، مدخل BAHRĀM V) و نامش در تاریخ و ادبِ فارسی با شجاعت، بخشندگی و شکارِ بی‌مانند گره خورده است. داستان‌هایش همه سندمند و در ادبیات کلاسیک فارسی جاودانه‌اند.

دو روایت، آغازِ افسانه‌اش را می‌سازند. نخست، جوانی در حیره: ایرانیکا تصریح می‌کند «به‌سان نوجوانی در دربارِ پادشاهانِ لخمیِ حیره، نُعمان و پسرش مُنذر، پرورش یافت» — و شاهنامه نام اسبِ معروفش را ثبت کرده: «شبدیز». دوم، تاج‌گذاری: پس از مرگ یزدگرد یکم، بهرام تاج را به چالش سپرد — «تاج شاهی میان دو شیر گرسنه گذاشته شود و هر کس که توانست آن را بردارد، پادشاه شود. بهرام با کشتن شیرها تاج شاهی را برداشت» (دانشنامهٔ فرهنگ مردم ایران؛ شاهنامهٔ مسکو، ج۷، صص ۲۹۶-۳۰۳ به نقلِ ایرانیکا). در همان آغاز سلطنت، هفتالیان شرق را درنوردیده بودند؛ ایرانیکا: برادرش نارسی را نایب گذاشت، راهِ نسا–مرو–کُشمَهان را پیش گرفت، «پیروزی چشمگیر یافت و از غنیمت‌ها نذرِ گران‌بهایی برای آتشکدهٔ آذرگشسپ کرد».

لقبش هم سند دارد: «شکارِ به‌یادماندنیِ یک گورخرِ شگفت‌انگیز (گور) چنان رواج یافت که گفته می‌شود منشأ لقبش — گور — شد» (ایرانیکا). معروف‌ترین حکایتِ عاشقانه‌اش با «آزاده»، آوازخوان و چنگ‌زنِ دربار: در بخش «شکار بهرام گور با آزاده»ی شاهنامه، چالشِ سه تیر بر گور به سرنوشتی خونین می‌رسد؛ نظامی همان حکایت را با نامِ «فتنه» — کنیزکی چینی — بازگو کرده است (پژوهش تطبیقی دانشگاه فردوسی مشهد، ۲۰۰۷). و خودِ بهرام قهرمانِ «هفت‌پیکر» است: هفت گنبدِ رنگی برای هفت اقلیم، هفت بانو، وزیرِ حکیمِ بزرگمهر — و فرجامی که نظامی از آن غیبت ساخت: «گور در غار شد روان و دلیر / شاه دنبال او گرفته چو شیر»... «نه که بهرام گور باما نیست / گور بهرام نیز پیدا نیست»؛ «کاهوش آهوست و گورش گور».

بهرامِ تاریخ هم آرمانی است: ایرانیکا می‌نویسد او «در جشن‌ها مالیات‌ها و بدهی‌های عمومی را می‌بخشید، نوازندگان را به جایگاهی بالاتر برمی‌آورد و هزاران نوازندهٔ هندی (لوری) برای سرگرمی مردم به ایران آورد» — «عصر شکوفایی موسیقی»ِ متنِ هنرمند، همین‌جا سند می‌شود. و حافظ، دو سده پس از فردوسی، از همهٔ روایت‌ها تیزترین بیت را ساخت: «بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر / دیدی که چگونه گور بهرام گرفت» — چاه/برزنِ شاهنامه، غارِ نظامی، و دو روایتِ ایرانیکا (مرگ در شکار / مرگِ طبیعی در تابستانِ ۴۳۸) — همه یک حقیقتِ واحد را می‌گویند: صیاد، خود صیدِ زمانه شد.

در تندیس، بهرام در واپسین لحظهٔ پرتاب تیر است: یک‌زانو بر تخته‌سنگِ بریدهٔ شکارگاه، کمان تا زه، تیر بر قوس، ترکشِ پر از تیر بر پشت، چشم خیره بر صید. تاجِ ساسانیِ کنگره‌دار با هلالِ ماه و گویِ بزرگِ فراز — همان ترکیبِ سکه‌های بازماندهٔ بهرام پنجم؛ پیراهنِ نقش‌دار با گل‌گردان‌های مدور (بازتابِ سیلک‌های ساسانی)، دو کمربند، شمشیرِ نوک‌به‌پایین آویخته، و جانورِ شکارگاهی بر پایهٔ سنگی. اثر در دو روکشِ سپیدِ گچی و مشکیِ مات ثبت شده است. و ویدیو خودش متنِ اثر است: واژه‌های غزلِ «آن قصر که جمشید در او جام گرفت» قاب‌به‌قاب بر صفحه می‌آیند و در لحظهٔ رهایشِ تیر، فقط یک واژه می‌ماند: «آزاد».

مستند به: دانشنامهٔ ایرانیکا (مدخل BAHRĀM V)، شاهنامهٔ خالقی مطلق (مسکو ج۷ صص ۲۹۶-۳۰۳ + بخش‌های «شکار بهرام گور با آزاده» و فرجام)، نظامی گنجوی هفت‌پیکر (حکایت فتنه، بخش ۲۰؛ فرجام غار)، دیوان حافظ (غزل «آن قصر که جمشید...»)، طبری و ثعالبی (لوریان)، گزارش شطرنج (چترنگ‌نامک)، دانشنامهٔ فرهنگ مردم ایران، ویکی‌پدیا و پژوهش تطبیقی دانشگاه فردوسی مشهد (۲۰۰۷). خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

بهرام گور؛ شاهِ ساسانی که صیادِ گور شد و صیدِ زمانه

Bahram V — “Bahram Gur” — the Sasanian King of Kings (r. 420–438 CE). Iranica records his youth at the Lakhmid court of Hira (Naʿman and Monḍer), his legendary accession by lifting the royal crown from between two hungry lions, his victory over the Hephthalites with offerings to the fire temple of Ādur Gušnasp, and his nickname “Gur” (onager) born from a memorable hunt. He remitted taxes at festivals and brought thousands of Indian minstrels (lūrīs) into Iran. The Shahnameh tells his tragic love of Azadeh; Nezami’s Haft Peykar makes him the hero of the Seven Domes; Hafez sealed the legend: “Bahram, who caught gur all his life — see how the grave caught Bahram.” Episode 29 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۳۱ سلسله

نبرد سام و اژدهای کشف‌رود

سی‌ویکمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

سی‌ویکمین اثر سلسله به کهن‌ترین لایهٔ حماسه برمی‌گردد: سام، پسرِ نریمان و جدِ رستم — پهلوانِ نامدارِ روزگارِ منوچهر، پیشوای زابلیان پس از پدر، و از تبارِ گرشاسپِ اژدهاکش. و روایتِ این اثر یکی از کهن‌ترین نبردهای اژدها در شاهنامه است: «نبرد سام و اژدهای کشف‌رود».

داستان در «نامهٔ سام به منوچهر» ثبت شده است: سام کارنامهٔ یک عمر خدمت را برمی‌شمارد و در میانِ آن، اژدهایی را گزارش می‌کند که بر رودِ کشف خوابیده بود. ابیات شاهنامه اندازهٔ او را با مقیاسِ جهانی می‌سنجند: «چنان اژدها کاو به رود کشف / برون آمد و کرد گیتی چو کف / زمین شهر تا شهر بالای او / همان کوه تا کوه پهنای او» — و فرجامِ نبرد: «کشف رود پرخون و زرداب گشت / زمین جای آرامش و خواب گشت». بازگویی‌های معاصر می‌گویند اژدها جریانِ آب را بسته بود، کشتزارها خشک شد و سرزمین خالی از سکنه شد؛ سام به میدان آمد و آب و زندگی به دیار بازگشت.

کشف‌رود، رودی حدود ۲۹۰ کیلومتری است که از بینالود سرچشمه می‌گیرد، از شمالِ مشهد می‌گذرد و تمدنِ کهنِ توس را آب می‌داده است — همان رودی که آرامگاه فردوسی بر تپه‌های بالای آن ایستاده است. فردوسی، فرزندِ توس، اژدهاکشیِ سام را درست بر همین رود ثبت کرده؛ در گزارش‌ها نامِ رود در شاهنامه «کاسه‌رود» نیز آمده است. و در سام‌نامه (منسوب به خواجوی کرمانی) هم سام اژدهایی آبی می‌کشد — «سامِ اژدهاکش» در ادبِ حماسی، یک نقش است.

سام پدرِ زال و جدِ رستم و زواره و شغاد است؛ قصیده‌ای منسوب به رودکی از او می‌گوید: «از بخشش و بخشایش، بهرام دگر آمد / از مردمی و مردی، سام دگر آمد». سنِ او در شاهنامه عدد ندارد — روایت اما پیرمردی چندپادشاه نشان می‌دهد که در زابل از کهولت درگذشت. و نکته‌ای که این اثر را معنا می‌کند: اژدهاکشی در تبارِ نریمان موروثی است — گرشاسپ (قسمت ۲۰)، سام (همین قسمت)، رستم در هفت‌خوان: سه نسل، سه اژدها.

تندیس، پهلوانی است که بر فرازِ اژدها خم شده و با فنونِ کشتی گریبانِ او را در چنگ گرفته: ساعدِ ستبر بر گردنِ اژدها، چکشِ برافراشته در دست، شمشیرِ آویخته بر ساق — و در پایه، بدنِ فلس‌دارِ حلقه‌زدهٔ اژدها میان صخره‌ها و گیاهانِ خاردار می‌پیچد. (نسخهٔ نخستِ این اثر با حالتِ کمان‌کش نیز ثبت شده است.) به گفتهٔ هنرمند، اثر «با الهام از فنون کشتی» و همفکریِ یک پهلوانِ واقعی ساخته شد؛ حدود شش ماه پژوهش و بازسازی‌های پیاپی بر خودش دید، برای فراخوانِ مجسمه‌های آرامگاه فردوسی پیشنهاد شد و نخستین‌بار به دعوتِ جشنوارهٔ بین‌المللی فجر در نگارخانهٔ آسمان مشهد رونمایی شد. اثر در دو روکشِ سپیدِ گچی و مشکیِ مات ثبت شده و به روایتِ هنرمند، اینک در مجموعهٔ شخصی نگهداری می‌شود.

مستند به: شاهنامهٔ خالقی مطلق («نامهٔ سام به منوچهر»، ابیات اژدهای کشف)، ویکی‌شاهنامه (مدخل‌های «کشف» و «سام»)، اران‌شهر (مدخل «اژدهای کشف‌رود»)، ویکی‌پدیای فارسی (مدخل‌های «سام (پسر نریمان)» و «کشف‌رود»)، سام‌نامه (گنجور؛ منسوب به خواجوی کرمانی)، پژوهش‌های زبان و ادبیات دانشگاه اصفهان («تأثیر شاهنامه بر سام‌نامه»)، سیویلیکا («رویارویی پهلوانان با اژدها در شاهنامه فردوسی»، ۱۴۰۱). خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

سام؛ پهلوانِ کهنِ ایران که اژدهای رودِ توس را از میان برداشت

Sam, son of Nariman and grandfather of Rostam, is the veteran pahlavan of Manuchehr’s era in Ferdowsi’s Shahnameh — and the slayer of the Dragon of Kashaf Rud. In “Sam’s letter to Manuchehr” the epic records: “Such a dragon rose from the Kashaf river and turned the world upside down; from city to city reached his height, from mountain to mountain his breadth,” and after the battle “the Kashaf river ran blood and yellow; the earth became a place of rest.” The Kashaf Rud flows past Mashhad and watered ancient Tus — Ferdowsi’s birthplace. Three generations, three dragons: Garshasp, Sam, and Rostam. Episode 31 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۳۲ سلسله

مگابیزوس؛ سردارِ جنجالیِ هخامنشی

سی‌ودومین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

سی‌ودومین اثر سلسله وارد تاریخِ مکتوبِ هخامنشی می‌شود: مگابیزوس — به پارسیِ باستان «بغابوخش»، «برخوردار از یُمنِ خدا» — یکی از ارشدترین سردارانِ امپراتوری در سدهٔ پنجم پیش از میلاد؛ فرزندِ زوپیرِ فاتحِ بابل و شوهرخواهرِ خشایارشا. هرودوت (کتاب ۷، بند ۹۰) نامش را در فهرست «سردارانِ کلِ ارتشِ زمینی» لشکرکشیِ یونان آورده است.

کارنامهٔ بزرگش جنگِ مصر است (۴۶۰-۴۵۵ پ.م): سرکوبِ شورشِ ایناروس و متحدانِ آتنی‌اش؛ محاصرهٔ ۱۸ماههٔ جزیرهٔ پروسوپیتید و منحرف‌کردنِ آبِ نیل با حفرِ کانال — تا «جنگِ مصر تمام شد» (توسیدید ۱.۱۰۹-۱۱۰؛ دیودور ۱۱.۷۴-۷۷). حتی بابلِ شوریده را هم خودش بازپس گرفت.

و مشهورترین رخدادِ زندگی‌اش: شورشِ خودِ سردار. وقتی مادرِ شاه پیمانِ امنیتِ اسیرانِ مصری را شکست، مگابیزوس علیه اردشیر یکم شورید، دو لشکرِ شاهی را مغلوب کرد، سپس با وساطت‌ها بخشیده شد — و بعدها به سبب کشتنِ شیری که جانِ شاه را نجات داده بود به تبعید رفت و در ۷۶ سالگی درگذشت (کتسیاس، پرسیکا).

در تندیس، سردارِ تمام‌قدِ هخامنشی بر پایهٔ صخره ایستاده: شمشیرِ آکیناکسِ برافراشته، سپرِ گردِ ستاره‌نشان، کلاهخودِ گنبدیِ تاج‌نشان، زرهٔ فلس‌پوشِ دولایه و شنل با قفلِ چهره‌نشان؛ روکشِ زغالی بر زمینهٔ سفید و واژهٔ «طغیان کن» بر زره — اشارهٔ آگاهانهٔ هنرمند به مشهورترین رویدادِ زندگیِ این سردار.

یادآوریِ صداقت: این قسمت برخلافِ بیشترِ سلسله، چهره‌ای کاملاً تاریخی دارد و منابعِ اصلی‌اش یونانی‌اند (هرودوت، توسیدید، دیودور، کتسیاس) — یعنی روایتِ «طرفِ میدان»؛ پلوتارک جزئیاتِ درباریِ کتسیاس را «آمیزه‌ای از حکایت‌های غلوآمیز» خوانده و ما افزوده‌ها را با منبع و مرز جدا کردیم. مگابیزوس را هم با «مگابازوس» اشتباه نگیرید!

مگابیزوس؛ سرداری که هم مصر را فتح کرد و هم بر شاهِ خود شورید — و بخشیده شد

Megabyzus (Old Persian Bagabuxša, ‘god-saved’), the Achaemenid grand general of the 5th century BC: son of Zopyrus, brother-in-law of Xerxes, listed by Herodotus (7.90) among the chief commanders of the Greek expedition. He crushed the Inaros revolt in Egypt (460–455 BC) — the eighteen-month siege of Prosopitis and the canal that drained the Nile (Thucydides 1.109–110; Diodorus 11.74–77) — then himself revolted against Artaxerxes I and was pardoned. Episode 32 of the ongoing documented series; sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۳۳ سلسله

فرهاد چهارم؛ شاهی که روم را به کابوس انداخت

سی‌وسومین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

سی‌وسومین اثر سلسله به اوجِ اشکانی می‌رسد: فرهاد چهارم — به پارتی «فَراهات»، از ایرانیِ باستان *Frahāta- «به‌دست‌آورده» — شاهنشاهِ اشکانی (۳۷ تا ۲ پیش از میلاد) که بزرگ‌ترین سپاهِ روم را در شرق زمین‌زد: در ۳۶ ق.م مارک آنتونی با حدود ۱۰۰هزار نفر (۱۶ لژیون + ۱۰هزار سواره + ۳۰هزار کمکی؛ پلوتارک، زندگی آنتونی ۳۶-۳۷) برای انتقامِ کراسوس تاخت.

فرهاد از نبردِ رودررو پرهیز کرد؛ با جنگ‌وگریزِ سوارانِ پارتی، کاروانِ دستگاه‌های محاصره — از جمله یک دژکوبِ غول‌پیکر — را سوزاند (دیون کاسیوس، کتاب ۴۹) و در عقب‌نشینیِ یک‌ماهه، ۱۸ بار به رومیانِ گرسنه تاخت: ۲۰هزار پیاده و ۴هزار سواره در راه ماندند و جمعِ تلفات به دو پنجمِ سپاه رسید. رؤیای تسخیرِ ایران، کابوس شد.

و پایانِ کار: آگوستوس راهِ دیپلماسی برگزید. در توافقِ ۲۰ ق.م، درفش‌ها و عقاب‌های لژیون‌هایی که ۳۳ سال پیش در نبرد هاران (کره) از کراسوس گرفته شده بودند، در برابر آزادیِ شاهزادهٔ اشکانی به روم برگشت — همان نبردی که سورنا (قسمت ۲۵ این سلسله) فرماندهی‌اش را کرد. آگوستوس بازگشتِ درفش‌ها را بر سینه‌پوشِ پرایما پورتا و در Res Gestae (بند ۲۹) به پیروزی تبلیغ کرد؛ اما منابعِ خودِ رومی می‌نویسند اشکانیان این مبادله را «بهاییِ اندک» می‌دانستند.

در تندیس، اثر با مدالیونِ سکه‌گونهٔ برجسته آغاز می‌شود — نیمرخِ شاه با پیشانی‌بندِ سلطنتیِ اشکانی، بازگوییِ پرترهٔ سکه‌های واقعیِ فرهاد با پرندهٔ شکامیِ خورنه؛ سپس تندیسِ تمام‌قدِ زغالی بر صخرهٔ نقش‌برجستهٔ سواران: کلاه‌خودِ نوک‌تیز با کاکلِ بادبزنی، زرهٔ فلس‌پوشِ دولایه با لبهٔ مئاندر، شنلِ سنجاق‌گردان، کمانِ ترکی، شمشیرِ آویخته و ترکشِ پر از تیر بر پشت.

یادآوریِ صداقت: «نیمی از سپاه» روایتِ مشهور است و پلوتارک دو پنجم می‌شمارد؛ قتلِ برادران پس از برتخت‌نشستن و فرجامِ موزا — همسرِ ایتالیاییِ هدیهٔ آگوستوس که در ۲ ق.م فرهاد را مسموم کرد و با پسرش بر تخت نشست (یوسفیوس، کهن‌ای ۱۸) — بخشِ تاریکِ همان کارنامه است و ما آن را هم با سند نوشتیم: شاهی که روم را زمین زد، از درونِ حرمسرا افتاد.

فرهاد چهارم؛ شاهی که روم را شکست — و درفش‌های حران، سه دهه در دستِ ایران ماند

Phraates IV (Parthian Frahāt, ‘the acquired’), King of Kings of Parthia (37 BC–AD 2). In 36 BC he shattered Mark Antony’s invasion of some 100,000 men: Parthian horse-archers burned the siege train, and eighteen battles of the one-month retreat cost Rome two-fifths of its army (Plutarch, Antony 36–50; Dio 49). In 20 BC Augustus chose diplomacy — the legionary standards lost at Carrhae in 53 BC returned to Rome in exchange for the Parthian prince. The King who defeated Rome was later poisoned (2 BC) by Musa, the Italian gift of Augustus. Episode 33 of the ongoing documented series; sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۳۴ سلسله

پوران‌دخت؛ نخستین بانوی تاج‌دارِ تختِ ایران

سی‌وچهارمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

سی‌وچهارمین اثر سلسله به واپسین روزهای شاهنشاهی ساسانی می‌رود: پوران‌دخت (بوران‌دخت)، دختر خسرو پرویز و نخستین زنی که در تاریخ ایران بر تختِ شاهنشاهی نشست. پس از کشته‌شدن خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه (۶۲۸م)، ایران به «عصر فترت» افتاد — همان دوره‌ای که متنِ هنرمند با دقت توصیف می‌کند: خاندان‌های بزرگ پهلو دورِ تخت چرخیدند، و شورشِ بهرام چوبین (خاندان مهران؛ ایرانیکا، مدخل BAHRĀM ČŌBĪN) قبحِ سرکشیدن به تخت را شکست. در بهارِ ۶۳۰، پس از قتلِ شهربراز، بزرگانِ ایران دخترِ خسرو را برگزیدند.

فردوسی تاج‌گذاری‌اش را چنین سروده است: «یکی دختری بود پوران بنام / چو زن شاه شد کارها گشت خام / بران تخت شاهیش بنشاندند / بزرگان برو گوهر افشاندند». و پیمانِ او — مشهورترین جمله‌اش در منابع — چنین است: «این پادشاهی را نه به کشتن و قتل دیگران می‌توان نگه داشت و نه با سپاه و قدرت لشکریان؛ تنها با عدل و داد… و فرقی میان زن یا مرد بودن پادشاه نیست» (حوزه‌نت به نقل منابع تاریخی). در شاهنامه نیز خودش سوگند می‌خورد که هیچ درویشی در جهان نماند: «کسی را که درویش باشد ز گنج / توانگر کنم تا نماند به رنج».

کارنامهٔ کوتاه اما سنددار: سفارتی به سرپرستی کاتولیکوس ایشوع سوم به دربارِ هراکلیوس برای برقراری صلح (ایرانیکا)؛ سکه‌هایی از سال اول تا سومِ سلطنت — درهم نقره و سکه‌های طلا — با تاجِ بال‌دارِ هلال‌دار که امروز چهره‌اش را برای تاریخ نگه داشته‌اند (گوبل؛ دو مورگان به نقل ایرانیکا)؛ لقبِ «بانبشنان بانبشن» — شهبانویِ شهبانوان — بر سکه (ویکی‌شاهنامه)؛ بودجهٔ تعمیر پل‌ها و داد به کشاورزان؛ و به روایتِ طبری، فرستادنِ هدیه‌ای به پیامبر اکرم(ص) و پذیرشِ آن. مرگش هم سه روایت دارد: بیماریِ یک‌هفته‌ای در شاهنامه («به یک هفته بیمار گشت و بمرد»)، خفه‌شدن به روایتِ تواریخ سریانی، و استعفا به روایت پیرنیا.

در تندیس، بانو برخلاف پهلوانانِ این سلسله، نشسته است — بر تختِ پشتی‌بلندِ ساسانی با دسته‌های شیرنشان، تمام‌قد، با ایستاری ساکن و فرمانروا. بر سر، تاجِ ساسانیِ بال‌دار با هلالِ ماه و گویِ شیاردار — بازتابِ مستقیمِ تاجِ سکه‌های او؛ گیسوانِ بافتهٔ مهره‌دار بر شانه‌ها، گردنبندِ چندلایه با مدالیون، ردای بلند با کمربندِ جواهرنشان و انگشترِ مهر. روکشِ اثر مشکیِ مات است و امضای «Saro Sculpture» بر پایه نشسته — ابروی گره‌خورده و نگاهِ مستقیمِ بانویی که تخت را نه با شمشیر، که با داد گرفت.

نکتهٔ صداقت: عبارتِ «نخستین پادشاه زن دنیا» که در رسانه‌های امروزی رایج است، فرمِ مستندش «نخستین زن روی تختِ شاهنشاهیِ ایران» است — در جهانِ پیش از او فرمانروایانِ زن هم بوده‌اند؛ و سالِ اولِ سلطنتش ۱۷ ژوئن ۶۲۹ تا ۱۶ ژوئن ۶۳۰ گواهی شده، پس «سال ۶۲۹» با سکه‌شناسی سازگار است. خواهرش آذرمیدخت — «یکی دختِ دیگر بد آزرم نام» — تنها زنِ دیگرِ تختِ ساسانی بود.

مستند به: دانشنامهٔ ایرانیکا (مدخل‌های BŌRĀN نوشتهٔ م. ل. شومون و BAHRĀM ČŌBĪN)، شاهنامهٔ فردوسی (پادشاهی پوران دخت؛ پادشاهی آزرم دخت)، طبری و بلعمی، کتاب سیر سِبِئوس، تواریخ سریانی (ناشناس و اخبار تست)، حوزه‌نت «پوران دخت، نخستین پادشاه زن ایران»، ویکی‌شاهنامه، سکه‌شناسی گوبل و دو مورگان، زرین‌کوب و پیرنیا. خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

پوران‌دخت؛ بانویی که تخت را با داد گرفت — و تاریخ نامش را بر سکه نگه داشت

Purandokht (Boran) — daughter of Khosrow II and the first woman to sit on the Sasanian throne (accession spring 630 CE; regnal year 1 runs 17 June 629 – 16 June 630). Ferdowsi devotes a section of the Shahnameh to her crowning by the nobles and her covenant of justice; the sources record her peace embassy to Heraclius led by Catholicos Ishoʿyahb III, her gold and silver coinage bearing the winged, crescent-topped crown, her title “Queen of Queens” (bānbishnān bānbishn), and her reforms of bridges and farmers’ rights. Her death is a tragic enigma: a week’s illness in the Shahnameh, strangulation in Syriac chronicles, abdication in Pirnia. Episode 34 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۳۵ سلسله

فرانک؛ مادرِ فریدون، پناهِ البرز

سی‌وپنجمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

سی‌وپنجمین اثر سلسله به نخستین پناهِ فریدون می‌رسد: فرانک، همسر آبتین و مادرِ او. در شب‌های ضحاک، موبدان در تعبیرِ خوابِ گاوسار گفتند که شکست‌بخشِ بیداد از تخمِ آبتین خواهد برخاست (شاهنامه، داستان ضحاک، بخش ۳)؛ ضحاک پدر را کشت و برای یافتنِ نوزاد، جهان را آشکار و نهان جست‌وجو کرد. فرانک — که فردوسی او را «فرخنده» و «خردمند» و «پرهنر» می‌خواند — نوزاد را به مرغزانی پنهان برد و به نگهبانِ گاوِ برمایه سپرد: «پدروارش از مادر اندر پذیر / وزین گاو نغزش بپرور به شیر». سه سال فریدون از شیرِ برمایه بالا گرفت؛ تا آن‌که خبر به ضحاک رسید، گاو را کشتند و فرانک بار دیگر کودک را در دامان گرفت و گریخت: «ز بیشه ببردم تو را ناگهان / گریزنده ز ایوان و از خان و مان» (بخش ۶).

شانزده سال بعد، فریدون از البرز فرود آمد و نخست سراغِ مادر رفت: «بر مادر آمد پژوهید و گفت». فرانک شجره‌نامه را گفت — آبتینِ از تخمِ کیان، نژادهٔ طهمورث — یادِ پدر را زنده کرد و پند داد: «جهان را به چشمِ جوانی مبین». همان خردی که دو بار جانِ فرزند را از چنگالِ مرگ رهاند، پخته‌ای ساخت که سرانجام گرزِ گاوسر را در راهِ درست فرود آورد. «دو بار نجات» در متنِ هنرمند، عینِ متنِ شاهنامه است: نخست سپردنِ نوزاد به نگهبانِ برمایه پس از قتلِ آبتین (بخش ۴)، دوم گریزِ شتابان از بیشه هنگام رسیدنِ خبر به ضحاک (بخش ۶).

در تندیس، بانو تمام‌قد بر پایهٔ صخره ایستاده — همان کوهِ پناه؛ تاجِ مرصعِ مهره‌کاری، گیسوانِ بلندِ موّاجِ رها، گوشواره و گردنبندِ چندرشته، بازوبند و دستبندِ پهنِ نقش‌دار، پیراهنِ درازِ چین‌دار با حاشیه‌های نقش‌دار و چلپارهٔ آویزِ جانورپیکر؛ و در میانِ این شکوه، نوزادی سوادپیچ در آغوش — فریدونِ شیرخوار — که با گیس‌های نرمِ موّاج، رو به جهان گشوده است: صلابت و لطافت، در یک پیکر.

نکتهٔ صداقت علمی: در خودِ اوستا نامی از مادرِ فریدون نیست؛ او با خاندانِ پدری معرفی می‌شود — «ثرائه‌تائونه، از خاندانِ اَثْوئیه» (درواسپ‌یشت ۱۳-۱۴؛ آبان‌یشت ۶۵). فرانک چهرهٔ شاهنامه است. و کوش‌نامهٔ ایران‌شاه بن ابی‌الخیر خاستگاهی شگفت برایش دارد: «فرارنگ»، دخترِ پادشاهِ سیلا — از سه پادشاهیِ کهنِ کره؛ تنها حماسهٔ فارسی که روایتِ پیوندِ ایران و سیلا را دارد. نامِ گاوِ دایه نیز در شاهنامه ثبت است: برمایه — و به کینِ اوست که فریدون گرزِ گاوسر بر فرقِ ضحاک می‌کوبد (بخش ۳).

مستند به: شاهنامهٔ فردوسی (داستان ضحاک، بخش‌های ۳-۶، تصحیح جلال خالقی مطلق — متن گنجور)؛ درواسپ‌یشت بند ۱۳-۱۴ و آبان‌یشت بند ۶۵ (avesta.org)؛ کوش‌نامهٔ ایران‌شاه بن ابی‌الخیر؛ مقالهٔ علمی «فرانک، مام فریدون» (ensani.ir). خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

فرانک؛ بانویی که دو بار فریدون را از مرگ رهاند و یک بار او را پخت

Faranak — wife of Abtin and mother of Fereydun — is among the first wise mothers of the Shahnameh. When the mobads read Zahhak’s dream and said his overthrower would rise from Abtin’s seed, the king killed the father and hunted the newborn “openly and in secret.” Faranak hid her child with the keeper of Bormayeh the cow — “accept him as a father, raise him on her milk” — and when the news reached Zahhak she snatched the boy away and fled once more. Sixteen years later Fereydun descended from Alborz and asked his mother first; her counsel — “do not see the world through the eye of youth” — seasoned the hero who would shatter the tyranny with the ox-head mace. In the Avesta the mother is unnamed (Thraetaona “of the house of Athwya”, Drvasp Yasht 13–14); Faranak is the Shahnameh’s gift — while the Kush-nameh calls her Fararang, daughter of the king of Silla. Episode 35 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۳۶ سلسله

اردشیر بابکان؛ فرِّ بنیان‌گذارِ ساسانیان

سی‌وششمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

سی‌وششمین اثر سلسله به بنیان‌گذارِ دودمانِ ساسانی می‌رسد: اردشیر بابکان (اردشیر یکم، ۲۲۴-۲۴۲م) — شاهنشاهی که ایران را از پراکندگیِ پس از اسکندر و دو سده درگیریِ اشکانی-رومی بیرون کشید و نظامِ شاهنشاهیِ چهارصدوبیست‌وسه‌ساله‌ای را بنا نهاد که تا فتحِ عرب تمام‌شدنی نشد. متنِ هنرمند او را «نمادِ خرد، ارادهٔ پولادین و احیای هویت ملی» می‌خواند — و این دقیقاً همان چیزی است که تاریخ ثبت کرده است.

روایتِ بنیان‌گذاری، اسطوره‌ای کامل است. کارنامگِ اردشیر بابکان (متن پهلویِ ساسانی) آورده است: بابکِ مرزبانِ پارس فرزندی نداشت و شبانش ساسان را در سه رؤیا دید — خورشیدی که از سرِ او بر جهان تابید، فیلِ سفیدِ آراسته، و سه آتشِ مقدسِ فرنبغ و گشنسپ و برزمهر در خانه‌اش. تعبیرگران گفتند شهریاری به او یا فرزندانش می‌رسد. ساسان پنهان‌نام و از تبار دارا بن دارا بود؛ بابک دخترش را به نکاحش درآورد و اردشیر زاده شد. مری بویس، ایران‌شناسِ بزرگ، در این داستان بازتابِ اسطورهٔ کوروشِ بزرگ را می‌بیند: بنیان‌گذارِ تازه، با هالهٔ بنیان‌گذارِ کهن روایت می‌شود.

گریزِ مشهور از دربارِ اردوانِ اشکانی، پرشکوه‌ترین صحنهٔ روایت است: اردشیر با کنیزکی که پیشگوییِ اخترگوی دربار را رسانده بود گریخت. تعقیب‌کنندگان از رمه‌بانان پرسیدند و پاسخ شنیدند: «قوچی بزرگ راهِ اسبش می‌رود». روز دوم قوچ بر پشتِ اسبِ او نشست — و دستور (موبدِ دربار) فرمان بازگشت داد: آن قوچ، فرِّ شهریاری است که به اردشیر پیوسته؛ تعقیبِ شاهِ آینده بیهوده است. و سرانجام در نبردِ هرمزدگان (۲۸ آوریل ۲۲۴م)، اردوانِ پنجم شکست خورد و اردشیر لقبِ «شاهان‌شاه» را همان میدانِ نبرد بر خود نهاد (ایرانیکا، مدخل ARDAŠĪR I i. History، جوزف ویسه‌هفر، ج۲، دفتر ۴، صص ۳۷۱-۳۷۶).

متنِ هنرمند چهار یادگار برمی‌شمارد و هر چهار سند دارند: هویت و سنت‌های بازگردانده‌شده (احیای آتشکده‌ها و دینِ زردشتی به‌مثابهٔ دینِ شاهنشاهی)؛ شهرسازی (بنیانِ «اردشیرخوره» — گور/فیروزآباد — شهرِ گردِ با هندسهٔ منظم، همان «گور»ِ متنِ هنرمند، و تیسفونِ پایتخت)؛ عدالت و امنیتِ راه‌ها (طبری و بلعمی از دادگستریِ او نوشته‌اند)؛ و سپاهِ کارآمد — همان سوارکارانی که در نقش‌برجسته‌های فیروزآباد و نقش‌رستم جاودانه شدند. در شاهنامه نیز هفتواد و کرمِ عظیمِ کوه، با نقشهٔ دو برادرِ دین‌دار و مسِ گداخته نابود می‌شود — نمادِ پیروزیِ نظمِ ایرانی بر آشوب (شاهنامهٔ خالقی مطلق، مسکو، ج۷).

در تندیس، اردشیر سوار بر اسبِ تاختی بر پایهٔ صخره‌ای است — بازتابِ نقش‌برجستهٔ سوارنبردِ فیروزآباد (اردشیر بر اردوان). دیادمِ شهریاری با مدالیونِ مرکزی و دو بنْدِ رها در باد، موی موج‌دار و ریشِ کامل، زرهٔ حلقه‌ای با کمربندِ مدال‌دار، شنلِ برافراشته، اسبِ یراق‌آراسته با یالِ جاری — در روکشِ مشکیِ ماتِ برنزگونه. جزئیاتِ پوشش و ترکیب‌بندی = اختیارِ هنریِ اعلام‌شده. اثر، محمود کهنسال «سارو».

مستند به: دانشنامهٔ ایرانیکا (مدخل ARDAŠĪR I i. History — J. Wiesehöfer، ج۲، دفتر ۴، صص ۳۷۱-۳۷۶؛ و مدخل KĀR-NĀMAG Ī ARDAŠĪR Ī PĀBAGĀN)، کارنامگ اردشیر بابکان (متن پهلوی؛ ترجمهٔ داراب داستور سنجانا، ۱۸۹۶)، شاهنامهٔ خالقی مطلق (مسکو، ج۷)، طبری و ترجمهٔ فارسی بلعمی، مروج‌الذهب مسعودی، غررالسیر ثعالبی، لغت‌نامهٔ دهخدا، و Mary Boyce, Middle Persian Literature. خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

اردشیر بابکان؛ شبان‌زاده‌ای که فرِّ شهریاری را بر دوشِ اسبش نشست

Ardashir Babakan (Ardashir I, r. 224–242 CE) — founder of the Sasanian Empire. The Kar-Namag i Ardashir i Pabagan records the three dreams of Papak (the sun shining from Sasan the shepherd’s head, a white elephant, the three sacred fires), Sasan’s hidden descent from Dara son of Dara, the escape from the Parthian court with a wise handmaiden, and the great ram — the royal Glory (xwarrah) — riding behind then upon Ardashir’s saddle. At Hormozdagan (28 April 224 CE) he defeated Artabanus IV and took the title Shahanshah on the field of battle (Encyclopaedia Iranica, “ARDAŠĪR I i. History”, J. Wiesehöfer, Vol. II, Fasc. 4, pp. 371-376). He founded the round city of Ardashir-Khwarrah (Gur/Firuzabad) and a dynasty that ruled for 423 years. Episode 36 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

به گفته هنرمندمدل ۳۷ سلسله

مازیار؛ فریادِ صخرِ تبرستان

سی‌وهفتمین اثر از سلسلهٔ طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال

سی‌وهفتمین اثر سلسله به واپسین اسپهبدِ خاندانِ کارنوندیان می‌رسد: مازیار بن قارن (ماه‌یزدیار — «آن‌که ایزدِ ماه یاری‌اش می‌کند»). کارنوندیان یکی از هفت خاندانِ بزرگِ پارتی بودند؛ تبارشان به سوخرا — فرمانروای فعلِ ایرانِ ساسانی در ۴۸۴–۴۹۳م — می‌رسد و قارنِ پسرِ سوخرا در ۵۶۵م از خسرو انوشیروان مقامِ اسپهبدیِ طبرستان را گرفت. لقب‌های مازیار در نامهٔ مأمون، به نقلِ طبری: «گیلِ گیلان، اسپهبدِ اسپهبدان، پادشخوارگرشاه» — عنوانِ کهنِ فرمانروایانِ تبرستان. پایتختش شهریارکوه بود و حکومتش تا گیلان و دیلمستان گسترش یافت.

در ۲۲۴ق/۸۳۹م بر معتصمِ عباسی و عبدالله بن طاهر خروج کرد؛ به روایتِ تاریخ طبرستان خودش گفت: «من و افشین و بابک هر سه از دیرباز عهد و بیعت کرده‌ایم بر آن‌که دولت از عرب پس بگیریم و ملک را به خاندان کسرویان نقل کنیم.» پیروانِ خرمدینِ سرخ‌جامگان نامِ او را در تاریخِ ملیِ ایران در کنار بابک ثبت کرده‌اند — هرچند منابعِ دقیق‌تر او را زرتشتیِ معرف می‌شناسند، نه خرمدینی. سپهبدی که با خیانتِ برادرش کوهیار، بی‌نبرد اسیر شد؛ بر فیلی آراسته به سامرا برده شد و به روایت، زیر ۴۵۰ ضربهٔ تازیانه جان داد؛ پیکرش در ۲۲۵ق به دار آویخته شد. یکصد سال بعد، مرداویجِ زیاری همان آرمانِ او را دنبال کرد. امروز تندیسِ مازیار در ابتدای خیابان مازیارِ ساری برپاست — و این اثر، تداومِ آن یادِ همگانی است.

در تندیس، مازیار به یک‌زانو بر بستری از گل‌های برجسته خم شده و کرهٔ زمین را بر دوش گرفته؛ بر آن کره، نامِ «ایران» کنده‌کاری شده و دستِ سپهبد بر همان واژه آرمیده است — بارِ میهنی که رها نمی‌کند و پیمانی که شکستنی نیست. لوحِ پهلوی‌نگارِ پایه، یادِ تبرستانِ ساسانی را نگاه می‌دارد. به گفتهٔ هنرمند: «مردی از جنس کوهستان، با قلبی تپنده برای ایران… فریادِ صخرِ تبرستان در گوش تاریخ.» جزئیاتِ ترکیب‌بندی = اختیارِ هنریِ اعلام‌شده. اثر، محمود کهنسال «سارو».

مستند به: تاریخ طبری (ترجمهٔ ابوالقاسم پاینده، ج۱۳)، تاریخ طبرستان (ابن اسفندیار) و تاریخ طبرستان (روایت مینوی)، مجتبی مینوی «مازیار» (امیرکبیر ۱۳۴۲)، دانشنامهٔ ایرانیکا (مدخل KĀRIN — Parvaneh Pourshariati)، زرین‌کوب «روزگاران» (ص۱۷۸)، ابومنصور بغدادی «الفرق بین الفرق» (بابکیان و مازیاران)، ویکی‌پدیای فارسی و انگلیسی (مدخل «مازیار»). خمیر و پیکره، قلمِ خودِ هنرمند است.

مازیار؛ سپهبدی که بارِ ایران را تا واپسین نفس بر دوش کشید

Mazyar ben Qarin (Mah-i Yazyar — “he whose helper is the moon-god”), the last Ispahbad of the Qarinvand house, one of the seven great Parthian clans tracing back to Sukhra, effective ruler of Sasanian Iran (484–493 CE); his father Qarin received the Ispahbadate of Tabaristan from Khosrow I Anushirvan in 565 CE. Tabari records his titles from al-Ma'mun's letter: “Gil of Gilan, Ispahbad of Ispahbads, Padashkhwargarshah” — the ancient style of the rulers of Tabaristan. In 839 CE (224 AH) he rose against the Abbasid caliph al-Mu'tasim and Abdallah ibn Tahir; the Tarikh-e Tabaristan quotes his pledge with Afshin and Babak “to take back the kingship from the Arabs and restore it to the house of the Kayanids.” Betrayed by his own brother Kuhyar, he was captured without a battle, paraded on an adorned elephant to Samarra, and — by the accounts — died under 450 lashes; his body was gibbeted in 225 AH. A century later Mardavij of the Ziyarids pursued the same ideal. His statue stands today at the head of Mazyar Street in Sari. In this model he kneels on a bed of relief flowers, bearing the globe with “IRAN” carved upon it, his hand resting on that very word. Episode 37 of the ongoing documented series; every artistic liberty is declared. Sculpture by Mahmoud Kohansal “Saro”.

سنگ‌نگارهٔ دست‌خط با موضوع توس

مستند در مطبوعات

۱۳۹۳◆موزهٔ توس — مشهد

  • حجاری روی سنگ مرمر — خط نستعلیق — حدود یک ماه کار
  • رونمایی در آیین زادروز فردوسی با حضور مقامات رسمی و سفیران کشورهای پارسی‌زبان

سنگ‌نگارهٔ یادگاری زادروز حکیم ابوالقاسم فردوسی؛ نصب‌شده در موزهٔ توس، در جوار آثار استاد ابوالحسن صدیقی.

Hand-carved marble inscription in Nastaliq calligraphy — about a month of work; unveiled at the ceremony of Ferdowsi’s birth anniversary before officials and ambassadors of Persian-speaking countries. A commemorative work for Ferdowsi’s birthday, installed in the Museum of Tus beside the works of Master Abolhassan Sadighi. 1393 SH (2014) — Museum of Tus, Mashhad.

سنگ‌نوشتهٔ شهدای مدافع حرم

مستند در مطبوعات

۱۳۹۵◆قبرستان فاطمیه — قائم‌شهر

  • حجاری سردر و سنگ‌نوشته طی سه روز
  • تقدیر رسمی از حجاری هنرمند توسط معاونت قرآن و عترت ارشاد مازندران

هدیه به خانوادهٔ شهید؛ در مراسمی رسمی رونمایی و از سازندهٔ آن تقدیر شد.

Gateway arch and inscription carved in three days; the artist’s carving formally commended by the Quran & Etrat Deputy of the Culture Ministry of Mazandaran. A gift to the family of a martyr, unveiled in an official ceremony. 1395 SH (2016) — Fatimiyeh Cemetery, Qaem Shahr.

تندیس نخستین شهید مدافع حرم قائم‌شهر

مستند در مطبوعات

۱۳۹۵◆ویژه‌برنامهٔ «نقطهٔ صفر عاشقی» — پارک ولیعصر، قائم‌شهر

  • چهره‌پردازی و ساخت سردیس شهید
  • اهدای تندیس به خانوادهٔ شهید

در همایش پایان رمضان به خانوادهٔ شهید اهدا شد؛ مستند در سه رسانهٔ مستقل.

Portraiture and construction of the martyr’s bust, presented to the martyr’s family at the end-of-Ramadan gathering; documented by three independent media outlets. Part of the “Zero Point of Love” program. 1395 SH (2016) — Valiasr Park, Qaem Shahr.

عکس آرشیوی هنرمند در حال پرداخت سر پیکرهٔ «مرد اول» از مجموعهٔ صیادان آفتاب بندرعباس، نوروز ۱۳۹۵

مجموعهٔ المان‌های «صیادان آفتاب»

مستند در مطبوعات

نصب نوروز ۱۳۹۵◆ساحل و معابر بندرعباس

  • پیکره‌های حدوداً شش‌متری — چهار فیگور اصلی
  • نقش هنرمند: سازنده و مجری فنی اصلی

بخشی از طرح زیباسازی بندرعباس؛ حدود ۴۵ روز کار مستمر در کارگاه مشهد.

Figures of roughly six meters — four main figures; the artist as chief builder and technical executor. Part of the Bandar Abbas beautification plan; about 45 days of continuous work in the Mashhad workshop. Installed Norooz 1395 SH (March 2016) along the shore and streets of Bandar Abbas.

«مرد حاسب» و «سرتیپ احمدخان»

مستند در مطبوعات

۱۳۹۵◆معابر و ساحل بندرعباس

  • دو پیکره از شخصیت‌های تاریخی هرمزگان
  • بخشی از طرح ۱۱ المانی زیباسازی شهر

پیکره‌های چهره‌های تاریخی بندرعباس که نصب آن‌ها در رسانه‌های سراسری بازتاب یافت.

Two statues of historical personalities of Hormozgan — “Mard-e Hessab” (the Reckoner) and “Sartip Ahmad Khan” — part of an eleven-installation city beautification plan whose unveiling was echoed in national media. 1395 SH (2016) — streets and shore of Bandar Abbas.

سردیس سردار شهید — پسرعموی هنرمند

به گفته هنرمند

۱۳۹۱◆کارگاه هنرمند

  • تکنیک: بتن مستقیم
  • روایت خانوادگی: سردار شهید قربان کهنسال ساروکلایی

پیکرهٔ یادبود خویشاوند شهید؛ روایت آن در پنل دانش گوگل هنرمند نیز بازتاب یافته است.

A memorial figure of the artist’s own relative — Martyr General Qorban Kahnassal Sarookolaei, the artist’s cousin — in direct-cement technique. 1391 SH (2012) — the artist’s workshop; the story is also reflected in the artist’s Google Knowledge Panel.

«پرندهٔ سارو»

به گفته هنرمند

آبان ۱۳۹۹◆جشنوارهٔ بین‌المللی هنرهای تجسمی فجر

  • مجسمهٔ شرکت‌کننده در جشنواره
  • درخشان: لوح سپاس جشنواره

اثر ارائه‌شده در جشنوارهٔ بین‌المللی فجر که به گفتهٔ هنرمند لوح سپاس دریافت کرد.

“Saro’s Bird” — a sculpture exhibited at the Fajr International Visual Arts Festival which, by the artist’s account, received the festival’s certificate of appreciation. Aban 1399 SH (Oct–Nov 2020).

«سیبی برای حوا»

کاندید کاتالوگ

پروژهٔ طرقبه◆طرقبه — مشهد

  • ثبت در آرت‌استیشن (Apple for Eve)

اثر کاندید کاتالوگ — جزئیات نصب و سال در انتظار تکمیل بایگانی تصویری.

“An Apple for Eve” — Torqabeh project, Torqabeh — Mashhad; registered on ArtStation (Apple for Eve). A catalog-candidate work — installation details and year await completion of the photographic archive.

المان‌های شهری و فضای سبز

به گفته هنرمند

دورهٔ فعالیت مشهد◆مشهد، طرقبه، کرج و ورودی شهرها

  • توپیاری‌های مشهد — سفارش سازمان پارک‌ها و فضای سبز
  • المان طاووس باغ گل — جشنوارهٔ لاله‌های کرج
  • گابیون فیگوراتیو — به گفتهٔ هنرمند: نخستین گابیون فیگوراتیو ایران

سلسلهٔ المان‌های شهری و المان‌های دالان‌های ورودی شهرها — از قدیمی‌ترین نخ‌های کارنامهٔ هنرمند.

Urban installations & green space — the Mashhad period of activity (Mashhad, Torqabeh, Karaj and city gateways). Mashhad topiaries — commissioned by the Parks & Green Space Organization; the peacock installation of Bagh-e Gol — the Tulip Festival of Karaj; figurative gabions — by the artist’s account, the first figurative gabions in Iran. Among the oldest threads of the artist’s record.

◆ اسناد ثالث ◆

هنرمند در مطبوعات

IN THE PRESS

فهرست گزارش‌های مطبوعاتی مستقلی که نام هنرمند یا آثار او را ثبت کرده‌اند — ستون فقراتِ استنادی دفتر آثار.

An index of independent press reports that recorded the artist’s name or works — the documentary backbone of this register.

روزنامهٔ قدس آنلاین

۱۰ خرداد ۱۳۹۳

«سنگ‌نوشتهٔ دست‌خط با موضوع توس رونمایی شد»

ذکر نام «پیکرتراش محمود کهنسال» در گزارش رونمایی کتیبهٔ موزهٔ توس.

Qods Online, 10 Khordad 1393 SH (May 31, 2014) — the artist named as “stone carver” in the unveiling report of the Museum of Tus inscription.

ساروی نیوز

۱۳۹۵

«سردر و سنگ‌نوشتهٔ شهدای مدافع حرم قائم‌شهر رونمایی شد»

تقدیر رسمی از حجاری هنرمند توسط ارشاد مازندران.

Saravi News, 1395 SH (2016) — formal commendation of the artist’s stone carving by the Culture & Islamic Guidance authorities of Mazandaran.

خبرگزاری دانا (نقل از قائم آنلاین)

۱۴ تیر ۱۳۹۵

«اهدای تندیس نخستین شهید مدافع حرم قائم‌شهر»

سند زنده با نام کامل هنرمند.

Dana News Agency (citing Qaem Online), 14 Tir 1395 SH (July 4, 2016) — a live document carrying the artist’s full name.

پایگاه خبری صلام‌ساری

۱۸ فروردین ۱۳۹۵

«تندیس نخستین شهید مدافع حرم قائم‌شهر رونمایی شد»

نقل مستقیم تقدیر معاونت قرآن و عترت ارشاد مازندران از ساخت سردیس طی سه روز.

Salam-Sari, 18 Farvardin 1395 SH (April 6, 2016) — quoting the commendation of the Quran & Etrat Deputy of Mazandaran for the bust carved in three days.

نبض اقتصاد

۲۸ تیر ۱۳۹۵

«گردهمایی هنرمندان مجسمه‌ساز»

اولین سند مطبوعاتی با نام هنری «سارو» — گزارش نشست هنری مجسمه‌سازان خراسان.

Naqb-e Eghtesad, 28 Tir 1395 SH (July 18, 2016) — the first press document under the artistic name “Saro”; a report on the sculptors’ gathering of Khorasan.

تابناک

۱۱ فروردین ۱۳۹۵

«مجسمه‌پرورد در ساحل بندرعباس — کدام شخصیت تاریخی هرمزگان است؟»

گزارش ثالث نصب پیکره‌های تاریخی بندرعباس از جمله «مرد حاسب» و «سرتیپ احمدخان».

Tabnak, 11 Farvardin 1395 SH (March 30, 2016) — a third-party report on the historical figures installed in Bandar Abbas, including “Mard-e Hessab” and “Sartip Ahmad Khan”.

اسکن صفحهٔ چهارم روزنامهٔ قدس، ۱۷ تیر ۱۳۹۶ — مصاحبهٔ ««مجسمه‌سازی شهر را تلطیف می‌کند»»

روزنامهٔ قدس — صفحهٔ ۴

شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶

«مجسمه‌سازی شهر را تلطیف می‌کند»

مصاحبهٔ تمام‌صفحه با هنرمند مجسمه‌ساز شهرمان «محمود کهن‌سال سارو».

Qods newspaper, p.4, Saturday 17 Tir 1396 SH (July 8, 2017) — a full-page interview with the artist.

◆ تازه‌ترین‌ها ◆

اخبار کارگاه

WORKSHOP NEWS

رویدادهای تازهٔ کارگاه و انتشارات — از مقاله‌های دوزبانهٔ کتابخانهٔ پیکرتراش تا قسمت‌های تازهٔ سلسلهٔ اساطیر ایران.

Latest from the workshop — bilingual releases from the Sculptor’s Library and new episodes of the mythology series.

وبلاگ — کتابخانهٔ پیکرتراش

انتشار «شناخت آناتومی بدن و ماهیچه‌ها در مجسمه‌سازی»

دفتر نخست کتابخانهٔ پیکرتراش: برگردان دوزبانهٔ «آناتومی هنری» پل ریشر (پاریس، ۱۸۹۰) — متنی که آکادمی هنر فلورانس مرجع کلاسیک درس آناتومی می‌داند؛ با پیش‌گفتار مترجم و مولف، ۷ لوح از اسکن BnF و یادداشت‌های کارگاهی.

The Sculptor’s Library, Vol. I: a bilingual rendering of Richer’s Artistic Anatomy (1890) — with translator & author prefaces and BnF plates.

۳۱ اکتبر ۲۰۲۶خواندن مقاله ↗

یوتیوب — سلسلهٔ اساطیر

«مازیار؛ فریادِ صخرِ تبرستان» منتشر شد

سی‌وهفتمین اثر از سلسلهٔ «طراحی‌ها و مدل‌سازی‌های اساطیر ایران کهنسال» — مازیار بن قارن، واپسین اسپهبدِ کارنوندیِ تبرستان؛ با توضیحات سندمند و منابع.

Episode 37: Mazyar, Ispahbad of Tabaristan — the newest episode of the Iranian mythology series.

۳۰ اکتبر ۲۰۲۶تماشا ↗

یوتیوب و آپارات — سلسلهٔ اساطیر

«بهرام گور؛ شکارچیِ افسانه‌ای ساسان»

بیست‌ونهمین اثر سلسله — از تاج‌گذاری میان دو شیر تا غزل حافظ؛ با ۱۱ افزودهٔ مستند از منابع تاریخی.

Episode 29: Bahram Gur, the legendary Sasanian hunter — with documented historical sources.

۳۰ اکتبر ۲۰۲۶تماشا ↗

وبلاگ — برگردان دوزبانه

«بن‌ونتو چلینی، استاد فلورانسیِ پیکرتراشی»

برگردان دوزبانهٔ رساله‌های چلینی (۱۵۶۸) — پیکرتراشی از زبان پیکرتراشِ فلورانس؛ نخستین دفتر مقاله‌های مرجع وبلاگ.

A bilingual rendering of Cellini’s treatises (1568) — sculpture told by the Florentine master himself.

۳۰ اکتبر ۲۰۲۶خواندن مقاله ↗

◆ آموزش رایگان ◆

کارگاهِ باز

THE OPEN WORKSHOP

سری آموزشی رایگان — به روایت روشِ کار استاد سارو. هر پست از دلِ کارنامهٔ مستند و سه دهه کارگاه نوشته می‌شود؛ برای هر کسی که می‌خواهد با اصول شروع کند.

A free educational series — narrated in Master Saro’s own working method. Every post is written from the documented record and three decades of the workshop, for anyone who wants to begin with sound principles.

پست نخست — رایگان

طراحی، پایه و اساس مجسمه‌سازی است

نخستین درس — چرا هر فرم خوب، اول روی کاغذ متولد می‌شود؟

قدیمی‌ترین جمله‌ای که سال‌ها پیش از من در روزنامه چاپ شد همین است: «طراحی، پایه و اساس مجسمه‌سازی است.» این جمله شعار نیست؛ نتیجهٔ دهه‌ها کار با سنگ و خمیر و بتن است. هر پیکره‌ای که امروز در فضای شهر یا روی پایهٔ گالری می‌نشیند، پیش از آنکه به متریال برسد، بارها روی کاغذ ساخته و شکسته شده است. طراحی ارزان‌ترین و صادق‌ترین جای خطاست؛ خطای خمیر زمان می‌برد، خطای سنگ دیگر جبران نمی‌شود.

طراحی برای من یعنی «مطالعه با دست». وقتی یک پهلوان شاهنامه را ده بار می‌کشم، دستم آن‌قدر عضلات و وزنش را می‌شناسد که وقتی خمیر جلوی من است، چشم دیگر دنبال الگو نمی‌گردد. تفاوت «کپی‌کار» و «خالق» دقیقاً همین‌جاست: کسی که طراحی بلد است، برای آفریدن به هیچ عکسی هم نیاز ندارد؛ از دانشِ خودش می‌گیرد، نه از رونویسیِ تصویر دیگران.

توصیهٔ عملی برای شروع: روزی سی دقیقه — همین‌قدر، اما هر روز. اول از حجم‌های ساده شروع کنید: کره، مکعب، استوانه؛ و ببینید نور روی هر کدام چه می‌کند. بعد به دست‌ها و صورت‌ها برسید. مجسمه‌سازی فرزند طراحی است، نه برادرِ عکاسی. هر فرمی که نتواند اول روی کاغذ بایستد، روی پایهٔ سنگ هم نمی‌ایستد.

Drawing Is the Foundation of Sculpture — First lesson: why is every good form first born on paper?

The oldest sentence printed in a newspaper years before my time is this: “drawing is the foundation of sculpture.” It is not a slogan; it is the result of decades of working with stone, clay and concrete. Every figure that sits today in public space or on a gallery pedestal has been built and broken on paper many times before reaching material. Drawing is the cheapest and most honest place to err: an error in clay costs time; an error in stone can never be repaired.

To me, drawing means “studying with the hand”. When I draw a Shahnameh paladin ten times, my hand knows his muscles and weight so well that when the clay stands before me, my eye no longer hunts for a reference. The difference between a “copyist” and a “creator” lies exactly here: one who knows how to draw needs no photograph in order to create; he draws on his own knowledge, not on tracing others’ images.

Practical advice for starting: thirty minutes a day — just that, but every day. Begin with simple volumes — sphere, cube, cylinder — and watch what light does to each. Then move on to hands and faces. Sculpture is the child of drawing, not the brother of photography. Any form that cannot first stand on paper cannot stand on a stone pedestal either.

پست دوم — رایگان

ترکیب مواد؛ بیسِ دست‌ساز برای فرم‌های آزاد

چرا خمیرِ آمادهٔ بازار برای کارهای اسطوره‌ای کافی نیست؟

بیسِ بیشتر آثار خمیری من، خمیرِ دست‌سازِ خودم است؛ در حقیقت یک «ترکیب مواد». علت ساده است: هر فرمی رفتارِ متریالِ خودش را می‌خواهد. فرم‌های اسطوره‌ای — اژدهای مارپیچ، پیکره‌های عضلانی، بافت صخره — به خمیری نیاز دارند که هم سخت بایستد و هم تسلیم انگشت شود. هیچ خمیرِ آماده‌ای این دو ویژگی را با هم نمی‌دهد؛ یکی فرو می‌ریزد، دیگری هیچ‌وقت جواب نمی‌دهد.

ترکیب مواد یک فرمول جادوییِ ثابت نیست؛ یک رابطه است. با هر سری باید رفتارش را بشناسید: چقدر نرم می‌ماند؟ زیر نور لامپ کارگاه چه رفتاری دارد؟ بعد از یک شب چه؟ این شناخت فقط با ساختن به دست می‌آید و همین تجربه است که اجازه می‌دهد یک فرمِ شش‌ماهه بدون فروپاشی سرپا بماند. کارگاه من پر از دفترچه‌های ثبتِ ترکیب‌هاست: تاریخ، جنس پایه، نتیجه. ترکیبِ خوب نسخه‌برداری نمی‌شود؛ ساخته می‌شود.

برای شروع، کارهای کوچک بسازید: مطالعات ۱۲ تا ۳۰ سانتی‌متری — همین مطالعاتِ کوچکی که سال‌ها کارگاه من را پر کردند. هر کار کوچک یک آزمایشگاه است: تست چسبندگی، تست خشک‌شدن، تست مقاومت. وقتی متریال را آن‌قدر شناختید که در شبِ سرد کارگاه به آن اعتماد کنید، آن‌وقت شش ماه می‌شود روی یک اثر بزرگ وقت گذاشت؛ چون می‌دانید پایه‌تان فرو نمی‌ریزد.

Material Compounding: A Hand-Made Base for Free Forms — why is store-bought clay not enough for mythic work?

The base of most of my clay works is my own hand-made clay — in fact a “material compound”. The reason is simple: every form demands the behaviour of its own material. Mythic forms — the coiling dragon, muscular figures, rock texture — need a clay that both stands hard and yields to the finger. No ready-made clay gives both at once: one crumbles, the other never answers.

Compounding is not a fixed magic formula; it is a relationship. With every batch you must learn its behaviour: how long does it stay soft? How does it behave under the workshop lamp? And after a night? This knowledge comes only from making — and it is this experience that lets a six-month form stand without collapsing. My workshop is full of notebooks recording compounds: date, base material, result. A good compound is not copied; it is built.

To begin, make small works: 12-to-30-centimetre studies — the same small studies that filled my workshop for years. Every small work is a laboratory: adhesion test, drying test, strength test. When you know the material well enough to trust it in a cold night of the workshop, then six months can be spent on one great work — because you know your base will not collapse.

پست سوم — رایگان

از تحقیق تا فرم نهایی: شش‌ماههٔ سام

صورت‌مسئلهٔ مدل ۳۱ سلسله — یک اژدهای اصیل چگونه متولد می‌شود؟

«نبرد سام و اژدهای کشف‌رود» شش ماه طول کشید — و بخش بزرگی از این شش ماه، دست‌هایم هیچ خمیری لمس نکردند. اول باید می‌شناختم: سام کیست؟ پدر زال و پدربزرگ رستم؛ پهلوان نیمهٔ نخست شاهنامه که کمتر برایش پیکره ساخته‌اند. کشف‌رود کجاست؟ همان رود تاریخی طوس که از حاشیهٔ آرامگاه فردوسی می‌گذرد. اثر وقتی قوی است که این دو — قهرمان و جغرافیا — در یک ترکیب‌بندی با هم نفس بکشند.

این اثر از روی هیچ تصویر و نقاشی‌ای ساخته نشده است. منشور سلسله این را یک اصل کرده است: تحقیق خودش بالاخره به فرم می‌رسد؛ فرمِ درست همان است که از دلِ «فهمیدن» بیرون می‌آید، نه از دلِ «دیدن». در پایان آن شش ماه، فرم نهایی یک‌دفعه به دستم آمد؛ انگار تمام این مدت بیرون، منتظر ایستاده بود.

این روش قابل تکرار است، برای هر کسی که صبر داشته باشد: (۱) متن اصلی را کامل بخوانید، نه خلاصه‌اش را. (۲) جغرافیا و تاریخِ مکان را بشناسید. (۳) اتودهای کوچک بسازید و بی‌رحم دور بریزید. (۴) ترکیب‌بندی را قبل از جزئیات قفل کنید. (۵) حالا با متریال شش ماه کار کنید. صبر، همان ابزاری است که در هیچ ابزارفروشی پیدا نمی‌شود — و تنها ابزاری است که کارِ شش‌ماهه را از کارِ یک‌شبه جدا می‌کند.

From Research to Final Form: Sam’s Six Months — the problem statement of series model No. 31: how is an authentic dragon born?

“The Battle of Sam and the Dragon of Kashf-rud” took six months — and for a large part of those six months my hands never touched clay. First I had to know: who is Sam? Father of Zal and grandfather of Rostam; the paladin of the Shahnameh’s first half, for whom few statues have been made. Where is Kashf-rud? The historic river of Tus that flows past the tomb of Ferdowsi. A work is strong when these two — hero and geography — breathe together in one composition.

This work was made from no picture or painting whatsoever. The series charter makes it a principle: research eventually arrives at form; the right form is the one that comes out of “understanding”, not out of “seeing”. At the end of those six months the final form came to my hands all at once — as if it had been waiting outside all that time.

The method is repeatable, for anyone with patience: (1) read the primary text in full, not its summary. (2) Know the geography and history of the place. (3) Make small etudes and discard them ruthlessly. (4) Lock the composition before the details. (5) Now work the material for six months. Patience is the one tool no hardware store sells — and the only tool that separates six months’ work from one night’s work.

پست چهارم — کتابخانهٔ پیکرتراش | رایگان

آناتومی هنری پل ریشر — همان کتابی که فلورانس تدریس می‌کند

برگردان دوزبانهٔ متنِ مرجع آکادمی هنر فلورانس (۱۸۹۰) — اسکلت، ماهیچه‌ها و اکورشه، برای پیکرتراش.

چرا این کتاب؟ چون «آناتومی هنری» دکتر پل ریشر (پاریس، ۱۸۹۰) همان متنی است که آکادمی هنر فلورانس — از معتبرترین آکادمی‌های هنر کلاسیک جهان — در برنامهٔ آناتومی هنری خود (نقاشی و پیکرتراشی، «فرم زنده» و کلاس اکورشه) به‌عنوان مرجع کلاسیک معرفی می‌کند. متن اصلی از ۱۸۹۰ در مالکیت عمومی است و برگردانِ فشردهٔ دوزبانهٔ آن با پیش‌گفتار مترجم و مولف در وبلاگ منتشر شده است: از فرق آناتومی هنری و پزشکی، نقاط استخوانیِ سطح، تا ماهیچه‌های فرم‌ساز و روش اکورشه — به‌علاوهٔ سه یادداشت کارگاهی برای سنگ.

اکورشه پل ریشر — نمای پیشین، ۱۸۹۰
لوح اکورشه از جلد لوح‌های «آناتومی هنری»، پاریس ۱۸۹۰ (اسکن Gallica/BnF — مالکیت عمومی؛ میزبانی: همین سایت)

هشت لوح کامل این دفتر (عکس کتاب، اسکلت، اکورشهٔ پیش و پشت، سینه، پشت، ساعد و پا) در همین دامنه میزبانی می‌شود و برای مطالعهٔ آزاد در دسترس است: sarorobat.github.io/media/anatomy/

◆ بدهکاریم ◆

اساتید بزرگِ این هنر

THE GREAT MASTERS

«به گردن ما و آیندگان حق بزرگی دارند» — این بخش به دعوت استاد سارو، به احترام پیشگامانی نوشته می‌شود که سنگ و حجم را به زبان امروز آموختند و آثارشان، زمینِ ایستادن ماست.

“They hold a great claim over us and those to come” — at Master Saro’s invitation, this section honours the pioneers who taught stone and volume to speak in today’s language; their works are the ground we stand on.

آثار استاد سارو در موزهٔ توس، در جوار آثار استاد ابوالحسن صدیقی نصب شده است — سال‌ها بعد، شاگردِ راه، کنارِ استادِ راه ایستاد.Master Saro’s works are installed in the Museum of Tus, beside the works of Master Abolhassan Sadighi — years later, the student of the path stood beside the master of the path.

استاد ابوالحسن صدیقی

۱۲۷۳ – ۱۳۷۴

پدر مجسمه‌سازی مدرن ایران

نخستین مجسمه‌ساز ایرانی با تحصیلات آکادمیک هنر (پاریس). خالق مجسمهٔ فردوسی در میدان فردوسی تهران و تندیس برنزی نادرشاه سوار بر اسب در آرامگاه نادرشاه مشهد. پیوند با این دفتر: آثار هنرمندِ این سایت در موزهٔ توس، در جوار آثار استاد صدیقی نصب شده است — افتخاری که سنگینی‌اش را هر بار دوباره احساس می‌کنیم.

Master Abolhassan Sadighi (1273–1374 SH) — father of modern Iranian sculpture. The first Iranian sculptor with an academic art education (Paris). Creator of the Ferdowsi statue in Tehran’s Ferdowsi Square and of the bronze equestrian Nader Shah at the Nader Shah Mausoleum in Mashhad. The link to this register: the works of the artist of this site are installed in the Museum of Tus, beside Master Sadighi’s works — an honour whose weight we feel anew every time.

استاد هوشنگ سیحون

۱۳۰۲ – ۱۴۰۰

معمارِ آرامگاه‌های یادمانی ایران

معمارِ آرامگاه فردوسی در توس — همان جایی که جغرافیای آثار این مجموعه در کنارش نفس می‌کشد. طراح و بازآفرینِ آرامگاه نادرشاه در مشهد، آرامگاه خیام و کمال‌الملک در نیشابور و آرامگاه بوعلی‌سینا در همدان؛ استادی که معماریِ یادمانی ایران را به زبان مدرن برگرداند.

Master Houshang Seyhoun (1302–1400 SH) — architect of Iran’s memorial mausoleums. Architect of the Ferdowsi Mausoleum in Tus — the very place where the geography of this collection’s works breathes beside his. Designer and re-creator of the Nader Shah Mausoleum in Mashhad, the tombs of Khayyam and Kamal-ol-Molk in Neyshabur, and the Avicenna Mausoleum in Hamadan; the master who rendered Iran’s memorial architecture into a modern language.

استاد غلامرضا رحیم‌زاده ارژنگ

۱۲۷۷ – ۱۳۵۳

استاد نقاشی و مجسمه‌سازی

از بنیان‌گذاران هنر مدرن ایران و آموزگارِ نسلی از هنرمندان. آثار سنگی و برونزی‌اش و سال‌ها تدریسش، پلی بود میان سنت ایرانی و زبانِ تازهٔ حجم. نامش در تاریخ هنر ایران با احترامِ کامل برده می‌شود.

Master Gholamreza Rahimzadeh Arjang (1277–1353 SH) — master of painting and sculpture. A founder of Iran’s modern art and the teacher of a generation of artists. His stone and bronze works and his years of teaching formed a bridge between Iranian tradition and a new language of volume. His name is recorded in the history of Iranian art with full respect.

استاد جعفر پتگر

۱۳۰۳ – ۱۳۸۷

مجسمه‌ساز نام‌آور مدرن ایران

از پیشگامان مجسمه‌سازی مدرن؛ آموزش‌دیده در اروپا، با آثار برنزی و شهری که هویت فضاهای عمومی ایران را شکل داد. نسلی از تندیس‌سازان ایرانی با زبان او بزرگ شدند.

Master Jafar Petgar (1303–1387 SH) — a renowned modern Iranian sculptor. Among the pioneers of modern sculpture; trained in Europe, with bronze and urban works that shaped the identity of Iran’s public spaces. A generation of Iranian statue-makers grew up with his language.

و همهٔ پیشگامانی که نام‌شان را به ما یاد دادند که سنگ هم می‌تواند حرف بزند — این بخش، با پیشنهاد شما بلندتر خواهد شد.

And all the pioneers who taught us that stone, too, can speak — this section will grow longer with your suggestions.